باش...

وقتی شیبِ راهِ زندگی آن‌قدر تند می‌شود که پایانِ راه مشخص نیست، وقتی همین راهِ پرشیب، مه‌آلود می‌شود تا هرقدمی با تردید هم‌راه شود، تو هم‌راهم باش! آفتابِ روشنِ بی‌غروبِ همیشه از ساحتِ هر افقِ مه‌آلودی بالاتر!

وقتی انبوهِ ته‌نشینِ‌شده‌ و متراکمِ حرف‌های ناگفته، سَرم را به درد می‌آورد و دلم را می‌فشارد؛ حرف‌هایی بی‌مخاطب که از حوصله‌ی گفتن و شنیدنِ «هرکس» خارج‌ند، تو مخاطبم باش! شنوایِ دانا به تمامِ رازهای رسوب‌شده‌ در دل‌ها و ذهن‌ها!

وقتی در کویرِ خودم گم می‌شوم و توفان می‌شود، وقتی ستاره‌های فطرتم پنهان می‌شوند و آب و آبادی‌ها دور، تو راه‌نمایم باش! ساربانِ حاذق به تمامِ آب و آبادی‌های تمام سرزمین‌های هستی!

وقتی از آدم‌ها برمی‌گردم؛ از دوستی‌های بازرگانی‌گونِ بسته به «اما و اگر»ها و پرطمع‌؛ تو دوستم باش! رفیقِ خوبِ پرمدارایِ بی‌منتِ بی‌رفیق‌ها!

وقتی از خوبی‌ها‌ ناامید می‌شوم، وقتی صبر و حوصله‌ام ازکوچکیِ این دنیایِ بی‌دروپیکرِ بی‌قاعده سرمی‌رود، وقتی دلم می‌گیرد، می‌شکند، تنگ می‌شود، تو کنارم باش. خوبِ لطیفِ بی‌نهایتـــ‌بزرگِ صبورِ مهربانِ من! محبوبِ من!

 همیشهــ کنارم باش...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید