چه حالی می‌کند درویشِ چشمانِ سحرخیزت ...

آرزو می‌کنم ولو برای مدتی کوتاه، به‌جایِ مردمکِ چشمِ بعضی آدم‌ها بودم؛ بلکه می‌دیدم عالم را چه‌طور دیده‌اند که خروجیِ نگاه‌شان به اطراف، خروجیِ تصورشان، شده‌است مثلاً چنین شعری: 
«نحن حروفا عالیات لم نُقَل
متعلقات فی ذری اعلی القلل*...»

یا آن دیگری** که گفته: 
«نشانه‌ای هستیم ما
ناخوانا
بی دردانیم 
و ای بسا زبان به غربت از دست داده‌ایم ما...»

یا از بینِ قرن‌ها و سال‌ها، بلند شوم، بروم در خانه‌ی آن* که گفته بود:«فاذا شهدناه شهدنا نفوسنا و اذا شهدنا شهد نفسه» بگویم‌...اصلاً چیزی نگویم، چشمانش را خیلی دقیق نگاه کنم و برگردم؛ همین! 


حتماً قبل از مُردن، باید از «عادی» بودنِ مردمکِ چشمِ بعضی افراد مطمئن شوم. 



- تیتر: مصرعی از محمد رمضانی

* ابنِ عربی
** هولدرین

/ 0 نظر / 14 بازدید