ای بی تو دلِ تنگم، بازی‌چه‌ی توفان‌ها...

در کلاس‌های «تحقیق در عملیات» با «آنالیز حساسیت» آشنا و در مباحثِ مالی با کاربرد آن آشناتر شدم. این اصطلاح، به معنای تحلیل میزان اثر متغیرهای ورودی بر متغیرهای خروجی‌ِ یک سیستم است. در یک سیستم که از عوامل اثرگذار ورودی و ع(و)املِ تاثیرپذیر خروجی تشکیل می‌شود، میزان تاثیرِ هریک از ورودی‌ها بر خروجی(ها) متغیر است. عموما سعی می‌شود برای آنالیز ساده‌تر از عواملِ جزئی‌تر ورودی صرف نظر شود یا مدل به معادله‌ی خطی یا حداکثر درجه‌ی دوم نزدیک شود . سیستم‌هایی که به ورودی‌های زیادی وابسته‌اند، به ازای هر متغیرِ اضافه‌تر با شدتِ نمایی پیچیده‌تر و مبهم‌تر می‌شوند.

در حالت کلی، داستانِ ما انسان‌ها هم - به مثابهِ سیستم‌هایی که "ورودی-پردازش-خروجی" دارند- همین است . از ورودی‌های روحی، تاثیراتِ کم و بیش‌ی می‌گیریم و بر همان اساس خروجیِ واکنش‌وار نشان می‌دهیم. عموما افرادی که ضریبِ حساسیت‌شان به ورودی‌ها کم‌تر است افراد ستوده‌تری از لحاظِ روحی هستند. بسیار شنیده‌ایم در وصفِ مومن که هم‌چون کوه است و روی‌دادها تکانش نمی‌دهند؛ یا در مدحِ زندگیِ بزرگانی که در شادی‌ها و غم‌ها (حتا مرگِ فرزند)، واکنش‌های شدید یا جزع و فزع نشان نمی‌داده‌اند؛ یا در تعریف زهد شنیده‌ایم که « و لا تیاسوا بما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم » و... . هرچه وابستگی‌ها به ورودی‌ها کم‌تر و قابل صرفِ نظرتر باشد معادله‌ی روحی انسان‌ها ساده‌تر، شفاف‌تر و کم‌ابهام‌تر است. (مثل انسانِ عاشق که حداکثر میزانِ بستگی‌اش به معشوق است و چیزهای دیگر دنیا شاد یا غم‌گینش نمی‌کند.)  به میزان بالارفتن تعداد عواملِ وابستگی یا ضریبِ وابستگی، انسان‌ها پیچیده‌تر و ناآرام‌تر می‌شوند...

مدتی‌ست که به این عوامل و ضرایب فکر می‌کنم . به واکنش‌هایم به خوبی‌ها و بدی‌های زندگی... من در نسبتِ تحلیلِ حساسیت، انسانِ بسیار حساسی به بسیاری از عوامل هستم. ازشنیدنِ آهنگی زیبا آن‌قدر تاثیر می‌گیرم که می‌توانم تمام یک خیابان را بپرم یا بدوم؛ یا جمله‌ای بدیع وشعری ناخوانده را نمی‌توانم بی‌که به‌پهنای صورتم لب‌خند بزنم یا به احترام‌ش بایستم، بخوانم...یک ملاقاتِ دوستانه‌ی آرام و یک خبر خوشِ ساده آن‌قدر به وجدم می‌آورد که قلبم تا مدت‌ها بی‌وقفه می‌رقصد** ... و از طرفی از یک خبر بد، یک بحثِ نامنتظره یا تصویرِ رقت‌بار آن‌قدر متاثر می‌شوم که مدت‌ها درخودم فرو بروم، ساعت‌ها گریه کنم یا چهره‌ی گرفته وغم‌گینی داشته باشم. این معادله‌ی پیچیده و درهمِ روحی، حتماً اتفاقِ شایسته‌ای نیست. این اتفاقِ ناخوب، بسیار و بسیار به فکرم فرو می‌برد ... دلم می‌خواهد روزی بتوانم ضرایبِ اتفاقات و آدم‌های متفرقه را آن‌قدر کوچک کنم که قابل صرفِ نظر بشوند؛ اصلن بتوانم ضریبشان را از کنارِ متغیر‌ها بردارم و بگذارم روی ضریبِ توجهِ همیشه‌ثابتِ تو، نگاهِ هیچ‌گاه کم‌نشونده‌ی تو...تا معادله‌ام بشود یک خطِ عمودِ صعود کننده... تا با کوچک‌ترین گوشه‌چشمِ تو به آسمان برسم ...

 

*مصرعی از حسین منزوی

** این تعبیر را جایی شنیده‌ام

/ 0 نظر / 16 بازدید