باید از هر خیال امیدی جُست...

می‌دانی؟ ما آدم‌ها هنوز –از غارنشینی تا امروز – راهی برای فرار از روزمره‌گی‌هامان پیدا نکرده‌ایم. مثلا صبح‌ها باید همان‌جایی از خواب بیدار شویم که دیروز و هفته‌ی پیش و ماهِ پیش... برای رسیدن به همان محلِ کارِ همیشگی‌مان، باید همان راهِ همیشگی را برویم... همان چایِ ساعتِ نه را بخوریم که هر روز ... عصر همان راهی را برگردیم که هر روزِ این سال‌ها ... همان عادتِ مطالعه و دیدن و شنیدنی که همیشه‌ی خدا... همان‌جایی خوابمان ببرد که همیشه و باید... تهِ خوشی‌های برنامه‌ریزی شده‌مان هم می‌رسد به خوش‌بختی‌های پارکی و بدمینگتونی و گازپیک‌نیکی و ساندویچی ... به هیجانِ مهمانی و تئاتر و سینما و سفر و خرید و کوه! ... به هیجان‌هایمان هم عادت کرده‌ایم ... حتا به دل‌تنگیِ عصر جمعه‌مان هم  ...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

خوب که نگاه کنی، زندگی را از هرطرف که قدم بزنی، به دیوار می‌رسی...(از پرواز و بردار «زِد»حرف نمی‌زنم! همین مختصاتِ ایکس و ایگرگِ زندگی را می‌گویم!) حتا آن‌ها که زندگیِ کم‌برنامه‌تری دارند، زندگی‌شان بی‌حصار نیست، فقط محوطه‌ی قدم زدنشان بزرگ‌تر است... شاید در دنیا چیزی بدتر از این گردشِ اجباری روی  دایره‌ی تکرارها  وجود ندارد. از تحملِ ساکتِ صدایی که خیلی صریح می‌گوید: « دیدی بالاخره تو هم برده‌ی جبرِ من شدی؟! برده‌ی فلان خواسته، فلان برنامه‌ی بلندمدت، فلان دوست داشتن، فلان آدم و فلان نیاز؟ ...»

بعد توی این روزها و شب‌ها‌ی خسته‌کننده‌، بین این همه ‌تنگیِ نفس از جبرِ زندانی که اختیار کردی، وسطِ آن چهاردیواری‌ای که گفتم، دلت دنبال روزنه‌ای می‌گردد که بشود از آن هوای تازه نفس کشید ... مثلِ بیتِ قشنگی که صبح قبل از بازکردنِ پلک‌هایت‌ امده باشد و بچرخد توی سرت و کیف کنی از صدها بار تکرارش ... یا مثلِ خوشیِ درآمدنِ اولین برگِ تازه‌ی گلدانِ قلمه‌زده‌ای که از زندگی‌اش ناامید بودی و می‌خواستی همین‌روزها دورش بیندازی... یا خوش‌حالی از ترافیکِ صبح‌گاهیِ‌ای که پابه‌پای تو و عابران پیش می‌رود، وقتی یکی از ماشین‌ها آهنگِ موردِ علاقه‌ی تو را گذاشته باشد... یا وقتی که با تمامِ عابرانِ مسیر برگشت که از تو جلوترند،مسابقه‌ی یک‌طرفه می‌گذاری و از همه جلو می‌زنی... یا مثلاً وقتی‌ مکالمه‌ای با تردید و تنشِ درونی شروع می‌شود و با آرامش به خداحافظی می‌رسد ... یا تماشایِ خنده‌ی پیرزن و پیرمردی که تابلوی خوش‌بختیِ شصت‌ساله‌شان را  روی نیمکت پارک جوری روی دست گرفته‌اند که همه ببینند ... یا وقتی نزدیکِ غروب آفتاب می‌رسی بالای پلِ هواییِ همت و یادت هست که برای ماشین‌ها «فالله خیر حافظاً » بخوانی... یا وقتِ دیدنِ شادیِ نگاهِ عزیزی رویِ کادویِ بی‌مناسبتی که برایش گرفته‌ای ... یا لذت راه رفتن روی یک عالمه شکوفه‌ی ریخته شده در پیاده‌رو از برکتِ بارانِ دیشب ... یا ...

...

می‌بینی؟ خوشی‌های غیرمنتظره‌ات کوچک و برای اغلبِ آدم‌ها خنده‌دارند.تازه وصفِ تمامِ این روزنه‌های کوچک و خنده‌دار روی دیوار - اگر خیلی دست‌ودل‌باز باشی - برای هرکس شاید به دو صفحه هم نرسد، اما دیدن گاه گاهِ همین‌ها هم، خیلی خوب است و این  امید را در قلبمان زنده می‌کنند که شاید فردا، روزنه‌های بیش‌تری حال و هوای زندگی‌مان را تغییر دهند؛ و لذت دیدنشان کمک‌ می‌کند که در جست‌وجوی زیبایی‌های بیش‌تری باشیم تا دنیا را خوب‌تر ببینیم. این امید که شاید روزنه‌ها، روزی برای تمامِ حصارهای دنیا یک عادتِ جدانشدنیِ حیاتی شود... 


 

تیتر از نیمایوشیج

* عکس از daniele brands

/ 0 نظر / 15 بازدید