واژه می‌خواست جان به لب کُنَدم ...

گوشش پر از بحثِ داغِ «آفرینشِ کائنات از آب» بود ... مجریِ فایلِ درحالِ پخش پرسیده بود از حکمتِ آیه‌ی «و هو الذی خلق السماوات و الارض فی ستة ایام و کان عرشه على الماء» و حکیم در جواب رسیده بود به آن‌جا که عرش خدا - و وجودِ هرموجودی -  از آبِ حیات‌بخش تعقل و تفکر آفریده شده است...

 ... پیاده‌روی تشنه‌اش کرده بود. همین‌طور که چشمش به دنبالِ شیرِ آب می‌گشت، مایه‌ی حیاتِ وجودش را به شکلِ آبِ حوضِ کوچکی تصور کرد؛ وسطِ حیاطی که مدت‌هاست خالی از سکنه است... از روز ششم خلقت شاید ... حوض، شکل پنجِ برعکس بود... سطح آب راکد بود، اما خوب که دقت ‌کرد، زیرِ لایه‌ی برگ و خاشاکِ سطحِ آب، ماهی‌ها هنوز زنده بودند ... ماهی‌ها کلمه بودند ...سیاه وسفید و قرمز... غم داشتند انگار... آرام‌آرام اشک هم می‌ریختند حتا ... چقدر دلش برای یک دلِ سیر دیدنشان لک زده بود ... اما ماهی‌ها از سایه‌اش هم فرار می‌کردند، از ردِ نگاهش حتا ... بارها نشسته بود به کمینشان...گاهی هم غافل‌گیرشان کرده بود؛ اما ماهی‌ها تا به دستانش می‌رسیدند تکانی می‌خوردند و می‌مردند... دلش گرفت... می‌ترسید آخرش ماهی‌هایش نصیبِ کلاغِ قصه بشوند؛ بیاید و همه‌شان را ببرد به لانه‌اش...

حکیم دارد طبقِ اصول عقلی ثابت می‌کند که همه چیز با آب زنده است... مادر قدیم‌ها می‌گفت که آدم‌ها در آب می‌میرند... می‌مرد یا زنده می‌شد؟ ... فکر کرد که یک مناظره بگذارد بین مادرش و حکیم... کنار همین حوض... بعد هم برود و تا آخر بحثشان بماند زیر آب... نه یک وجب ... نه صد وجب... برود تهِ حوض پیشِ ماهی‌هایش...

**

آب معدنی تهیه شده از به‌ترین چشمه‌های سبلان!

بطری را از یخچال برمی‌دارد وحساب می‌کند و از مغازه بیرون می‌آ‌ید...

... از حوض بیرون می‌آید و می‌پرسد: «کسی می‌داند ماهی‌ها از چی غصه می‌خورند؟» مادرش سر تکان می‌دهد، حکیم هم! ... اصلن کاش می‌شد ماهی‌هایش را می‌گذاشت در همین بطریِ آب معدنیِ تهیه شده از به‌ترین چشمه‌های سبلان! ... شاید اگر از آن حوضِ راکدِ سبزه‌بسته بیرون می‌آمدند، کم‌تر غصه‌ می‌خوردند...  از فکرش خنده‌اش گرفت ... خسته بود ... 

دکمه‌ی استاپِ دست‌گاهِ پلیِر را زد ... بحثِ چگونگی آفرینش عالم بر اساس آب، و مناظره‌ی کنار حوض نیمه‌کاره رها شدند... اما چشمِ  ماهی‌ها، هنوز به آبِ بطری مانده بود ... نگاه‌شان کرد ... تشنه بودند انگار(برای همین گریه می‌کردند؟) ...خنده‌اش گرفت... تشنه بود... آب را یک نفس خورد و بطری را در سطلِ کنار خیابان انداخت. 

----

تیتر: قسمتی از غزلی از راضیه ایمانی


/ 0 نظر / 15 بازدید