از روزها و آدم‌ها - چهارم

 کاوشن: 

 خواندنِ این مطلب را به کسانی که به متن‌های نوستالوژیک و دخترانه حساسیت دارند، توصیه نمی‌کنم!

***

امروز بعد از چندین ماه، از روی بی‌کاری و بی‌حوصله‌گی سراغِ فیس‌بوک رفتم تا وقت بگذرد. قریب به اتفاقِ دوستانِ مشترکم با فیس‌بوک، هم‌مدرسه‌ای‌های قدیم هستند . هربار که از اکانتِ ف.ب ساین‌این می‌کنم، آن‌قدر از بارِ آخر گذشته که انگار با آدم‌های جدید و اتفاقاتِ جدید، مواجه می‌شوم... امروز به این فکر می‌کردم که برای ما، مایی که روزهایی ازسال‌هایی را کنارِ هم کنجِ دیوار مدرسه نشستیم و دردِدل کردیم، نقشه کشیدیم و مدرسه تعطیل کردیم، فرار کردیم و سینما رفتیم، آب‌بازی راه انداختیم، درس خواندیم و کنکور دادیم، «پرده‌خانه» و «قلعه‌ی حیوانات» راه انداختیم، تا صبح کنار هم کارگاهِ علوم را سرپا کردیم و صبح توی حیاط دست‌ِ هم را محححکمم گرفتیم و چرخیدیم و تا نفس داشتیم سرود خواندیم و... هفت سال هزااار خاطره‌ی ریز و درشت ساختیم، از آن‌همه دوستی‌ها و خواهری‌‌ها، به جز احوال‌پرسی‌های گاه‌گاه و تبریکِ تولدها و لایک‌ها به مطلب‌های دم دستی چیزی نمانده است... این «چیزی نمانده است» را وقتی فهمیدم که چتِ فیس‌بوکم از آدم‌ها ( دوستانم ) پر و خالی می‌شد و من با هیچ‌کدامشان هیچ حرفی نداشتم تا بعد از سلام و احوال‌پرسی بزنم... فیس‌بوک دروازه‌ای بود که ما را از هم جدا کرد، حال و احوال‌های تلفنی را برد و نشاند آن طرفِ مانیتورها، خیالمان را تخت کرد که «دفترچه‌تلفن‌های قدیمی به‌چه‌درد می‌خوردند وقتی جایی هست که هروقت بخواهیم، هستیم»...و همین خیالِ تخت باعث شد که به جای سوژه ساختن از تیپ و قیافه‌ها در قرارهای به‌سختی هم‌آهنگ‌شده‌مان، رضایت بدهیم به کامنتی که زیر عکسِ هم‌دیگر بگذاریم ...و به جای شوخی‌ها و شیطنت‌هامان اسمایلی تحویل هم بدهیم ... و همین خیالِ تخت دورمان کرد* ...دلم برای همه تنگ شده. از آن‌ها که رفته‌اند حوزه و طلبه شده‌اند بگیر تا آن‌ها که رفته‌اند امریکا و عکس‌های سفرِ تل‌آویوشان را گذاشته‌اند ... امروز که عکس‌های رنگ‌رنگیِ بچه‌ها را دیدم، دلم برای دیدنِ همه‌شان در همان مانتوهای گَل‌وگشادِ طوسی و مقنعه‌های مشکی تنگ شد... امروز که توضیحِ شیوا را از نحوه‌ی مرگِ آقای غیاثی در بیمارستانِ محلِ تحصیلش خواندم، دلم برای آن‌روزها که کیف می‌کردیم از کلاسِ قشنگِ مثلثاتِ پیرمرد و یواشکی قربان‌صدقه‌‌ی چشم‌های نابینایش می‌رفتیم تنگ شد...امروز که عکس‌های ناآشنای صدنفرمان زیرِ هم در فرندلیستم ردیف شده بود، دلم برای یک‌روز که دوباره همه‌ی دویست و شش نفرمان از همه‌جای دنیا برگردیم و کنارِ هم به ردیف بایستیم و عکس بگیریم تنگ شد ... آرزوهای محال!

* لطفا نگویید قطعا بدونِ فیس‌بوک هم این دوری‌ها ناگریز بود و این حرف‌ها! آدم‌ وقتی دل‌تنگ می‌شود گاهی دلش می‌خواهد تقصیرها را گردنِ اولین کسی -غیر خودش-  بیندازد که صدایش درنمی‌آید. عجالتا در این ماجرا فیس‌بوک خـَـر است! 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید