تقویم عشق، دم به دم‌اش وقت روضه است ...

امروز که از کنارِ درِ بوستانِ بانوان رد می‌شدم، فکر کردم که چقدر از خاطراتم، گریه‌ها و خنده‌ها و حرف‌هایم را با آن درختی که حالا ماه‌هاست ندیدمش ، شریکم... خنده‌های دور و گریه‌های نزدیک ... اما قبل از دل‌تنگی برای دورها و نزدیک‌ها، دل‌تنگِ تو شدم... دل‌تنگِ آن روز که با پیکانت از دانشگاهتان آمدی و مثل همیشه رفتیم نشستیم زیر همین درخت ... آن روز که از «او» گفتی و چند ماه تردید «تو» و اصرار «او» ... دل‌تنگِ خودم که هی نگاهت می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم کی این‌همه دور شده‌ایم که حرف‌های چندماهه‌ات یک روزه آوار شود بینمان؟ ... تو که مانده بودی بین این‌همه که نمی‌فهمیدند دردت را ... دل‌تنگ اشک‌هایی که ریختی... تصمیمی که گرفتی ... خنده‌های بلندمان وسطِ غصه‌مان از تصور آن چندصد کیلومتر فاصله‌ای که تابه‌حال بینمان نیفتاده بود و می‌افتاد... (حتا دل‌تنگِ کلاغ‌هایی که روسری‌ات را بردند - یادت هست؟) ... دل‌تنگِ یک دلِ سیر ندیدن و نشنیدنت تاااا روزی که « ...پن شنبه بیای عروسیا بی‌معرفت!... »
...
دل‌تنگِ صدای آرامت بعد از شش ماه، دوباره دیدنت ... روزی که باز همان‌جا نشستیم بدون حرف... بی‌خنده و گریه... و دست‌های سردت ... بهت و بغض و سکوتمان... 
...
خاطره‌های بعد از این دل‌تنگ‌م نمی‌کند اما ... باورشان نکرده‌ام. مثلِ یک پایان تلخ محتمل برای نمایشی که قرار نیست حالا حالاها تمام شود ... خاطره‌ی ملاقاتمان در بیمارستان ... خاطره‌ی خنده‌هایت تا جایی که درد نفست را می‌برید ... تصویر اشکِ گوشه‌ی چشمت که هیچ وقت نریخت ... آن لب‌خندِ لعنتی‌ات وقت خداحافظی بار آخر ... 

دل‌تنگــِ توام رفیق! خیلی! می‌فهمی؟

 

تیتر : مصرعی از سید محمد مهدی شفیعی

/ 0 نظر / 14 بازدید