معاشران گره از زلفِ یار باز کنید... *

چند روز از اولتیماتومِ صدام برای خروجِ ایرانیان مقیم عراق نگذشته بود که با هم‌سر و فرزندانش به سمتِ مرز کویت حرکت کرد. دلِ دل‌کندن از حرمینِ شریفینِ کاظمین را نداشت، اما در بازداشتِ چندماهِ پیش تهدید شده بود و نمی‌خواست خانواده‌اش را به دردسر بیندازد. به بهانه‌ی بازدید از اقوام، بی‌هیچ بار و بنه‌ای از مرزِ کویت رد شده و آن‌جا پناهنده شدند... دل‌تنگی‌ای برای آن‌چه از خانه و زندگی‌اش در کاظمین مانده بود، نداشت جز حسرتِ زیارت‌های سحرگاه؛ و کتاب‌خانه‌اش... بعدتر خبردار شد مادر و خواهرانش از ترسِ مزاحمتِ رژیم بعث، تمام کتاب‌هایش را به دجله ریخته‌اند...

------

برای یک پناهنده‌ی سیاسی به سختی می‌توان کاری پیدا کرد. اما توانایی‌های مختلفش، راه‌گشای استخدامش در یک شرکت چندملیتی و در شهری دور از خانواده‌ شد. جایی که مجبور شد به خاطرِ معاشِ خانواده‌اش، دینش را مخفی نگه‌دارد.

سال‌ها بعد با همان لهجه‌ی شیرین عراقی برای دوستانِ نزدیکش گفته بود: «ظهرها که از کار به محل استراحت برمی‌گشتم با خودم فکر می‌کردم وقت باقی‌مانده را به تفریح و سیاحت بگذرانم یا با تنها کتابی که برایم باقی مانده بود – قرآن – مشغول شوم... تصمیم گرفتم باقی‌مانده‌ی وقتم را به قرآن اختصاص دهم. عصرها در اتاق را می‌بستم و تا سحر به تفکر در قرآن می‌پرداختم. تا سال‌ها روالِ زندگی‌ام همین بود. بعد از مدتی دریافتم به برکتِ قرآن، بسیاری از علوم و زبان‌های مختلف را که نیت می‌کنم یاد بگیرم، آن را درون خودم می‌یابم. به طوری‌که کافی‌ست از هر کتاب خطی از اول و میان و آخرش بخوانم تا تمام مطالبش را فهم کنم.»

در همین دوره بود که غیر از فارسی و عربی و انگلیسی، به زبان‌های فرانسه و لاتین و عبری و پشتو و اسپانیولی تسلطِ در حد تدریس یافت.

------

 با یک هیئتِ خارجی در مقر سازمانِ ملل در لیبی جلسه‌ی مهمی برقرار بود. خبرنگارانِ زیادی برای تصویربرداری حاضر شده بودند. پس از توافقات، تمام اعضای جلسه – غیر از او – جام‌های شرابشان را بالا بردند. به او تذکر داده شد. پاسخ داد مسلمانم و معذور. دستور دادند جامِ او را از آب پر کنند تا در دور بعدیِ عکاسی، نقصی وجود نداشته باشد. او گفت نمی‌توانم به این جام دست بزنم چون مردمی که این تصاویر را می‌بینند نمی‌توانند تشخیص دهند در جام من آب است یا شراب. و نزد.

... خواب دیده بود در مجلسی، حضرتِ موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) با تمجید از کارِ امروزش، جام شرابی به او داده بود ... و صبح با چه شعفی خواب را برای هم‌سرش تعریف کرده بود

----------

پس از مهاجرت به ایران و تدریس در دانش‌گاه، ایام رمضان اغلب به منزل در قم رفت‌وآمد نمی‌کرد و در خواب‌گاهِ اساتید می‌ماند. بارها از او خواهش کرده‌بودند تا افطار مهمانِ خانه‌ی آن‌ها شود. تا یک غروب که سرزده دعوتشان را پذیرفت. بعد از اذان، کودکِ سه ساله‌ی خانه را روی پایش نشاند و اهلِ خانه را دعا کرد و از کودک خواست آمین بگوید... می‌گفت هروقت خواستید دعایتان مستجاب شود، با آمینِ کودکان هم‌راهش کنید...

---------

یکی از دوستانش می‌گفت: «به دلیلِ مشغله‌های سنگینِ مسئولیتِ دانش‌گاه، گاهی حدود نیمه‌شب به خانه برمی‌گشتم. شبی در حیاط روبه‌روی خواب‌گاهِ اساتید دیدم‌ش که ناآرام قدم می‌زد. جلوتر رفتم و جویای علت شدم. با نگاهِ اشک‌بار و بغض‌آلود گفت: "چرا ندارد آقاجان! مگر اخبار بوسنی و هرزگوین به شما نمی‌رسد؟ شبی نیست که بتوانم از دردِ قلب آرام بخوابم " »

--------------

غرفه‌دار نمایش‌گاهِ کتاب با ناامیدی مسیرِ گذرِ روحانی‌ای را با چشم دنبال می‌کرد که کتاب‌های خریداری شده‌اش را جاگذاشته بود و در هیاهوی جمعیت، به صدای او برنمی‌گشت...

در همین زمان به غرفه رسید و ناراحتی غرفه‌دار را دید و پیرمردِ روحانی‌ که دور می‌شد را شناخت. به غرفه‌دار پیش‌نهاد کرد که کتاب‌ها را به او بسپارد تا به صاحبش برساند. اما هنوز لحظاتی از این گفت‌وگو نگذشته بود که صاحبِ کتاب‌ها برای بردن کتاب‌هایش برگشت. رو به مردِ روحانی کرد و گفت می‌خواستم به بهانه‌ی آوردنِ کتاب‌ها به دیدارتان بیایم اما گویا توفیق نبود... مردِ روحانی لحظاتی درنگ کرد و کتاب‌ها را به او سپرد و گفت پس بهانه‌تان را از شما نمی‌گیرم. منتظر دیدارتان هستم... این دیدار، مقدمه‌ی دیدارهای خصوصیِ پیاپی میان او و جنابِ علامه حسن‌زاده‌ی آملی شد که تا مدت‌ها ادامه داشت...

----------

چند سالِ بعد، هنگامِ تشییعِ جنازه‌، آیت‌الله حسن‌زاده را در تشییع دیده بودند که از هویتِ مشایعت‌شونده می‌پرسید. وقتی اطرفیان از نحوه‌ی مطلع شدن و حضور ایشان پرسیده بودند، فرموده بود: من برای زیارت به حرمِ مطهر می‌رفتم که کششی نسبت به این جنازه احساس کردم. چون عجله داشتم به سمتِ دیگر خیابان رفتم، اما دیدم جمعیت مرا به سوی خود می‌کشد. وقتی نام او را شنیدم، دلیلِ کشش به سوی مصاحبِ قدیمِ غریبِ خود را متوجه شدم...

**********************************************

مَرد!

دوستانت به تلنگر خاطره‌ای که نامِ تو را زنده کرد، ساعت‌ها درباره‌ات گُل ‌گفتند و گُل ‌شنیدند و من ساعت‌ها نگاهشان می‌کردم و پازلِ کسی را بعد از بیست سال در ذهنم کامل می‌کردم که جز یک‌بار در شش سالگی ندیده بودم‌ش و جز تحسینِ مهربانش از چادرِم و تعریف از صاحبِ اصلیِ نام‌م، چیزی از او در خاطرم نبود. تصویری که با یک‌جور مهربانیِ ساده‌ای که به دلِ دخترکی به آن سن و سال نشست و میانِ آن‌همه تصویر که بعد از این‌همه سال روی هم تلنبار شدند، هیچ‌وقت گم نشد.

آن دخترکِ آن سال‌ها چیزی درباره‌ات نمی‌دانست. اما امروز دلیلِ خوشیِ خاطره‌ی کوتاهش را می‌داند؛ و می‌داند که تصویر هیچ‌کس بی‌دلیل در ذهنِ آدم‌ها خاک‌نخورده و تر و تازه باقی‌نمی‌مانَد... و شاید همان دخترک یک روز بفهمد که چه مغتنم است برخوردِ مکانی و زمانیِ ولو کوتاه با آدم‌هایی که زندگی‌شان جز خوبی چیزی نداشته؛ تا جایی که بعد از بیست سال، آدم‌ها از گفتن و شنیدنش هیچ خسته نشوند... بل‌که شاید حواسش به این غنیمت‌های گاه‌گاه باشد... 

روحَت آرام و شاد... 

 

* شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید/ حافظ

/ 1 نظر / 20 بازدید
عطش شکن

کی؟