یادداشتی بر یک کتاب – پنجم

دیوانه وار

نویسنده: کریستین بوبَن

ترجمه: مه‌وش قدیمی

انتشارات آشیان

صدوشصت صفحه

قیمت: سه‌هزاروسی‌صد تومان

-----------------------

جلد کتاب، شلوغ، و از زمینه‌ای خاکستری و مشوش با خطوط درهمِ تیره‌ی قرمز ساخته شده است . عنوان کتاب با طرح و رنگی تند و خشن بر روی جلد نوشته شده است . که از لحاظ مفهومی قرابت کمی با متن دارد .جنسِ صفحات هم قدیمی و تاحدودی نامرغوب است

داستان شرح زندگی، ایده‌ها و ماجراجویی های عجیب دختری است که در خانواده‌ای شاغل در سیرک متولد شده است. ماجراجویی‌هایی که از فرارهای کودکی آغاز و با روابط عجیب و سبک زندگیِ خاص در جوانی ادامه پیدا می‌کند. روایت با نقل خاطراتِ کودکی آغاز می‌شود اما بین حال و گذشته‌ی راوی در رفت‌وآمد است .

سبکِ نویسنده‌ را شاید بتوان تلاش برای نوشتن داستانی عجیب و شاعرانه دانست که متناسب با نگاهِ دخترِ جوانِ قهرمانِ داستان، به زندگی‌ست . نگاهی خاص به خوش‌بختی، سبک‌بالی، کودکی و عشق که در شادی و حسِ رضایت فردی‌اش از تمام اتفاقاتِ خوش و ناخوشِ زندگی‌اش نمایان است. توصیفاتِ شاعرانه‌ی کتاب جذاب است. اوایل داستان به طرز دل‌نشینی رازآلود، و پر از ماجراجویی‌هایی‌ست که شاید هر کودکی آرزو می‌کرده است: «با گذر از هر صفحه به صفحه‌‌ی بعد از مرزها عبور می‌کنم، به خانه‌های خواب‌آلوده وارد می‌شوم، دخترکِ فراری درونم کتاب‌ها را می‌خواند و هیچ ژاندارمی نمی‌تواند پیش از این‌که او به جمله‌ی آخر برسد، پیدایش کند...».  کم‌کم در بزرگ‌سالیِ قصه، این‌ شادابی و سبک‌بالی رنگِ دیگری می‌گیرد که چندان دل‌چسب نیست. اما حال و هوای شاعرانه‌ی کتاب هم‌چنان باقی می‌ماند و به همان زیبایی و در همان نقطه که آغاز می‌شود، به پایان می‌رسد.

مخاطب کتاب: افرادی هستند که در خواندنِ رمان‌های کوتاه سخت‌گیر نیستند و تعابیر و توصیفاتِ کوتاه از مناظرِ ساده خوش‌آیندشان است و به دنبال فراز و نشیبِ خاصی در آن نمی‌گردند . به شخصه از خواندنش بسیار لذت بردم ؛ اما آن را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم!

بخشی از کتاب:

برای انتخابِ یک بخش از منتخبات‌م از کتاب به نتیجه نرسیدم؛ بخش‌هایی از آن را می‌آورم

همه‌ی کودکان موزات نیستند، اما موزات تمامِ دورانِ کودکی‌ست: با شیوه‌ی رقصیدنی روی آب یا شیوه‌ی خوابیدنی روی ورطه‌ها. تمام کودکان رمبو نیستند، اما رمبو تمام دوران کودکی‌ست: لذت معصومانه‌ای از حیله‌گری، شادمانی از تصنیفی تکراری و دیدنِ سنگ‌های براق.

***

یک معشوق پیدا کرده‌ام – اما نه مثل آن‌ها، نه یک شوهرثانوی، یک شوهر نیمه‌وقت – معشوق من تمام وقت زیر پنجره‌ام است. رومان حسادتی نمی‌ورزد. اشتباه می‌کند. روز و شب افکارم به سوی معشوقم به پرواز در می‌آید . چشم‌هایم از دیدنش برق می‌زند و قلبم سرود ستایش می‌خواند: معشوق من یک درخت افراست. یک درخت افرا، وسطِ محله‌ی باستی ... من این استودیو را به خاطر او انتخاب کرده‌ام. باید گفت که وقتی برای اولین بار دیدمش در کمال زیبایی بود. اینک لباس‌های پاییزی‌اش را کم کم می‌پوشد، با آتش سرخی مایل به ارغوانی، می‌سوزد. چه‌گونه می‌توان در برابر این‌همه دل‌بری و دل‌ربایی مقاومت کرد؟

***

من به سرنوشت اعتقادی ندارم؛ فکر می‌کنم تمام حوادثی که برای ما اتفاق می‌افتد سرنوشتی که به آن اعتقادی ندارم روی دستمان می‌گذارد . من به همه چیز و هیچ چیز اعتقاد دارم. شاید اندیشیدن همین است. ما در زندگی همه تنگاتنگ هم افتاده‌ایم، فکر می‌کنم هنر اصلی هنر فاصله ها باشد؛ زیاد نزدیک به هم می‌سوزیم ، زیاد دور یخ می‌زنیم ...

***

دومین شغل  پدرم سبب شد که زیاد به قبرستان‌ه رفت‌وآمد کنم. علاقه به ادبیات هم از همان‌جا شروع شد: سنگِ قبرها به جلد کتاب‌ها شباهت دارند. مربع مستطیل‌ند و اطلاعاتِ مختصری در اختیار می‌گذارند... نام خانوادگیِ مرده‌ها مثل عنوان کتاب است، همه چیز در آن خلاصه می‌شود. دلم می‌خواسن زندگی‌ام طوری باشد که نتوانند خلاصه‌اش کنند؛ دلم می‌خواست زندگی‌ام مثل یک نغمه باشد، نه یک کاغذ یا سنگِ مرمر ... 

/ 0 نظر / 15 بازدید