تقدیری یضحک بتدبیرک ... *

می‌نشینی  و طرح می‌ریزی

از روی طرح‌ت خیال می‌بافی

روی کاغذ ذهنت همه‌چیز را محاسبه می‌کنی

خیلی دقیق ...

حواست هست که نکته‌ای جانماند

........

منتظر می‌ماند و نگاه می‌کند

بافته‌هایت را با لب‌خند دستش می‌گیرد و به‌دقت نگاه می‌کند

برگه‌های محاسباتت را تماشا می‌کند

خیلی دقیق

اما از نگاه‌ش چیزی پیدا نیست

.......

وقتی کارهایت تمام می‌شود

وقتی بافته‌هایت را روی میز می‌گذاری

و قلمِ محسباتت را روی کاغذ،

دقیقاً همان وقت که نَفَسِ راحتی می‌کشی،

بافته‌هایت را برمی‌دارد

رج‌به‌رج – با لب‌خندِ مهربانش – می‌شکافد

اثر قلم روی برگه‌هایت را یکی یکی پاک می‌کند

خیلی آرام و دقیق

آن‌قدر که نمی‌دانی تا کجا پیش خواهد رفت

یا کجا دست می‌کشد

.......

برای آن‌همه تلاشت دلت می‌سوزد

 می‌خواهی فریاد بزنی

بالا و پایین می‌پری

به زمین پامی‌کوبی

 اما توان انجام کار دیگری را نداری

بعد

کم‌کم

همان‌طور که به حرکاتِ صبورش نگاه می‌کنی

 به ناچار آرام می‌گیری

یادت می‌آید که مهربان‌ است

که مدبر است

که داناست ؛

 عادل است

چاره‌ای جز سکوت و نگاه و اعتماد نداری 

وقتی دستت به هیچ‌جای دیگری در تمام دنیا بند نیست

منتظر می‌شوی تا نتیجه‌ی محاسباتِ دقیق‌ترش را روی برگه‌هایت ببینی

رشته‌های پنبه‌شده‌ات را زیرچشمی می‌پایی، تا حاصل بافتِ او مشخص شود

........

باید گاه‌گاهی یادت بیاورد که کوچک‌ی

یادت بیاورد که لااقل وقتی محاسبه می‌کنی، دستِ او را در نظر داشته باشی

یادت بیاورد که باید وقتِ خیال‌بافی، گوشه‌ی نگاه‌ت به نگاهِ لبالمرصادش باشد

بل‌که این یادآوری‌های تلخ، ثمره‌اش کمی، فقط کمی توکل باشد ...


* مشهور به حدیث قدسی‌ست

/ 0 نظر / 53 بازدید