دوستی به من / یک نهنگ هدیه داد... *

نوشته** :

«یک بار، خیلی وقت پیش‌ها که دلم از خودم گرفته بود نوشتم: "کاش در دلم برف ببارد. تا ابد..." برف برایم نماد پاکی و روشنایی است. سفیدیِ موجه یک هیجان درونی کودکانه و سرمست از فتحی روشن و حقیقی. فتحی که نمی‌توان لذتش را وصف کرد. برف یک شادی ابدی و ناب است که با تمام یکدستی‌اش پویاست. هیجان رفته زیر پوستش. هیجانِ روشناییِ بی‌انتها. 
برف انتهای غم‌ها و غبارهاست.  دیگر مکدر نشدن است. آن حس روشنِ رفتن از دوست‌نداشتنی‌ها برای همیشه. برای من، نمادِ رفتن از خودِ دوست‌نداشتنی‌ام. مثل این که کسی در میان تاریکی‌ها، بلند شده باشد و چراغ‌ها را برای همیشه روشن کرده باشد...

حالا برای تو در امروزی که بودنت در دنیا تازه می‌شود همین را آرزو می‌کنم: 
"کاش در دلت برف ببارد. تا ابدِ ابدِ ابد..."
با تمام‌ حس‌هایی که به جمله پیوست شده‌اند.

 دوستی با تو را دوست دارم... شکرِ خدایی که آدمها را به هم می‌رساند و حتی دور می‌کند! که از زبان آدمها و دنیا، با آدمهایش حرف می‌زند.»

-------

حرفی باقی نمانده... در تاریکی‌های تودرتوی دلم بی‌هیچ کلمه‌ای، آرزو می‌کنم آن حسّ روشنِ رفتن برای همیشه را... آن چراغِ برای همیشه روشن شده را... دیدنِ انتهای غبارها و تکدرها را... 

... و در همان تاریکی‌های تودرتو، آرزوهای سپیدی، مثل دانه‌های درخشانِ برف زیر نور ماه می‌رقصند و به دلم می‌نشینند.

 

* از شعری از عرفان نظرآهاری

** دوستانی دارم، به‌تر از برگ درخت...

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید