یادداشتی بر یک کتاب - سیزدهم

اتاق

نویسنده: اما دون اِهو

ترجمه: علی قانع

نشر آموت

سی‌صد و پنجاه و هفت ‌صفحه

هفت‌هزار و پانصد تومان

 --------------------------------

جلد کتاب در عینِ سادگی جذاب است؛ و با نامِ کتاب که با خطی کودکانه و گچِ رنگی روی زمینه‌ی سفید نوشته شده، طراحی شده. روی جلد علاوه بر این، نام نویسنده و مترجم و آرم نشر به‌چشم می‌خورد.

 کتاب داستانِ «جک»ِ  پنج‌ساله و مادرش را روایت می‌کند که زندگیِ بسیار خارق‌العاده‌ای داشته‌اند و اتفاقاتِ غیرمعمولی فضای زندگی‌شان را با هر انسانِ عادی متمایز کرده‌است. از آن‌جا که رویه‌ی داستان – تا جایی از کتاب- بر مبنای غافل‌گیر کردن یا دادن فهمِ کم‌کم به خواننده است، باز کردنِ بیش‌تر معرفی رمان، ممکن است به حذابیتِ آن لطمه بزند.

سبک نویسنده  توصیفِ اتفاقات بر اساسِ زمانِ حال و از زبانِ قهرمان داستان (جک) است. بخش عمده‌ای از زیبایی داستان، به تلاش نویسنده برای نگاه به اتفاقات از دید یک کودکِ پنج‌ساله برمی‌گردد. نویسنده خوانندگان را مجبور می‌کند تا پابه‌پای یک کودک، و از دریچه‌ی فهم او به ماجرا نگاه کنند بنابراین خواننده زودتر از آن‌که راویِ داستان از چیزی مطلع شود، از آن باخبر نمی‌شود. اما در این میان، دیالوگ‌های نقل قول شده از بزرگ‌ترها دیدِ کمی‌ازبالاتری را به خواننده می‌دهد تا روندِ داستان خیلی به رکود کشیده نشود. به عقیده‌ی من داستان تا آن‌جا که در اواسطِ کتاب به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد و ماجرا کاملاً ورق می‌خورد ( در این توضیحاتِ سربسته دقت دارم که ماجرا لو نرود!) بسیار شیرین‌تر از قسمتِ پایانی‌ست. با این‌که در قسمتِ اخیر فضای بیش‌تری برای مانورِ داستان و شخصیت‌های زیادتری برای یک‌نواخت‌نشدن وجود دارد، اما فضای عجیب و اتفاقاتِ مرموزِ و خلاقیتِ نویسنده در بیان جزییاتِ بخش اول از نظر من بسیار جذاب بود. البته تاکید بر یک‌سری عادات و اتفاقاتِ تکرارشونده از جایی به بعد کمی داستان را ملال‌انگیز و سطحی جلوه می‌دهد.

 مخاطب کتاب:

کسانی که خواندنِ رمان‌های معمولی را دوست دارند و از شنیدنِ داستان‌های عجیب و سطحی لذت می‌برند! همین!

بخشی از کتاب:

به خاطر روزتولدم من انتخاب می‌کنم چه چیزی بپوشیم. زندگی مامان توی دراور بالایی‌ست و مال من پایینی. من برایش آن جین آبی رنگ با رگه‌های قرمز را انتخاب می‌کنم که فقط برای موقعیت‌های خاص می‌پوشد. برای خودم آن لباس زرد کلاه‌دار را...

وقتی صفرسال داشتم، مامان غذا را می‌جوید و دهانم می‌گذاشت. اما وقتی همه‌ی بیست تا دندانم درآمده، می‌توانم همه چیز را بجوم... امروز مامان سرحال است و اجازه می‌دهد ارکستر بازی کنیم. روی میز ضرب می‌گیرم. ناک ناک، ناک ناک؛ و مامان هم پا به زمین می‌کوبد. عادت دارم با قاشق و چنگال روی در دینگ دینگ بزنم اما محبوب‌ترین قسمت بازی با پدال سطل آشغال است که درش بالا پایین می‌شود و تاپ تاپ صدا می‌کند. بعد توی جعبه‌ی خالی کورن فلکس می‌خوانیم که صدای تودماغی دارد...

/ 0 نظر / 21 بازدید