تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل...

پیرزن زمین‌گیر است و بیش از 90 سال دارد. گاهی که فرصتی پیش بیاید، به دیدنش می‌رویم. محبتش بیش از حد است. تمام وجودش دعا و مهربانی و آرزوی خیر است؛ برای هرکسی که از اقوام و بستگان، تا جایی‌که حافظه‌اش یاری دهد... هر وقت در تنگنایی محتاج دعای خیر می‌شوم، به یادش می‌افتم... مدتی قبل با دخترش از هر دری صحبت می‌کردم. از آن زمان‌ها/مکان‌ها که افراد برای گذشتنش ناچار به گفتگو از هر دری هستند... حرف به گذشته‌های دور کشید و خاطراتش از کودکی‌اش... از استبداد و یک‌‌دندگی مادر گفت و از ترس و حساب‌بردن بچه‌ها از او. از خاطراتی که هنوز و پس از 60 سال آزارش می‌دهد ... نمی‌توانستم تصوراتم از پیرزن را به رفتار جوانی‌اش سنجاق کنم. گیج شده بودم. حرف ما بین همین خاطرات ناتمام ماند و علامت سوال و تعجب من باقی ... تنها جوابم این بود که روزگار نه تنها قدِ آدم را خمیده می‌کند، بلکه سرکشی و اقتدار ناشی از نیروی جوانی را هم سرکوب می‌کند. این فروتنی و مهربانی و بخشش - هرچند صادقانه و صمیمانه - ، وقتی به چنین دلیلی به وجود آمده باشد، فضیلت محسوب می‌شود؟ نمی‌دانم! حدس می‌زنم این هم از آن درسهایی‌ست که روزگار باید به قیمت قد خمیده به من بیاموزد...


*«تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل/ باری به غلط صرف شد ایام شبابت»

حافظ



/ 0 نظر / 14 بازدید