در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ام...

تهران، این شهرِ کوچکِ دودگرفته نباشد.

باران باشد.

خانه، این آپارتمانِ بی‌آسمان نباشد.

باغ‌چه و درخت خرمالو باشد.

صبح زود تو را از میان بوی نان گرم وخاکِ باغ‌چه‌ی باران خورده بدرقه کنم.

کمی بعد،

پنجره‌ها را ببندم.

در را ببندم.

ولی‌عصر را پیاده قدم بزنم تا بازار تره‌بارِ تجریش.

مستِ گشنیزها و جعفری‌ها و ریحان‌ها شوم.

سیب‌های سبز و انارهای کوچکِ ترش را سوا کنم.

از هر کدام چهار تا.

سبزی آش، یک کیلو.

بعدِ دو رکعت نماز زیارت، شریعتی را به سمتِ خانه قدم بزنم.

مغازه‌های لوکس لوازم خانگی را رد کنم.

رستوران‌ها ، کافی‌شاپ‌ها،لباس‌فروشی‌ها، پاساژها،سینماها را رد کنم.

کنار دکه‌های روزنامه فروشی مکث کنم،کتاب‌فروشی‌ها را قدم بزنم.

در را باز کنم.

مشغول سبزی و رشته‌ی آش شوم.

مجله‌ی تازه خریده‌ام را نگاه کنم.

با ظرف‌های نشُسته، لباس‌های کثیف، میزهای گردگرفته، بر سر زمان باقی‌مانده تا آمدنت به تفاهم برسم.

گاهی به آبی و توسی کامواها خیره شوم، گاهی به سفیدی سقف زل بزنم.

کمی شال ببافم، کمی خیال

بعد...

غروب باشد و صدای اذان و صدای در

...

زندگی کنـ(ـیـ)ـم.

 

*صائب: چون صبح، زیر خیمه‌ی دل‌گیر آسمان/در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم

/ 0 نظر / 15 بازدید