یادداشتی بر یک کتاب – دوم

قیدار

نویسنده: رضا امیرخانی

نشر افق

تعداد صفحات : دویست‌ونودوچهار

قیمت :  نه هزار تومان

-------------------------------------

جلدِ کتاب متناسب با مفهوم داستان و تا حدودی زیبا طراحی شده‌است، اما جنسِ آن اصلا چنگی به دل نمی‌زند. (افق باید در انتخاب‌ِ متریالش تجدید نظر کند!)

داستان از اولین سفرِ گاراژداری به نام قیدار با هم‌سرش شهلا آغاز، و  با تصادف و جراحتِ شهلا و شرحِ حال قیدار پس از تصادف و توصیف اطرافیان او و ماجرای ساختِ باغِ قلهک پیش می‌رود ...

سبکِ نویسنده همان سبک آشنای امیرخانی در رمان‌های قبل و به خصوص منِ اوست. فصل اول را بنا به پیش‌فرضم از قلم امیرخانی با اشتیاق به پایان رساندم؛ اما با کند شدنِ ریتم داستان، روند به پایان رسیدن کتاب هم کندتر شد. داستان، بیش از آن‌که هیجانِ فراز و نشیبِ نقطه‌ی اوج داشته باشد، سرشار از گفت‌وگوهایی با لحن جذاب در ماجرایی یک‌دست، و رندی‌ها و لطایفی‌ست که خواندنشان گاهی با اشک یا لب‌خند هم‌راه می‌شود.

برداشتِ شخصی من این است که شباهتِ گاه‌گاهِ شخصیت‌های «قیدار» به داستان‌های قدیمِ امیرخانی، شاید نشانه‌ی این باشد که ذهنِ نویسنده (یا خواننده؟!) هنوز از فضای «بیوتن» و «منِ او » دور نیست. البته این شباهت به‌عنوانِ نقطه‌ی قوت یا ضعفِ داستان مطرح نیست؛ بلکه گاهی یادآوری ماجرای ارمیا و فتاح را ناگزیر می‌کند. مثلاً سیدِ گلپا، ناخودآگاه درویش مصطفای باطن‌دارِ محله‌ی علیِ فتاح را به یاد می‌آورد... یا پشتِ محله‌ی آشیخ هادیِ قیدار، افطاریِ امپایراستیتِ بیوتن را ...یا حال قیدارِ خیس از آبِ جو و آب‌جو، حالِ ارمیا وقتِ شنیدنِ صدای جرینگِ سکه‌ها را... یا نگاهِ قیدار به کلب‌عنتری و جاگستری، نگاهِ آرمیتا و ارمیا را به ژوری و پلیس نیویورک و نگاهِ فتاح‌ها را به پاسبان عرتیِ... حتا گم‌نامیِ آخر قیدار، به نوعیِ بوی سرنوشتِ ارمیا و فتاح را دارد. و اتفاقا در میانِ همین یادآوری‌ها ظاهر شدنِ علیِ فتاح در داستان، بسیار دل‌چسب است.

وجهِ دیگر داستان، وصفِ سیدگلپاست. توصیفِ اخلاق و کراماتِ او - اگرچه بسیار زیبا -، به دلیلِ این‌که گاهی خیلی «رو» و «پررنگ‌» آورده شده، خوب به قصه نچسبیده است (مثل ماجرایِ دختر مینی‌ژوپ پوشیده یا طولانی نشدنِ نمازجماعت). به خصوص اگر خواننده «آخرین تیرِ ترکشِ خداوند» را در رثایِ آیه‌الله سید علی آقا هاشمی گلپایگانی (ره) خوانده باشد.

یکی دیگر از نچسبیده‌ها‌ی داستان از نظر من، شنیدنِ تشبیهِ لنگرپاسید به کمونِ آرمانی از زبانِ استاد است! تصورِ ساختِ اتوپیایی به نام لنگرپاسید که قرار است ملجاء آدم‌های سیاه و سفیدِ دنیا باشد و بنایش هم روی پایه‌ی علم و جای پای روحانیت بالا می‌رود، قبل از اظهارِ فضلِ استاد، با اشارات ظریفِ نویسنده آرام‌آرام در خواننده ایجاد شده است. به همین خاطر خواندنِ عینِ همین تعبیرِ در یک جمله‌ی کلیشه‌ای، ذوق خواننده را نسبت به درکِ خودش از اشاره‌ی نویسنده به کللی از بین می‌برد. 

...

اما جدا از تمامِ این نکاتِ ریز و درشت، روح داستان نمایشِ تصویرِ زیبایی از  گم‌شده‌‌های روزگار ما مثلِ خصلت‌های مردانگی، اعتمادِ مردم به مقدسات و سعه‌ی صدر دربرابر نافهمی‌ها و نامردی‌هاست. در عینِ این‌که کرامات اخلاقیِ سیدباطن‌دار یا اعتقادات عمیق و پای‌بندی بی‌شرطِ قیدار به اصول مروت، از آن‌ها افرادی خشک و مقدس‌نما نمی‌سازد.

این ویژگی نوشته‌های رضا امیرخانی‌ست که خوبی‌های انسان‌ها را هربار از قابی متفاوت به خواننده‌اش نشان می‌دهد. اتفاقی که در ادبیات داستانی روزبه‌روز کم‌یاب‌تر می‌شود.  اگر - به قولِ سید گلپا - سرسلسله ی نانواها حضرت هابیل باشد و نسبِ سلمانی هم برسد به حضرت جبرئیل(ع) و سلسله‌ی قصاب و سلاخ برسد به حضرت ابراهیم خلیل(ع) و سلسله‌ی گاراژداری به محمد امین(ص)، محضری امیرخانی ادامه‌ی موفقِ سلسله‌ی ادریس نبی(ع) است که اولین کسی که قلم به دست گرفت و با آن خط نوشت او بود... در واقع در دفترِ عالم، تجارتِ فتاحِ منِ‌ او و ره‌بریِ ره‌بر داستانِ سیستان و قصابی و رانندگیِ ارمیای بیوتن در نیویورک و گاراژداریِ قیدار و زندگیِ مردم جانستان و نویسندگیِ امیرخانی همه از جنسِ یک حساب‌ند، که به قولِ قیدار :« همه‌ی حساب عالم همان جوان‌مردی است»

مخاطبِ کتاب شاید تمامِ افرادِ علاقه‌مند به داستان باشند، اما از نظر من مخاطبِ خاص کتاب افرادی هستند که بتوانند «بیمه‌ی جون» را همان بارِ اول، به درستی «بیمه‌ی جـُون» بخوانند!

قسمتی از داستان: 

مرسدس می‌تازد و جلو می‌رود ... شهلا می‌گوید:« امروز که عقدکنانمان بود هم خندیدیم، هم گریه کردیم...»

قیدار می‌گوید: « هم گریه کردیم، هم خندیدیم. هم مهمان شدیم، هم مهمان کردیم. هم به عدل زدیم سرتنگ را و هم به ظلم زدیم آهو را»

شهلا می‌خندد : «زندگی یعنی همین دیگر ... امروز مثلِ همه‌ی زندگی بود ... امروز دیگر چه چیز کم داریم؟»

قیدار چیزی نمی‌گوید و به مرگ می‌اندیشد که همیشه کسریِ زندگی‌ست ... 

/ 0 نظر / 14 بازدید