یادداشتی بر یک کتاب - دوازدهم

حاجی مراد

نویسنده: لئو تولستوی

ترجمه: همایون صنعتی‌زاده

انتشارات کتاب پنجره

صد و هفتاد و چهار ‌صفحه

چهارهزاروهشت‌صد تومان

 --------------------------------

جلد کتاب خوش‌رنگ و خوش‌طرح است. فونتی که برای نام کتاب استفاده شده زیباست. خرق عادتی که در طراحی جلد مشاهده کردم، این بود که علاوه بر آرم ناشر و نام نویسنده و مترجم، نام ویرایش‌گر هم بر جلد کتاب مشاهده می‌شود. (طرح از مریم‌سادات منصوری)

 کتاب ماجرای زندگی فردی شورشی به نام حاجی مراد است که در زمینه‌ی درگیری چچن‌ها و روس‌ها در سال‌هایی از قرن نوزدهم نقل می‌شود. داستان از روایتِ پناه آوردنِ حاجی مراد به دشمن آغاز، و با توصیف شرایطِ دربار و محیطِ جنگ و سربازان ادامه می‌یابد تا به پایان سرنوشتِ حاجی مراد می‌رسد. هم‌زمان در قسمت‌هایی از روایت، از جبهه‌ی مقابل و شرایطِ زندگیِ چچن‌ها هم توضیحاتی به میان می‌آید. در یادداشت پشت جلد کتاب نوشته شده که تولستوی تحصیلات دانشگاهی را نیمه رها کرده و به ارتش پیوسته و این کتاب برگرفته از خاطرات واقعی او در جنگ قفقاز است

سبک نویسنده  برای کسی که نمونه‌ای از داستان نویسی تولستوی را خوانده باشد آشناست. توصیفاتِ عمیق و جزیی از اشیاء، حالاتِ انسان‌ها، مناظر و اتفاقات که تقریباً چیزی را به عهده‌ی تخیل خواننده نمی‌گذارد. از این نویسنده «جنگ و صلح» و «آناکارنینا»را خوانده‌ام. گرچه تولستوی در توصیف مجالس تزارها و اشراف روس و در توصیف جنگ‌ها قهرمان است و فضای فکری نویسنده همان فضای جنگ و صلح است، اما ماجرای پایه‌ی داستان و توصیفات به آن قوت نیست.

 مخاطب کتاب:

کسانی که از خواندن توصیفات زیاد در داستان معذب نمی‌شوند، و داستان‌های روسی و فضای داستانی جنگ‌های با اسب و توپ‌خانه و شمشیر را دوست دارند

بخشی از کتاب:

چیرنیشف شنل بلندی بر دوش و پوست سنجاب نقره‌ای رنگی بر گردن و کلاهی مطابق مقررات سه گوش بر سر داشت. پاانداز پوستی کالسکه را از روی پاهای سرمازده‌اش برداشت. مهمیزهایش ر به صدا درآورد و شق‌ورق از پله‌های فرش کرده بالا رفت. پیش‌خدمت در تالار را با احترام برایش گشود. وارد شد. شنلش را از شانه انداخت. یکی از نوکران درباری خودش را با عجله رساند و شنل را گرفت. به سوی آینه‌ای رفت و با دقت کلاه‌گیس فرفری خود را مرتب کرد. بر موهای روی شقیقه و کاکلش دست کشید. نشان روی سینه و دکمه‌های سرشانه‌ی لباس نظامی و سردوشی‌های چهنش را برانداز کرد. آرام از پله‌های مفروش بالا رفت. پاهای لرزانش پله‌های کوتاه را با ضعف طی کرد. از روبروی صف غلام‌بچه‌های درباری که لباس ملیله دوزی برتن داشتند و به او کرنش می‌کردند، گذشت. وارد اتاق انتظار شد.

/ 0 نظر / 20 بازدید