عکسِ من در مساحتِ تقویم... *

نوشته**:‌

« ... از دیشب دارم فکر می کنم برای یک موجود یواشِ نرم در روز تولدش چه باید نوشت که خدا را خوش بیاید! خیال کن برای یک گندم‌زار آخر بهار که از پشت پیچ جاده سرک کشیده باشد! فکر کنم قرار باشد گندم‌هایش را وقت درو با شال رنگی‌رنگی قلاب‌بافی دسته کنند!
برای همین جای دنیا، آن لحظه‌ای که آفتاب تازه دارد به روز سرک می کشد، همان نارنجی و زرد لطیف، باید مال مال خودت باشد... تولدت مبارک »‌

و من دارم فکر می‌کنم به این گندم‌زار که از پشت پیچ جاده‌ سرک کشیده؛ به دانه‌هایی که از مسیرِ خوابِ زمستانی رسیده‌اند به خوشه‌های بلندِ آخرِ بهار؛ به روزهای باقی‌مانده... 

و دارم فکر می‌کنم به بادهای تندی که تنِ ساقه‌ها را خم می‌کنند گاهی... به کلاغ‌هایی که از مترسکِ بی‌حالِ گندم‌زار نمی‌ترسند؛ به آفت‌ها، آفت‌ها...

و دارم فکر می‌کنم به باران‌های گاه‌گاه که مزّه‌ی قطره‌هایش زیر زبانِ گندم‌هاست؛ به آسمانِ همیشه‌ی بالای سرشان؛ به آفتابِ مهربان، خاکِ بخشنده‌ی بی‌منّت...

و دارم فکر می‌کنم که خوشه‌های این گندم‌زار، بالاخره یک‌روز باید زرد و نارنجیِ آفتابِ تابستانه‌ی تازه سرک‌کشیده‌‌ی روزِ گرم و شادِ خوشه‌چینی را ببینند؛ باید برسند به نسیمی که دنباله‌ی شال‌های رنگی‌رنگیِ قلاب‌بافیِ دور گردنشان را پرواز بدهد... علی‌رغمِ تمامِ بادهای تند و کلاغ‌ها و آفت‌ها؛ و به شکرانه‌ی باران و آسمان و خورشید و زمین ... 

ان‌شاءالله ... 


* برگرفته از شعری از «ماهیچ، ما نگاه»ِ سهرابِ سپهری

**  دوستانی دارم، به‌تر از برگِ درخت...

/ 0 نظر / 24 بازدید