عطش را مباد/ که دل به رخوتِ مردابیِ تو سپارد* ...

آدم‌هایی هم هستند که کلمه‌ی «پاییز» - در اولین نگاه- زمانِ حراجِ اغلبِ مارک‌ها را در ذهنشان تداعی می‌کند؛ و کلمه‌ی «زمستان» پاداش و عیدیِ آخر سال را... به‌چشم‌شان «بهار» یعنی دوهفته تعطیلات؛ «تابستان» یعنی عینکِ آفتابیِ جدید... «سفر» کلمه‌‌ای‌ست برای یادآوری بحثِ قیمتِ بنزین... آمدنِ «باران» به معنیِ برداشتنِ چتر است؛  آمدنِ «برف» به معنای تاخیرِ صبح‌گاهی ... «دریا» یادِ روغنِ برنزه می‌اندازدشان و با شنیدنِ «جنگل» فقط هوسِ جوجه‌کباب می‌کنند... تصویرِ «پرنده» در خاطرشان معادلِ تصویر شیشه‌ی کثیفِ ماشین‌ است...  «کتاب» برایشان چیزی غیر از ابزارِ ادایِ روشن‌فکری نیست... «شعر» برایشان خلاصه می‌شود در نوستالوژی کتاب‌های مدرسه؛ «شادی» در شامِ رستوران‌ها و بلندیِ صدای موسیقی‌ِ مهمانی‌ها؛ و «گل‌فروشی» در اجبارِ مجالسِ عزا و عروسی ...

آدم‌هایی هم هستند که آلودگی طرزِ فکر و نگاه‌شان، از آلایندگیِ تمام ماشین‌های مکانیکی و پارازیت‌های ماه‌واره‌ای و غرق‌شدنِ تمامِ نفت‌کش‌ها برای جهان خطرناک‌تر است... آن‌ها که به بیماریِ بلعِ روشنیِ و پاکی و زیباییِ فطریِ خداداده‌ها، و تبدیل آن‌ها به اشکالِ سردِ هندسیِ قالب‌شده‌ی فلزیِ خاکستری دچارند... در ارتباطِ روزمرّه با چنین موجوداتی، باید احتیاط کرد؛ این بیماری مسری‌ست!


* قسمتی از یک سپید، سروده‌‌ی مرحوم سلمانِ هراتی 

نامِ عکس: self portrait in mirror از این‌جا (+)

/ 0 نظر / 12 بازدید