بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

بارانِ تندی گرفته‌است و آسمان بی‌تابی می‌کند و پنجره‌ی اتاق احساسِ شاعرانه‌ی مستعملی دارد: بوی ‌نم‌ناکی هوا و بازیِ پرده و باد! از هر فکر و خیالی یله‌ام... نیمه‌شبِ خنکِ آرامی‌ست. با صدای شجریان هارمونی دارد...  هوس می‌کنم عیشِ حواسِ پنج‌گانه‌ام را کامل کنم‌: کیفِ کاردستی‌های قدیم‌م را پیدا می‌کنم تا روی کاغذِ چرک‌نویسِ سیاه‌شده‌ام، با کاغذرنگی کولاژ ‌کنم. رنگ‌ تندِ کاغذها سرذوقم می‌آورد. ‌پایین کاغذ یک مستطیلِ سبز ؛ آن بالا یک نوارِ آبی و دایره‌ی زرد را می‌چسبانم به کاغذ (آسمان می‌چسبد روی لیستِ کارهای فردا!). روی چمن یک نوارِ سینوسیِ آبی می‌گذارم که یعنی رودخانه و یک خانه‌ی صورتی و یک زن را هم با پیرهن‌قرمزِِ خال‌خال و موهای کاموایی می‌گذارم بین زمین و آسمان! شادابیِ بویِ مستتر در دسته‌گلی که با ماژیک توی دستِ زن نقاشی می‌کنم هوایی‌ام می‌کند ...

.

..

...

گاهی که طبیعت راهی پیدا می‌کند تا از بینِ مصنوعیّاتِ محیطی خودش را به زندگی‌ام برساند، همین حال و هوا را با خودش می‌آورد... خودم را در همان پیرهنِ قرمزِ کاغذی تصور می‌کنم که به جای زنگِ ساعت با صدای خروس‌ها بیدار می‌شود و به جایِ بی‌صبحانه از خانه بیرون زدن، سحر از خانه می‌زند بیرون و شیرِ گاو می‌دوشد و صبحانه‌‌ی بچه‌هایش را آماده می‌کند و به‌جای ماندن در ترافیکِ صبح‌گاهی، هم‌راهِ مردِ خانه حدود یک کیلومتر روی این مستطیل سبز راه می‌روند و از روی آن نوارِ آبی می‌گذرند تا به زراعت‌شان‌ برسند و غروب در راهِ برگشت هم به جای خرید دسته‌گل‌ از سطل‌های فروشنده‌ی زیرِ پل، از روی دل‌خوشی دسته‌گلی می‌چیند؛ و کنارِ لب‌خندِ روی صورتش، تهِ دلش کمی شور می‌زند که «یعنی امروز کدام‌یک از چهار تا بچه‌ام چه دسته‌گلی آب داده‌اند»؛ بعد هم به جای غرقه‌گی نیمه‌شبانه در نِت یا کتاب و دفتر، مثلِ تمامِ اهلِ خانه سرِشب از خستگی خوابش ببرد ...

...

..

.

می‌دانم فردا صبح که اثراتِ بارانِ محو شده و عقلِ روزمره‌ام با درآمدنِ آفتاب درآمده، که با همین زنگِ ساعت بیدار شده‌ام و صبحانه‌نخورده در ترافیک مانده‌ام؛ یا عصر که از گل‌فروش دسته‌گلِ وارفته خریده‌ام، وقتی به زندگیِ کولاژی‌ام فکر کنم، قبل از هرچیز یادم می‌آید که که چه‌قدر از گاو یا حشرات می‌ترسم یا از بوی شیرِ گرم بدم می‌آید یا کار مزرعه چه تاثیراتِ مخربِ ارگونومیکی دارد یا زندگیِ مشترک و تربیتِ کودکان چه مسئولیت‌های سنگینی می‌آورد ...  و دیگر دلم نمی‌خواهد جای هیچ زنِ پیراهن‌قرمزِ کاغذی‌ای باشم...

 

پ.ن:

- این مطلب مربوط به بارانِ دیشب است؛ که به لطفش وایرلس‌ها قطع شده بودند.

- اگر روزی بخواهم زندگیِ غیرشهری انتخاب کنم، مسلما  از عشایر خواهم شد. به سه دلیل: اسب و تفنگ و کوچ! اما اذعان می‌کنم که کولاژِ زندگیِ عشایری خیلی سخت‌تر است!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak