بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

 دفترِ کوچکِ زیرپله‌ی دانش‌کده‌ی برق بیش‌تر از این‌که پای‌گاهِ کارِ رسمی و جلسات باشد، محلِ قرارهای دوستانه و حرف‌هایمان بود. یادم می‌آید یک‌روز صالی داشت گله می‌کرد از نسلِ مادران‌‌مان که سربازانِِ به دنیانیامده‌ی سال‌های تبعیدِ امام بودند و اصحابِ انقلابش؛ که اوایل انقلاب از این روستا به آن روستا برای تبلیغ می‌رفتند و فرشِ ماشینی در خانه‌هاشان نمادِ اشرافی‌گری بود و حالا برای تعویضِ مبلمانِ خانه، وام می‌گیرند و سفره‌ی مهمانی‌هاشان پر از اسراف شده ... آن‌روز چه‌قدر دلمان ‌برایشان سوخت و افسوس خوردیم ...

***

از خانه‌ی آمره که بیرون می‌آیم هوای غروب و پیاده‌روهای ولی‌عصر، برای پیاده‌روی وسوسه‌ام می‌کنند؛ مدت‌‌ها بود که در گعده‌های دوستانه‌ی بعد از فارغ‌التحصیلی غیبت داشتم. بعضی از بچه‌ها را ماه‌ها ندیده‌بودم. مهمانیِ امروز دو عددحلقه‌ی ازدواج، دوتا نوزاد، یک بارداری، و چندین تصویرِ جدید از زندگیِ هرکدام‌مان داشت. با وجودِ این‌همه دوری غریبه نشده‌بودیم؛ اما بی‌استثنا – هرکدام به نوعی- تغییر کرده بودیم. تغییراتی که در نگاه‌ها، حرف‌ها و موضوعاتِ مورد علاقه‌مان پیش آمده بود. حرف‌ها از اردو و نشریه‌ و روزنامه و کتاب‌ و مناظره و شعر، به انتخاب شغل و هم‌سر و خانه و نوعِ زندگی رسیده بود. از روزهای «ایدئولوژیِ زندگی» در اتاقِ زیرپله رسیده بودیم به روزهای انتخاب «زندگیِ ایدئولوژیک»؛ و چیزی که در این میان خیلی مشخص بود: تردید!

حرف‌ها را مرور می‌کنم و می‌بینم که انگار – هرکدام به نوعی- بین «جاذبه‌ی اهداف» و «جاذبه‌ی اطراف» مردد مانده‌ایم. بین طرحِ دنیایی که همیشه از آن دفاع کردیم و رنگ‌های دنیایی که هرلحظه نمود بیش‌تری پیدا می‌کند ... در آرزوی زندگیِ جهادی تمامِ نگاه‌مان به آینده‌ای بود که درگیرِ کلاس و درس و اجازه‌ی بزرگ‌ترها نباشیم؛ و حالا بعضی درگیرِ درآمد و موقعیتِ شغلی‌مان هستیم، و بعضی پای‌بندِ زندگی با شهرت/ثروتِ کسی‌ که حتا نام حاج والی را نشنیده‌‌است. کتاب‌های مورد علاقه‌مان پر بود از قصه‌ی سادگیِ زندگیِ پاسدارانی که اثاثشان در جابجایی از دزفول به تهران پشتِ صندوق پیکان جا می‌شد و حالا نمی‌توانیم از برقِ سرویس کریستالِ تزیینیِ بوفه‌ در لیستِ وسایلِ جهیزیه بگذریم... مرامِ دختری(س) که لباسش را در شب عروسی بخشید، زیباترین تصویرمان از عدمِ تعلق بود و سادگیِ مراسمِ عقدهای اوایل انقلاب را همیشه تحسین‌ می‌کردیم و حالا چشم‌مان از غرورِ خرید لباسِ عروس از مزون‌های خیابان فلان برق می‌زند و از انتخابِ هتلی که میزِ پذیرایی‌اش جشنِ اسرافِ غذای چندده نفر است، حرف می‌زنیم ... چه‌قدر مادی‌گراییِ پدر-مادرها را در بحث‌ها آسیب‌شناسی می‌کردیم و حالا تهیه‌ی تمام لوازمِ نوزادمان از چیکو و مادرکِر در شرایط تحریم، دغدغه‌مان شده است یا نمی‌توانیم از خیر شغلمان برای نگه‌داریِ نوزادمان بگذریم... خلاصه این‌که هر کدام –کمابیش و بنا به موقعیت‌مان- در راهی افتاده‌ایم که در گذشته برای عابرانش تاسف می‌خوردیم.

مساله این‌جاست که این اختلاف بین دوست‌داشتنی‌ها و زندگی‌مان، وقتی نمی‌توانیم از یکی از آن‌ها دل بکنیم خیلی درد دارد. ما هم در مرورِ «باید»ها دچار ناراحتی هستیم، هم در جریانِ «هست»‌ها... هرکدام از ما زمانی از زندگی را صرفِ تدوینِ نقشه‌ای از اهداف و آرمان‌ها کردیم و سعی کردیم آن‌ها را به خوبی بیاموزیم، اما همین کار بدونِ این‌که راندمان قابل توجهی داشته‌باشد، عرصه‌ی زندگی را هم برما تنگ‌تر کرده ... به راهِ حل فکر می‌کنم اما راهِ فراری نمی‌شناسم؛ برایم واضح است  که دنیای بالفعل به شدت با دنیای آرمان‌ها در تعارض است و در این جبرِ تعارض و تردید، برای عمل به آن‌چه که می‌دانیم درست‌تر است به چیزی بیش‌تر از طرحِ جامع و مدونِ بایدها –که سال‌ها مساله‌مان بوده- نیاز داریم؛ چیزی که اگر نمی‌تواند راهِ دنیا را – آن‌چنان که روزی می‌خواستیم- عوض کند، حداقل بتواند راهِ ما را از آن جدا کند ... فکر می‌کنم که آیا همین دوره‌های دوستانه می‌تواند کارگاهِ عملیِ کلاس‌های اتاقِ زیرپله‌ی دانش‌کده باشد؟

نمی‌دانم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak