بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

کمی دیرتر 

نویسنده: سید مهدی شجاعی

ناشر: نیستان 

دویست و شصت و هفت صفحه 

قیمت: هفت‌هزاروهشت‌صد تومان

-----------------------------------------

جلد کتاب جنسِ جالبی دارد. همین!

داستان با روایتِ نویسنده  از جشن نیمه‌ی شعبان و اتفاق غیرمنتظره‌ای که با حضور شخصی به نام اسد می‌افتد آغاز می‌شود . و در ادامه با عکس‌العمل دیگران و اتفاقاتِ عجیبی که برای هریک از افراد حاضر در مجلس در ارتباط با دعوتِ ولیِ عصر (عج) از آن‌ها برای حضور در امر ظهور پیش می‌آید، جلو می‌رود ...

کتاب از چهار فصل تشکیل شده که از زمستانِ حالِ حاضر آغاز، و به بهاری در گذشته ختم می‌شود .

سبک نویسنده مانند اغلب آثار گذشته‌ی او اجتماعی-مذهبی‌نویسی است که این‌بار زمینه‌ای ماورایی دارد و بر اساس مکاشفاتِ او از نحوه‌ی زندگی و دغدغه‌های افراد، در فضاهای خالی از زمان و مکان پایه‌ریزی شده‌است. نویسنده تلاش داشته که نشان بدهد انتظار ظهور با شعار ممکن نیست و آمادگی درونی در هرلحظه و قطع تعلقات و زندگیِ پیوسته در مسیر امام(عج) را می‌طلبد .داستان از جهت موضوع بسیار نو و از لحاظ ایده هم جالب است و انصافا برای تذکر چنین امری کتاب تاثیرگذاری‌ست. اما همان‌طور که در مقدمه‌ی طنزگونه‌ی کتاب آورده شده است، بسیار عریان است و هیچ تلاشی برای در لفافه نوشتن ایده و موضوع نشده‌است. به شخصه دریافتِ چنین مفاهیمی به سبکِ وعظِ منبری و به صورت این‌چنین شفاف را در رمان اصلا نمی‌پسندم.

هم‌چنین فضای موهوم از لحاظِ زمان و مکان و مکاشفاتِ رویاگونه که دست نویسنده را برای پیش‌برد داستان و امکان انتقال حداکثر مواعظ باز گذاشته است، کمی آن را به سریال‌های ماهِ رمضانِ این سال‌های صدا وسیما شبیه کرده است.

 گذشته از این موارد، افرادی که برای نشان دادن این عدم آمادگی در مجلس جمع شده‌اند از هر قشر و موقعیتِ اجتماعی هستند اما برخی از بهانه‌هایی که از قول برخی افراد آورده می‌شود بسیار سطحی است ، مثلا کسی که برای تماشای فوت‌بال یا دادنِ امتحانِ دانش‌گاه دعوت اسد را رد می‌کند. در توصیفِ افرادِ مسئول هم سبکِ آشنای نویسنده را در کتابهای انتقادیِ قدیم‌ش (مثلِ رزیتاخاتون) می‌بینیم که به نظر می‌رسد واقعا جا داشته به‌روزتر شود.به نظرم اوجِ آزاردهندگیِ این نوع نوشتن، آن‌جاست که نویسنده در میانِ داستان با فونتِ درشت از احتمال مخالفت با نوشته‌هایش و دیالوگ‌های درونی‌اش می‌نویسد.

با وجود تمام این موضوعات، زیبایی همیشگی قلمِ آقای شجاعی این ویژگی‌های نسبتا آزاردهنده‌ی داستان را می‌پوشاند و خواننده آن را با حس رغبتِ نسبی به پایان می‌رساند. به خصوص این‌که فصلِ آخر کتاب - بر خلافِ فصول دیگر-  پر از رجا و امید است.

مخاطب کتاب به طور عام علاقه‌مندان به رمان و موضوعات مذهبی؛ و به طور خاص علاقه‌مندان به شیوه‌ی خاصِ نوشتاریِ سیدمهدی شجاعی هستند!

بخشی از کتاب:

[اسد:] مشکل ما، مشکل همه‎ی این ما که دیدی، اینه که : حضرت رو برای خودمون می‌خواهیم، نه خودمون رو برای حضرت. امام رو خرج خودمون می‌کنیم نه خودمون رو خرج امام ... هرجا کم بیاریم از امام هزینه می‌کنیم... اصلا جای‌گاه فرمانده و سرباز در ذهن و دلمون عوض شده. فکر می‌کنیم امام موظفه از ما اطاعت بکنه و ما رو به خواسته‌هامون برسونه ولی خودمون رو موظف به اطاعت از امام نمی‌بینیم. جالب این‌جاست که این حرف رو به هر کس بگی اول جا می‌خوره و موضع می‌گیره اما پس از یک تامل کوتاه متوجه می‌شه که این حرف چه‌قدر درسته ...

آن‌چه عمق فاجعه رو بیش‌تر می‌کنه اینه که امام به دلیل کرامت ذاتی‌اش این معادله‌ی غریب رو پذیرفته و گلایه‌ای هم نمی‌کنه و این ماییم که احساس طلب‌کاری داریم ...

وتازه همه‌ی این قضایا با همه‌ی تلخی و گزندگی‌شون در مقایسه با اصل مصیبت یا مصیبت اصلی، کوچک و حقیر و ناچیزند.

درد و مصیبت اصلی اینه که ما اساسا طالب امام نیستیم؛ طالب حل مشکلاتمون توسط امام هستیم. برای امام شانی در حد وسیله یا کارپرداز قائلیم... 


 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak