بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

صوفیان اندلس

نویسنده: محیی‌الدین ابن عربی 

ترجمه/ تعلیق: سیدرضا فیض

نشر هرمس

صدوشصت‌وپنج صفحه

قیمت: پنج‌هزار تومان

-------------------------------------------

جلد کتاب خوش‌رنگ، خوش‌جنس، ساده و تنها شامل نام کتاب، مولف، مترجم و نشر است. 

 

کتاب بخشی از رساله‌ی روح‌القدس(مناصحه‌النفس) ابن عربی است که به روش مطابقت نسخه‌ی فرانسوی و عربی ترجمه شده‌است. این رساله در مکه‌ی معظمه و خطاب به ابومحمدالمهدوی که در تونس زندگی می‌کرده و ابن عربی ارادت خاصی به وی داشته، نوشته شده‌است.*

سبب نوشتنِ این رساله، شرح جالبی دارد. آن‌گونه که در مقدمه‌ی کتاب، و از قول ابن عربی آورده شده، او در جوانی با تجربه‌ی سنگینی از سلوک مواجه بوده و دچار حیرت و هراسی می‌شود که با مشاهده‌ی رویایی از جای‌گاه خود در بهشت، آرام می‌گیرد. ابن عربی این آرامش را به حساب ضعف نفس خود می‌گذارد و به گفت‌وگویی صادقانه با نفس خود می‌پردازد. «چون نفسم می‌خواست که حجت‌های قاطع ارائه نماید ... به او گوش فراندادم و او را به قصور و ادعای گزافش بر چیزی که ندارد آگاه نمودم ...». در این گفت‌وگوی پرشور، نفسش وی را از مقایسه با رسول(ص) برحذر می‌دارد اما عرضه‌ی حال خود را بر مومنان قبول می‌کند. در این‌جا ابن عربی حالات و مقاماتِ اصحابِ پیام‌بر(ص) و اولیاء و اوتادی که می‌شناسد را به تفصیل برای نفس خود شرح می‌دهد و پس از هر شرح، از نفسش تایید می‌گیرد که هرگز به چنین مقامی نرسیده است. «پس دانستم و فهمیدم که چیزی نیستم و به کاری نمی‌آیم ...».

رساله‌ی روح‌القدس نقلِ این محاجّه‌ی مفصل، برای شیخ‌المهدوی است؛ و کتاب صوفیان اندلس، بخشی از این رساله است که ابن عربی به شرح حال پنجاه و پنج نفر از مشایخ اندلس و مغرب که خود با آن‌ها دیدار داشته‌است می‌پردازد : «و ما از مشایخ و برادران و خواهران چیزها دیدیم که اگر احوال ایشان را مانند آن‌چه گذشت بنویسم، می‌بینی که حال همان حال و رفتار همان رفتار است... پس یار من! بیا تا بر فراق ایشان به عزا بنشینیم و بر برادرانی که کوچ کردند، ندبه کنیم! و من پاره‌ای از حالات کسانی را که دیده‌ام نقل می‌کنم»

ذکر این نکته نیز مهم است که این افراد طیف حالات و مشخصات وسیعی داشته‌اند و از فقها تا صوفیان را دربرمی‌گیرند.

سبکِ نویسنده براساس توصیف و نقل خاطره‌ی هریک از اشخاص است. لذتِ خواندنِ  احوالِ زمان و مکان و انسان‌های بعید، در کنار شیرینیِ قالب ترجمه‌‌ایِ بدونِ پیچیدگیِ زبانی و نزدیک به زبانِ معیار، باعث می‌شود که کتاب با اشتیاق ورق بخورد و با اکراه کنار گذاشته شود. بسیاری از حالات نقل شده از این مشایخ قابل الگوبرداری؛ و در واقع توصیف یک انسانِ رشدیافته‌است؛ اما در بسیاری موارد هم وصفِ روشِ خاصی در صوفیه (مانند کناره‌گیری از مردم یا ارتزاق با فتوحات) یا ریاضات و کراماتِ مخصوصی‌ست که نمی‌توان به سادگی درباره‌ی درستی آن قضاوت کرد و باید گذشت.

مخاطبِ کتاب افرادِ علاقه‌مند به موضوعات و متون عرفانی هستند. اما از آن‌جا که متن کتاب ساده‌ و از اصطلاحاتِ عرفانیِ پیچیده خالی‌ست، برای کسانی - مثل من - که آشنایی زیاد، یا سابقه‌ی خوانشِ چنین موضوعاتی را هم ندارند، قابل استفاده است.

بخشی از کتاب

(شرحِ ابوعلی‌الشکّاز)

او با ما در اشلبیه به سر می‌برد و در همان‌جا وفات نمود. شیخ ما صالح‌العدوی را تا زمان وفاتش خدمت نموده بود. بسیار می‌گریست و هم‌واره باران اشک از چشمانش جاری بود... شبی در خانه‌ی عمویم حصیری تازه برای ابوعلی انداختند تا بر روی آن نماز بخواند. روز بعد چون خواستم آن رابردارم، آن‌قدر گریسته بود که جای اشک‌ها پاره شده‌بود...

گاه دستش را به تلخ‌ترین گیاهان زمین دراز می‌کرد و از آن به ما می‌خوراند، مانند این بود که به ما حلوا خورانده است. برکات بسیاری از او دیدم و از هم‌صحبتی با او بهره‌ی فراوان بردم. شجاع بود و از بازوی خود نان می‌خورد ... همیشه روزه‌دار بود و پیوسته در وصل و غالبا به نماز ایستاده بود. با مردم گرفته بود و با ایشان هم‌نشین نمی‌شد. ولی در هم‌نشینی با مانند خود رغبت نشان می‌داد. دروغ و دروغ‌زن را نمی‌پسندید و ایشان را تحمل نمی‌کرد... شانی والا و سینه‌ای سالم داشت و هرگز کینه‌ی احدی را به دل نمی‌گرفت. نمی‌دانست مردم در چه حال‌ند و به خیالش هم نمی‌رسید که در وجود کسی هست که خد را نافرمانی کند.


*ابن‌عربی در قسمتی از آن ارادت خود را چنین نشان می‌دهد: «چه‌قدر دوست داشتم که با تو بودم و تو مرا اندرز می‌دادی و من تو را اندرز می‌دادم و تا مرگ با هم دو رفیق، دو یار می‌ماندیم...» 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak