بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

( به صفورا، هم‌سرِ مصطفا؛ به همه‌ی صفوراها: روزتان مبارک!) 

با زری نشسته بودیم توی همین اتاق و دل توی دلم نبود...این ساعت‌های دم غروب، ساعتِ آمدنِ تو از باشگاهِ امجدیه و ساعتِ رفتن من به خانه بود ...با حرص روی قالیِ کوچکمان - که آقاجانتان دارش را برای سرگرمی من و زری آن تابستان علم کرده بود - شانه می‌زدم و  در دلم به همه‌ی آدم‌های درازِ تمام نشدنی سر راهت-  از روزولت تا شاه‌پور- فحش می‌دادم ... صدای در که بلند شد، به بهانه‌ی «دیر شد زری!»، پله ها را دویدم پایین ... دلم شورِ دیدنت را می‌زد و شور دیده‌نشدنِ نگاهِ دزدکی‌ام... نبودی. آقاجانتان تازه رسیده بود و داشت هندوانه‌ها را سُر می‌داد توی حوض!... بغضم گرفته بود؛ خداحافظی کرده - نکرده ، از خانه‌تان زدم بیرون ...

*

با هم نشسته بودیم توی همین اتاق و دل توی دلم نبود؛ این ساعت‌های دم غروب، ساعتِ رفتنِ تتمه‌ی مهمان‌هایی بود که برای ولیمه‌ی عقد دعوت بودند ...نگاهم به لباسِ فرمِ نوی خاکی‌رنگت مانده بود و گوشم به لحنِ شوخت که «نمی‌دونی توی این سال‌ها، چه حکایتی گذشته از خواستنت صفورا...» . دلم شور ندیدنت را می‌زد...فکر کردم از فردا که می‌روی تا روزی که برگردی، چه حکایتی می‌گذرد از نبودنت ... از لب‌خندت بغضم گرفت ، از اشک‌های دمِ مشکم خنده‌ات ...

*

با زری نشسته بودیم توی همین اتاق و دل توی دلم نبود؛ این ساعت‌های دم غروب، ساعتِ آمدنِ آقاجانتان بود و آمدنِ نامه‌ای، خبری که شاید از تو رسیده باشد به مغازه‌اش... آقاجان گفت تا شنبه‌ی دیگر برمی‌گردی و یک نامه داد دستم... از شرمِ رو شدنِ دستِ  هیجان ودل‌تنگی‌ام، نامه‌ات را باز نکردم آن‌وقت ... بغضم گرفته بود؛ خداحافظی کرده - نکرده ، از خانه‌تان زدم بیرون ...

...

با هم نشسته‌ایم توی همین اتاق و آرامم حالا. این ساعت‌های دم غروبِ - از همان شنبه‌ی برنگشتنت تا امروز-  ساعتِ حکایتِ همه‌ی ناامیدی‌ها و امیدهای دنیا بود ... « نمی‌دونی توی این سال‌ها  چه حکایتی گذشته از نبودنت مصطفا» ... لب‌خندِ قابِ عکس، هیچ‌وقت این‌قدر به چشمم نیامده بود که امروز... از لب‌خندت بغض کرده‌ام؛ به اشک‌های دمِ مشکم نخند!


- تیتر: مصرعی از فاضل نظری


نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak