بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

به پستی و بلندیِ زمینی نگاه می‌کردم که سنگینیِ پارچه‌ای مشکی - به قاعده‌ی یک سنگِ قبر -  و چند دسته گل و یک سینیِ حلوا و خرما را تحمل می‌کرد. و فکر کردم خانه‌پرش فقط همین‌قدر وقت خواهم داشت. همین حول و حوشِ نود سال.

به لباس‌های مشکی آدم‌هایی نگاه‌ کردم که نشانه‌ی اندوهِ فراقی در دل‌هاشان و صورتشان نبود، و ترسیدم. و فکر ‌کردم چه‌قدر از روزهایی که  هنوز مزه‌ی آب این برکه به دهانم تلخ بود و به کوچکیِ‌اش عادت نکرده بودم ، از روزهایی که سی-چهل ‌سالگی برایم انتهای کارهای کرده و آرزوهای دنیایم بود و خیالم راحت بود که بعد از این سن کاری جز دست و پا کردنِ یک مرگِ خوب نخواهم داشت، دور شده‌ام؟...

 و فکر ‌کردم حتا نود سال، چه‌قدر برای یک «زنده‌گی» کوتاه است...

 

* حسین منزوی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak