بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

عامه پسند

نویسنده: چارلز بوکفسکی

مترجم: پیمان خاکسار

نشر چشمه

 صدونودو هشت ‌صفحه

پنج ‌هزار و دویست تومان

 --------------------------------

جلد کتاب طرحِ جذابی دارد که با محتوای کتاب متناسب است. درشتیِ خطِ نامِ نویسنده و درهمیِ ظاهریِ خطوط کمی توی ذوق می‌زند، اما باز هم با محتوای کتاب متناسب است!

 کتاب ماجرای انجام چند پرونده‌ی بی‌سروته و عجیب و غریب یک کارآگاهِ خصوصیِ نیویورکی است. که طی ماجرایی به همین بی‌سروته‌ی به انجام می‌رسد. در ارتباط اتفاقات داستان، چندان ظرافت و منطقی دیده نمی‌شود و از آن‌جا که پایه‌ی داستان امری واقعی نیست، نویسنده دست خود را برای هرگونه ادامه‌ای باز دیده است؛ به طوری‌که در پایان، نه از سوژه و نه از نوع روایت و نه از سرانجامِ داستان نکته‌ی خاصی دست‌گیرِ منِ خواننده نشد!

سبک نویسنده روایتی «عامه‌پسند» از زبانِ اول شخص است. البته عامه‌ای که بتواند ملغمه‌ای از میل به توصیف خشونت و فحاشی و مسائل اروتیک و می‌خواری را بپسندد! شاید این داستان از لحاظ تناسب با عرف و شوخیِ لحنِ قلم، برای فرهنگِ مردم نیویورک، چیزی شبیهِ «سنگی بر گوری»ِ جلال برای فرهنگِ ما باشد(با عذرخواهیِ فراوان از جلال)؛ اما به‌هرروی از نظر من برای عرف خواننده‌ی ایرانی داستانِ خشن و شلخته و کثیف و دور از هرگونه نکته‌سنجی‌ای بود. و خلاصه این‌که چیزی نداشت!

مخاطب کتاب:

نمی‌توانم  خواندن این کتاب را به کسی توصیه کنم. اما به هرحال کتابی که من خریدم چاپ پنجم بود و مطمئناً با خوانندگانی شبیه من که کتاب‌های رندوم هم می‌خرند، به چنین تیراژی نرسیده‌است!

بخشی از کتاب:

حالا من بودم و سیدنی. می‌خواستم بدجور مچش را بگیرم. توی چنگم بود. عکسش را درآوردم تا بتوانم تطبیق بدهم. عرق کردم. آفتاب‌گیر را آوردم پایین. این ف... داشت گند می‌زد به جک باس.

کم کم داشت وحشت برم می‌داشت. داشت از این خانم خوشم می‌آمد؟ محتویاتِ شکمش که با بقیه فرقی نداشت. توی سوراخِ دماغش هم پر از مو بود. توی گوش‌هاش هم پر از چربی و کثافت بود.

چرا شیشه‌ی جلوِ ماشین مثل موجی عظیم می‌رقصد؟ باید مالِ خماری باشد. و.دکا به هم‌راهِ آ.ب.جو. باید تاوانش را می‌دادم. بعضی وقت‌ها یاد کبدم می‌افتم. ولی کبدم هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. نمی‌گفت بس کن داری منو می‌کشی. من هم دارم تو رو می‌کشم! اگر کبدهامان سخن‌گو بودند دیگر انجمن الکلی‌های ناشناس لازم نداشتیم. 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak