بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

هم‌سایه‌ی خانه‌ی قدیمیِ پدربزرگی بودند. آن‌سال‌ها که در محلّه‌های تهران هم‌سایه‌ها هنوز نامحرم نشده‌بودند و گاهی نَسَبِ نزدیک‌تر از خویشاوندی داشتند... داستانِ حال و روزشان را چندباری میانِ تعریفِ بزرگان فامیل شنیده‌بودم، اما تابه‌حال فرصتِ دیداری مهیّا نشده بود...

خانه‌شان چیزی بیش از یک حیاطِ بسیار کوچک و یک اتاقِ کوچک نیست. طوری که ما چند نفر به‌سختی در آن جا می‌شویم.  پیرزن حدود هشتاد سال دارد و جثه‌ی نحیفِ کاملاً خمیده‌اش را به زحمت جابه‌جا می‌کند؛ اما بسیار خوش‌برخورد و مهربان است. مردَش دوازده سال است بی‌هیچ کلامی یا حرکتی، به ظاهر گوشه‌ی اتاق روی تخت دراز کشیده، اما جایی بین این دنیا و آن دنیاست... پیرزن احوال تک‌تکِ آدم‌های مرتبط را می‌پرسد و وقتی نوبت به گفتن از احوال خودش می‌شود، چیزی بیش‌تر از بارها شکرِ خدا گفتن‌ش به‌خاطر سایه‌ی مردی که هنوز بالای سرش است، در حرف‌هایش به چشم نمی‌آید. بی هیچ گلایه و کنایه‌ای در سپاس‌َش. با خودم می‌گویم «چه سایه‌ای؟ سایه‌ای که جز نفس کشیدن اثر دیگری ندارد؟!» ... می‌گفت روزی چندبار خودش پیرمرد را تمیز می‌کند و می‌گرداند تا زخمِ بستر نگیرد و با سرنگ غذا می‌دهد و ماهی دوبار برای چک‌آپِ وضعِ سلامتِ (!) پیرمرد، دکتر به خانه‌شان می‌آید و گاهی دستگاه‌های متصل به بدنِ پیرمرد را تعویض می‌کند... بین حرف‌هایش ‌گفت پنج سال است که پایش را از درگاهِ خانه بیرون نگذاشته و بیرون از خانه را ندیده است ... این را که می‌شنوم جرات می‌کنم و می‌پرسم «چرا با این وضعیتِ خودتان، اجازه نمی‌دهید با کمک‌هزینه‌ی آشنایان، در مراکزِ پرستاری از ایشان پرستاری کنند؟» کمی دل‌خور اما محکم می‌گوید «تا زنده‌ام خودم ازش پذیرایی می‌کنم. شکر خدا که برکتِ زندگی‌مه و تنها نیستم و  کنارمه... »

تا وقتِ خداحافظی چیزی غیر از رضایت و شادی و شکر در آن اتاقِ کوچک ندیدم. چیزهایی که به ظاهر دلیل لازم برای حضورشان (آن‌هم به این پررنگی) در آن فضا وجود نداشت. با این‌که پیرزن کاملا یک زاویه‌ی قائمه بود، کلمه‌ای گله از دردِ پا یا کمر در میانِ حرف‌هایش نبود و با این‌که منبعِ درآمد قابلی نداشتند و روزگارشان با کمکِ دیگران می‌گذشت، کلمه‌ای ناشکری از وضعِ مالی و گرانیِ اجناس نداشت. فقط شُکر و شُکر و شُکر ...

می‌دانم کنارِ زندگیِ این بنده‌های آرام و ساکت و مهربان و قانع و صبور و شاکرِ خدا، شکرِ گاه‌گاهِ از سرِ عادتِ من اصلا به چشم نمی‌آید؛ اما در مسیرِ برگشت، در دلم خدا را به‌خاطر سلامت و فراوانی و جوانی شکر کردم و از صمیم قلب آرزو کردم من را با چنین امتحان‌هایی مبتلا نکند. نه در مقامِ چنین بیماری، و نه در جای‌گاهِ چنین پرستاری، و در ابتلائاتِ آسان‌تر هم یادِ چنین افرادی را از ذهن‌م پاک نکند تا کم‌تر ناشکری کنم و بیش‌تر سپاس‌گزار باشم... 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak