بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

زندگی سید محمد حسینی بهشتی

نویسنده: افسانه وفا

انشارات روایت فتح

پنجاه و نه ‌صفحه

‌هزار و چهارصد و پنجاه تومان

 --------------------------------

جلد کتاب ساده، وزین و رنگ آن جذاب است. غیر از نام کتاب و آرمِ نشر، هیچ نوشته‌ی دیگری روی جلد به چشم نمی‌خورد.

 کتاب از سری سرگذشت‌نامه‌هایی‌ست که روایتِ فتح از شهدا چاپ می‌کند. صفحات مربع و بزرگ‌تر از حد معمول است و خطوط یک صفحه‌ی آن بیش‌تر و دَرهم‌تر به‌نظر می‌رسد. با این‌حال بدخوان نیست. داستان از زندگیِ پدربزرگِ مادری و پدر شهیدبهشتی آغاز می‌شود، با کودکی و جوانی و اقداماتِ علمی و سیاسی و فرهنگی و شرایط خانوادگیِ ایشان قبل و بعد از انقلاب ادامه می‌یابد.

سبک نویسنده  زندگی‌نامه‌نویسی بر اساسِ اسنادِ جمع‌آوری شده‌ست. داستان پیوستگیِ زمانی دارد، اما پیوستگی روایی ندارد. درواقع روایتِ زندگی در مقاطعِ مختلف است که به ترتیبِ زمانی مرتب شده باشد. گاهی هم مواردی ذکر شده که نسبت به بقیه‌ی ماجراهای کتاب از جزییاتِ بیش‌تر و (شاید زائدی) برخوردار است. انگار نویسنده اسنادی دراختیار داشته که برای گنجاندنِ آن -به‌هرصورتی- در کتاب اصرار داشته‌است. این اتفاق در ذکرِ نامه‌های پس از سفر به آلمان و صحنه‌های بازجوییِ ساواک بیش‌تر به چشم می‌آید. به طور کلی داستان به دلیلِ ذاتِ جذابش، خواندنی‌ست؛ اما از لحاظ پرداخت به کلیات و جزییات چندان یک‌دست نیست.

مخاطب کتاب:

کسانی که به دانستنِ بیش‌تر از شهید بهشتی یا فضای قبل و اوایل انقلابِ ایران علاقه‌مندند.

بخشی از کتاب:

از وقتی برگشته بود، به این فکر بود که جای سازمانی که بتوان به آن گفت «مرکز تحقیقات اسلامی» خالی‌ست. گروهی که حدیث بخوانند و آن‌هایی را که سند و مدرکِ محکم دارند موضوع‌بندی کنند؛ عبادات، حکومت، اقتصاد، بهداشت و هر موضوع دیگر. همه را فیش‌برداری کنند که راه تحقیقات بعدی باز شود. با موسوی اردبیلی، باهنر، مهدویِ‌کنی، زنجانی و مفتح یک گروه شدند که این مرکز را روبه‌راه کردند. کتاب‌هایی که لازم بود خریدند و بردند مکتب امیرالمومنین. قرار گذاشتند روزی دوساعت وقت بگذارند و آخر هفته هم دوساعت بنشینند و درباره‌ی کارهایی که کرده‌اند باهم صحبت کنند

انجمن اسلامی مهندسان و پزشکان از بهشتی خواسته بودند برود برایشان صحبت کند... یک‌بار از «حکومت در اسلام» حرف زد و نمونه و مثال آورد. بحثی که از سال‌ها قبل در فکرش بود. به نظرش مبارزه به تنهایی دردی را دوا نمی‌کرد. می‌گفت اگر پیروز شدیم و کشور در دستِ ما افتاد، چه حرفی داریم بزنیم. باید فکر و اندیشه‌ای پشت این مبارزه باشد و آدم‌های کارآمدی داشته باشیم که بتوانیم با آن‌ها کشور را بگردانیم. برای همین هم هروقت کسی را می‌دید که توانایی دارد و بعدها می‌تواند کاری را به عهده بگیرد، اسمش را در دفتر کوچکی می‌نوشت؛ و می‌نوشت چه‌کاری از او می‌آید...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak