بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

به نامِ خدا.

«زندگی» از جنسِ کلمه نیست. شعر و داستان نیست. زندگی‌ها شکل‌های محسوس و قابلِ لمس مختلف دارند؛ زندگیِ بعضی‌ها کتاب است، زندگی بعضی‌ها صفحه‌ی موسیقی است، زندگیِ بعضی‌ها آب‌رنگ است، بومِ نقاشی‌ست. زندگیِ منِ آدم است. زنِ متوسطِ ساده‌ای‌ست. کم و بیش ظریف و رنگ‌پریده. کتانیِ و جینِ ساده می‌پوشد. کوله‌ی آبیِ ساده می‌اندازد. و کمی هم خجالتی‌ست.

این‌روزها که حوصله‌اش را ندارم، می‌آید و ساکت می‌نشیند روبه‌رویِ من و با انگشتانش روی میز رِنگ می‌گیرد، یا با من دست‌بندِ نخی می‌بافد. مثل همین حالا. این‌روزها بیش‌تر فرصتِ دقیق نگاه‌کردنش را دارم. زندگیِ من موهای بلندش را نمی‌بندد. تارهای سفید مویش پیدا‌ست. تعدادی یادگارِ سالِ پیش؛ و چندتایی از همین چند روز... تارهای سفیدش را دوست دارم؛ جذاب‌ترش کرده...

 از وقتی دخترِ هشت-نه ساله‌ای بودم می‌شناختم‌ش؛ آن‌وقت‌ها هم در همین سن و سالش بود. با همین شکل و شمایل. آن‌وقت‌ها اما چشم‌هایش شیطنت داشت، کنج‌کاو و پرتحرک بود... هم‌چنان که بزرگ‌تر می‌شدم، دوستِ سخت‌گیرترش می‌شدم. وقتی بلند می‌خندید،سرد نگاهش می‌کردم. وقتی سراغِ کتاب‌های عجیب می‌رفت، یا با موسیقی‌های شاد می‌رقصید، یا قصد می‌کرد نقاشیِ بی‌رنگی را یواشکی رنگ کند، لب ورمی‌چیدم و اخم می‌کردم. به نقش‌ها و موسیقی‌ها و کتاب‌ها، حتا آدم‌های دیگر، بیش‌تر حواسم بود. مبادا خط بخورند یا ناخواسته تغییر کنند...  زندگی‌ام با من بزرگ‌تر نشد، اما تغییر کرد.کم‌کم آرام شد. صدایش آرام، قدم‌هایش آرام شد...

از چهره‌اش پیداست که این سال‌ها، خسته‌تر شده، هم‌راهی‌ام خسته‌ترش کرده. بفهمی‌نفهمی کمی خمیده شده (این را وقتی مثل حالا می‌نشیند روبه‌رویم می‌فهمم)؛ اما عادت لب‌خند هنوز از لبانش نرفته. به دنیا، به زندگی آدم‌ها – از هرنوعی- لب‌خند می‌زند.  هرچند محوتر...گاهی (مثلِ حالا) برایش متاثر شوم. فکر می‌کنم باید کاری کنم که صاف‌تر بنشیند. بلندتر بخندد. شفاف‌تر لب‌خند بزند. راحت‌تر کتاب بخواند، یا تصمیم بگیرد که هم‌قدم شود...انگار که فکرم را خوانده باشد، سرش را بلند می‌کند، نگاهم می‌کند و آرام می‌خندد. بلند می‌شود (که برود؟)، خمیدگی‌اش بیش‌تر از همیشه به چشمم می‌آید...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak