بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

هم‌نواییِ شبانه‌ی ارکسترِ چوب‌ها

رضا قاسمی

انتشارات نیلوفر

دویست‌وهفت صفحه

پنج‌هزاروپانصد تومان

--------------------------------------------------

جلد کتاب جنس خوب و رنگ‌بندیِ جالبی دارد و به موضوع نزدیک است. کادر و رنگِ زمینه و فونتِ صفحات را شخصا می‌پسندم، اما از لیست شدنِ افتخارات کتاب بر روی جلد حسِ خوبی ندارم.

کتاب در طبقه‌ی داستان بلند و روایتِ افکارِ شبهِ مالیخولیاییِ یک مهاجرِ ایرانی‌ست که در یک آپارتمان (پانسیون؟) در کنارِ ایرانی‌ها و فرانسوی‌ها زندگی می‌کند. زمینه‌ی داستان ماجراهای ایجاد شده در این آپارتمان و در ذهنِ راوی‌ست. (توضیحِ بیش از این رازآلودگیِ داستان را از بین می‌برد)

سبکِ نویسنده را می‌توان هنــرِ راه‌بری یک ماجرای نه‌چندان پیچیده به پیچیده‌ترین شکلِ ممکن (شبیهِ آن‌گونه که در ذهنِ آشفته‌ی آن‌چنان نقشِ اولی می‌تواند وجود داشته باشد) دانست. تاریکیِ ماجرای داستان از ابتدا به شدت خواننده را اغوا می‌کند که کتاب را کنار بگذارد و دیگر به سراغش نرود؛ اما با گذشتِ صفحه‌ها متوجه می‌شویم که با یک پازلِ جذاب و مبهم از مکان‌ها و زمان‌ها و اتفاقاتِ حقیقی و مجازی روبرو هستیم که در آن روایات و انسان‌های قطعه‌قطعه، یک‌به‌یک به هم متصل می‌شود و تکمیلِ آن حسِ یک خواندن یک رمانِ حرفه‌ای را به انسان می‌دهد . زیبایی مضاعفِ کار این است که تا صفحه‌ی آخر هنوز چیزی برای تکمیل شدن وجود دارد و پس از پایانِ داستان هیچ قطعه‌ای کم یا اضافه وجود نخواهد داشت. به همین دلیل با این‌که موضوع پیچیده‌ای وجود ندارد، نمی‌توان مانند خیلی از رمان‌ها آن را سرسری و سطحی خواند.

هرچند فضا و موضوع داستان و ادبیاتِ زمینه‌ی آن را شخصا نمی‌پسندم اما تبحرِ داستان‌نویسیِ قاسمی را در این کتاب تحسین می‌کنم. در پایان با خودم فکر کردم – به فرض محال- اگر می‌شد چنین مهارتی از داستان پردازی را با ایده‌ها و فضاهای تمیز و زیبای نویسنده‌ای چون امیـرخانی (اختصاصا در روایتِ قیـدار) مخلوط کرد، چه داستانِ کم‌نظیری به وجود می‌آمد...

مخاطب کتاب آن قشر از طرف‌دارانِ داستانِ بلندند که از فضاهای مبهم و غیرواقعی خسته نمی‌شوند. به شخصه با وجودِ لذتی که در پایانِ کتاب احساس کردم، آن را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم!

بخشی از کتاب:

می‌گویند فراموشی دفاعِ طبیعیِ بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد هنگامِ عبور از آن دریچه‌ی تنگ، متحمل می‌شود چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنجِ زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد. و من که آمده بودم تا سرانجام خود را از شر رنجی خلاص کنم که با ورودِ پروفت به من تحمیل شده بود، داشتم به روزی فکر می‌کردم که بدنِ ماتیلد تصمیم گرفته بود هرچه را به قسمت خاکستری مغزش می‌رسد فورا پاک کند. نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره . فقط اقتدار لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی. فرق نکند من اجاره‌ام را داده‌ام یا بار دوم است می‌دهم. این قدر میان اتفاقات دور از هم رابطه‌ی نزدیک پیدا نکنم؛ این‌قدر میان رابطه‌های نزدیک مقاصد دور کشف نکنم . فراموش کنم بندیکت دیروز هم اره می‌کرد. فراموش کنم حتا همین یک‌دقیقه پیش هم اره می‌کرد. فکر کنم همین حالا اره را برداشته. همین حالا. و لحظه‌ای بعد هم همین حالاست.

اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد، هیچ کس جلادِ دیگری نبود... این گذشته است که شب می‌خزد زیر شمدت. پشت می‌کنی می‌بینی روبروی توست. سر در بالش می‌کنی می‌بینی میانِ بالش توست... و من که خود چهارمیخِ اقتدار سوزان گذشته‌ام حق دارم برای ماتیلد دل بسوزانم. من که ریشه‌هایم در باد می‌لرزد به این زن حق می‌دهم به یاد نیاورد که در آن روز مه‌گرفته و بارانیِ آوریلِ 1943 ، وقتی شوهر اولش را به هم‌راهِ عده‌ی دیگری جدا می‌کرده‌اد ببرند، شوهر برگشته باشد بگوید: « ماتیلد باد که می‌آید پنجره را ببند ، من سردم خواهد شد.» و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده ، همین که سر بالا کند، ببیند تکه‌ای گوشت زنده روی برف‌ها بالا و پایین می‌پرد. بعد که حیرت‌زده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه‌اش را روی شقیقه‌اش نهاده است: تکرار کن! و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهانش کمانه کند و تا پیش پای ماتیلد فواره بزند. من حق می‌دهم. من حق می‌دهم.

اریک فرانسوا اشمیت پیر، با دفتری در دست به سالن پذیرایی وارد شد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak