بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

روزهایی بود که باور نمی‌کردم تقدیرِ آسمان در جایی به جز کاغذهای من رقم بخورد. زمین‌ِ نقاشی‌هایم هر طرح و رنگی داشت، آسمانِ تمامشان آبی و روشن بود. ابرهای سفیدِ کوچکِ گاه‌گاه‌ی هم اگر بودند، خودم شکلشان می‌دادم.
...
 اما من از آن‌روز که نقش‌هایم را زیر باران‌های تند و بی‌وقفه‌ی یک‌عمر ندیدنت خیس و از رنگ‌رفته دیدم، تصمیم کبرایم را گرفته‌ام: به آسمان ایمان خواهم آورد؛ روزی به بلندترین نقطه‌ی شهر خواهم رفت و در آن‌جا پرنده خواهم شد... پرنده‌ها را دیده‌ای که در توفان چه‌گونه خود را به دست باد می‌سپارند و به سوی آن سرزمینی می‌روند که اراده‌ی آسمان می‌بَرَدشان؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak