بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

طبقه‌ی بالای دکور فلزی گوشه‌ی اتاق، خانه‌ی عروسک‌های سوغاتیِ از خارج‌رسیده و هواپیما و ماشین‌های باطری‌خورِ گران بود . در دنیای کودکی‌مان، هیچ چیز بیشتر از قفلِ این دکور لجمان را درنمی‌آورد. اسباب بازی‌ها جلوی چشممان بودند، مالِ خودِ ما بودند؛ و نبودند. مالِ ما بودند اما بیش‌ترِ وقت‌ها اجازه‌ی دست زدن و بازی کردن با آن‌ها را نداشتیم. روزهای خوبی که بچه‌های خوبی بودیم،  قفل کمد باز می‌شد و ما به گنج‌هامان می‌رسیدیم...

داشتم فکر می‌کردم مدت‌هاست نوشتن برایم شده مثل همان اسباب‌بازی‌های بچگی‌ها؛ که نزدیک بودند و وسوسه‌ی رسیدن‌بهشان رها نمی‌کرد، اما دستمان به قفل کمد نمی‌رسید.

موضوعاتِ مختلف می‌آیند و می‌روند. می‌آیند و هی به نوشتنشان فکر می‌کنم. هی توی ذهنم می‌نویسمشان. ویرایششان می‌کنم. جملات توی ذهنم پس و پیش می‌شوند.باز وقتِ نوشتن که می‌شود، فرار می‌کنند. صفحه‌ی سفید مثل قفل کمدی که دستم برای رسیدن به آن کوتاه بود، غم‌گینم می‌کند.

گاهی دل‍‌تنگ می‌شوم. گاهی شاد می‌شوم. روزهایی ایده‌هایی برای نوشتن ذهنم را خارش می‌دهد. اما قفلِ صفحه‌ی سفید هم‌چنان دور از دست‌رس است... این روزها که هوا کم‌کم‌ک بوی خنکیِ دل‌پذیر و عصرهای جادوییِ پاییز را می‌گیرد، دلم خوش است به واسطه‌ی دست‌های ماهِ مهر، که قفلِ نوشتن‌ را باز کند . به دست‌های پاییز پیش از این‌ بارها ایمان آورده‌ام...

 

* (رطب شیرین و دست از نخل کوتاه/ زلال اندر میان و بنده محروم) سعدی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak