بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

می‌نشینی  و طرح می‌ریزی

از روی طرح‌ت خیال می‌بافی

روی کاغذ ذهنت همه‌چیز را محاسبه می‌کنی

خیلی دقیق ...

حواست هست که نکته‌ای جانماند

........

منتظر می‌ماند و نگاه می‌کند

بافته‌هایت را با لب‌خند دستش می‌گیرد و به‌دقت نگاه می‌کند

برگه‌های محاسباتت را تماشا می‌کند

خیلی دقیق

اما از نگاه‌ش چیزی پیدا نیست

.......

وقتی کارهایت تمام می‌شود

وقتی بافته‌هایت را روی میز می‌گذاری

و قلمِ محسباتت را روی کاغذ،

دقیقاً همان وقت که نَفَسِ راحتی می‌کشی،

بافته‌هایت را برمی‌دارد

رج‌به‌رج – با لب‌خندِ مهربانش – می‌شکافد

اثر قلم روی برگه‌هایت را یکی یکی پاک می‌کند

خیلی آرام و دقیق

آن‌قدر که نمی‌دانی تا کجا پیش خواهد رفت

یا کجا دست می‌کشد

.......

برای آن‌همه تلاشت دلت می‌سوزد

 می‌خواهی فریاد بزنی

بالا و پایین می‌پری

به زمین پامی‌کوبی

 اما توان انجام کار دیگری را نداری

بعد

کم‌کم

همان‌طور که به حرکاتِ صبورش نگاه می‌کنی

 به ناچار آرام می‌گیری

یادت می‌آید که مهربان‌ است

که مدبر است

که داناست ؛

 عادل است

چاره‌ای جز سکوت و نگاه و اعتماد نداری 

وقتی دستت به هیچ‌جای دیگری در تمام دنیا بند نیست

منتظر می‌شوی تا نتیجه‌ی محاسباتِ دقیق‌ترش را روی برگه‌هایت ببینی

رشته‌های پنبه‌شده‌ات را زیرچشمی می‌پایی، تا حاصل بافتِ او مشخص شود

........

باید گاه‌گاهی یادت بیاورد که کوچک‌ی

یادت بیاورد که لااقل وقتی محاسبه می‌کنی، دستِ او را در نظر داشته باشی

یادت بیاورد که باید وقتِ خیال‌بافی، گوشه‌ی نگاه‌ت به نگاهِ لبالمرصادش باشد

بل‌که این یادآوری‌های تلخ، ثمره‌اش کمی، فقط کمی توکل باشد ...


* مشهور به حدیث قدسی‌ست

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

نوشته** :

«یک بار، خیلی وقت پیش‌ها که دلم از خودم گرفته بود نوشتم: "کاش در دلم برف ببارد. تا ابد..." برف برایم نماد پاکی و روشنایی است. سفیدیِ موجه یک هیجان درونی کودکانه و سرمست از فتحی روشن و حقیقی. فتحی که نمی‌توان لذتش را وصف کرد. برف یک شادی ابدی و ناب است که با تمام یکدستی‌اش پویاست. هیجان رفته زیر پوستش. هیجانِ روشناییِ بی‌انتها. 
برف انتهای غم‌ها و غبارهاست.  دیگر مکدر نشدن است. آن حس روشنِ رفتن از دوست‌نداشتنی‌ها برای همیشه. برای من، نمادِ رفتن از خودِ دوست‌نداشتنی‌ام. مثل این که کسی در میان تاریکی‌ها، بلند شده باشد و چراغ‌ها را برای همیشه روشن کرده باشد...

حالا برای تو در امروزی که بودنت در دنیا تازه می‌شود همین را آرزو می‌کنم: 
"کاش در دلت برف ببارد. تا ابدِ ابدِ ابد..."
با تمام‌ حس‌هایی که به جمله پیوست شده‌اند.

 دوستی با تو را دوست دارم... شکرِ خدایی که آدمها را به هم می‌رساند و حتی دور می‌کند! که از زبان آدمها و دنیا، با آدمهایش حرف می‌زند.»

-------

حرفی باقی نمانده... در تاریکی‌های تودرتوی دلم بی‌هیچ کلمه‌ای، آرزو می‌کنم آن حسّ روشنِ رفتن برای همیشه را... آن چراغِ برای همیشه روشن شده را... دیدنِ انتهای غبارها و تکدرها را... 

... و در همان تاریکی‌های تودرتو، آرزوهای سپیدی، مثل دانه‌های درخشانِ برف زیر نور ماه می‌رقصند و به دلم می‌نشینند.

 

* از شعری از عرفان نظرآهاری

** دوستانی دارم، به‌تر از برگ درخت...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٤ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

نوشته**:‌

« ... از دیشب دارم فکر می کنم برای یک موجود یواشِ نرم در روز تولدش چه باید نوشت که خدا را خوش بیاید! خیال کن برای یک گندم‌زار آخر بهار که از پشت پیچ جاده سرک کشیده باشد! فکر کنم قرار باشد گندم‌هایش را وقت درو با شال رنگی‌رنگی قلاب‌بافی دسته کنند!
برای همین جای دنیا، آن لحظه‌ای که آفتاب تازه دارد به روز سرک می کشد، همان نارنجی و زرد لطیف، باید مال مال خودت باشد... تولدت مبارک »‌

و من دارم فکر می‌کنم به این گندم‌زار که از پشت پیچ جاده‌ سرک کشیده؛ به دانه‌هایی که از مسیرِ خوابِ زمستانی رسیده‌اند به خوشه‌های بلندِ آخرِ بهار؛ به روزهای باقی‌مانده... 

و دارم فکر می‌کنم به بادهای تندی که تنِ ساقه‌ها را خم می‌کنند گاهی... به کلاغ‌هایی که از مترسکِ بی‌حالِ گندم‌زار نمی‌ترسند؛ به آفت‌ها، آفت‌ها...

و دارم فکر می‌کنم به باران‌های گاه‌گاه که مزّه‌ی قطره‌هایش زیر زبانِ گندم‌هاست؛ به آسمانِ همیشه‌ی بالای سرشان؛ به آفتابِ مهربان، خاکِ بخشنده‌ی بی‌منّت...

و دارم فکر می‌کنم که خوشه‌های این گندم‌زار، بالاخره یک‌روز باید زرد و نارنجیِ آفتابِ تابستانه‌ی تازه سرک‌کشیده‌‌ی روزِ گرم و شادِ خوشه‌چینی را ببینند؛ باید برسند به نسیمی که دنباله‌ی شال‌های رنگی‌رنگیِ قلاب‌بافیِ دور گردنشان را پرواز بدهد... علی‌رغمِ تمامِ بادهای تند و کلاغ‌ها و آفت‌ها؛ و به شکرانه‌ی باران و آسمان و خورشید و زمین ... 

ان‌شاءالله ... 


* برگرفته از شعری از «ماهیچ، ما نگاه»ِ سهرابِ سپهری

**  دوستانی دارم، به‌تر از برگِ درخت...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٤ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

آن‌که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

 کلِّ اداراتِ شهر در ید فرمان اوست

ره به در از دفترش نیست که بیرون شوند

کار هزاران نفر، ریش و پریشان اوست!

چند نصیحت کنید بی‌خبرانم به صبر؟

کاین ره صدساله‌ام، یک شبِ احسان اوست

گر کند انعام او در من مسکین نگاه

امضای وامِ کلان، هدیه‌ی ارزان اوست

گر بزند بی‌گناه عادت بخت من‌ست

لطف و نگاهِ خوشش مال مدیرانِ اوست

میل ندارم به باغ، انس ندارم به پارک

تا گرهِ کار من بسته به دستان اوست

حیرت عشاق را عیب کند بی‌بصر

ریش بزرگانِ قوم، تحت گروگان اوست

گر همه مرغی برند سخت به منزل ولیک

جوجه و مرغِ زیاد، زنده به بستان اوست

صعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر

آخر رنجِ  تو هم در خطِ پایان اوست! 


* شعر مشابهِ از سعدی در این‌جا : +

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

تو باشی... من باشم... تو آفتابِ تابستان باشی، من دریا... از شوقت ابر آسمان بشوم... زمین باشی... دل‌تنگ‌ت باشم... باران بشوم... خاک باشی... در تو آرام بگیرم... دانه‌ بشوم... نور باشی... کنارت قد بکشم... برگ بشوم... باد باشی... با تو از شاخه دل بکَنم... پرنده بشوم... قاف باشی... در آرزویت بلند بپرم... سیمرغ بشوم... آتش باشی... بسوزانی‌ام... با تو زنده‌تر شوم... بسوزانی‌ام... با تو زنده‌تر شوم... بسوزانی‌ام... با تو زنده‌تر شوم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

حاجی مراد

نویسنده: لئو تولستوی

ترجمه: همایون صنعتی‌زاده

انتشارات کتاب پنجره

صد و هفتاد و چهار ‌صفحه

چهارهزاروهشت‌صد تومان

 --------------------------------

جلد کتاب خوش‌رنگ و خوش‌طرح است. فونتی که برای نام کتاب استفاده شده زیباست. خرق عادتی که در طراحی جلد مشاهده کردم، این بود که علاوه بر آرم ناشر و نام نویسنده و مترجم، نام ویرایش‌گر هم بر جلد کتاب مشاهده می‌شود. (طرح از مریم‌سادات منصوری)

 کتاب ماجرای زندگی فردی شورشی به نام حاجی مراد است که در زمینه‌ی درگیری چچن‌ها و روس‌ها در سال‌هایی از قرن نوزدهم نقل می‌شود. داستان از روایتِ پناه آوردنِ حاجی مراد به دشمن آغاز، و با توصیف شرایطِ دربار و محیطِ جنگ و سربازان ادامه می‌یابد تا به پایان سرنوشتِ حاجی مراد می‌رسد. هم‌زمان در قسمت‌هایی از روایت، از جبهه‌ی مقابل و شرایطِ زندگیِ چچن‌ها هم توضیحاتی به میان می‌آید. در یادداشت پشت جلد کتاب نوشته شده که تولستوی تحصیلات دانشگاهی را نیمه رها کرده و به ارتش پیوسته و این کتاب برگرفته از خاطرات واقعی او در جنگ قفقاز است

سبک نویسنده  برای کسی که نمونه‌ای از داستان نویسی تولستوی را خوانده باشد آشناست. توصیفاتِ عمیق و جزیی از اشیاء، حالاتِ انسان‌ها، مناظر و اتفاقات که تقریباً چیزی را به عهده‌ی تخیل خواننده نمی‌گذارد. از این نویسنده «جنگ و صلح» و «آناکارنینا»را خوانده‌ام. گرچه تولستوی در توصیف مجالس تزارها و اشراف روس و در توصیف جنگ‌ها قهرمان است و فضای فکری نویسنده همان فضای جنگ و صلح است، اما ماجرای پایه‌ی داستان و توصیفات به آن قوت نیست.

 مخاطب کتاب:

کسانی که از خواندن توصیفات زیاد در داستان معذب نمی‌شوند، و داستان‌های روسی و فضای داستانی جنگ‌های با اسب و توپ‌خانه و شمشیر را دوست دارند

بخشی از کتاب:

چیرنیشف شنل بلندی بر دوش و پوست سنجاب نقره‌ای رنگی بر گردن و کلاهی مطابق مقررات سه گوش بر سر داشت. پاانداز پوستی کالسکه را از روی پاهای سرمازده‌اش برداشت. مهمیزهایش ر به صدا درآورد و شق‌ورق از پله‌های فرش کرده بالا رفت. پیش‌خدمت در تالار را با احترام برایش گشود. وارد شد. شنلش را از شانه انداخت. یکی از نوکران درباری خودش را با عجله رساند و شنل را گرفت. به سوی آینه‌ای رفت و با دقت کلاه‌گیس فرفری خود را مرتب کرد. بر موهای روی شقیقه و کاکلش دست کشید. نشان روی سینه و دکمه‌های سرشانه‌ی لباس نظامی و سردوشی‌های چهنش را برانداز کرد. آرام از پله‌های مفروش بالا رفت. پاهای لرزانش پله‌های کوتاه را با ضعف طی کرد. از روبروی صف غلام‌بچه‌های درباری که لباس ملیله دوزی برتن داشتند و به او کرنش می‌کردند، گذشت. وارد اتاق انتظار شد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

حجاب بی‌حجاب

نویسنده: محمدرضا زائری

نشر آرما

صد و هفت‌صفحه

پنج هزارتومان

 --------------------------------

جلد کتاب غیر از نام کتاب و نویسنده و لوگوی نشر چیز زیادی برای گفتن ندارد. تقریباً ساده و موقراست. اما سبز و قرمز زمینه‌ی نام‌ها انگار تصادفی انتخاب شده باشند! خیلی بی‌ارتباط با هم‌ند. به طور کلی طرح تا حدودی سرسری‌ به نظر می‌آید.

 کتاب از یک‌سری یادداشت‌های اجتماعیِ تقریبا مستقل درباره‌ی حجاب تشکیل شده‌است و سعی بر آن بوده که از جنبه‌های مختلف به این مساله پرداخته شود. به همین دلیل در آن علاوه بر تجارب و دیده‌های نویسنده در داخل کشور، نمونه‌هایی از موارد مرتبط با حجاب در کشورهای دیگر مورد بررسی قرار می‌گیرد. کتاب شامل دو ضمیمه‌ی مصاحبه و عکس است.

یکی از معایب کتاب فونتِ ریز آن است

سبک نویسنده به طور کلی نقادانه‌ است . با این‌حال در بخشی از کتاب به بررسی مسائل و مشکلات و طرح سوال در رابطه با آن به صورت نوشتاری انتقادی می‌پردازد، در بخش دیگری از آن نمونه‌ها و تجربیاتی را مطرح می‌کند، و در اواخر کتاب دیدگاه‌های ره‌بر را مورد بحث قرار می‌دهد. درباره‌ی دو قسمتِ اخیر نکته‌ی خاصی مد نظرم نیست. در قسمتِ اول انتقادات نویسنده اغلب به‌جا و کاربردی و ناظر بر شرایط حال جامعه است و از کلی‌گویی و استعاری‌نویسی و احتیاطِ ممیزی و تملق کاملا به‌دور است. به همین دلیل برای خواننده ملموس و جذاب ست. گرچه هنگامِ خواندن به این موضوع فکر می‌کردم که ای‌کاش  نویسنده امر قضاوت درباره‌ی موارد انتقادش، و ادعاهای خودش را کاملا به خواننده واگذار می‌کرد  و به طور تلویحی با زدنِ کنایاتِ ضمنی، سعی در اثباتِ انتقاداتش و جهت‌دادن ذهن خوانندگانش نمی‌کرد. اما در کل کتاب منحصربه‌فردی در زمینه‌ی اجتماعی موضوع حجاب در زمان و مکانِ ماست.

مخاطب کتاب:

در درجه‌ی اول مسئولانِ اجرایی و فرهنگیِ کشور، در درجه‌ی دوم فعالان فرهنگی (مانند معلمان و مدیران مدارس) و در  درجه‌ی سوم کسانی که به نوعی با موضوع حجاب درگیرند یا چنین دغدغه‌هایی دارند

بخشی از کتاب:

در جامعه‌ای که هیچ‌کس به خاطر کارهای نکرده محاسبه نمی‌شود، طبیعتاً کسی خطر نمی‌کند. تا کنون شنیده‌اید مردم راه‌پیمایی کرده‌باشند که چرا آموزش و پرورش نتوانسته‌است در کتاب‌های درسی و نظام آموزشی خود، هم‌پای نیاز روزافزون جامعه حرکت کند؟ عوضش تا دلتان بخواهد راه‌پیمایی کرده‌ایم و شعار داده‌ایم و کتاب‌فروشی آتش زده‌ایم و ... که چرا فلان عکس چاپ شد و چرا فلان فیلم پخش شد و فلان حرف زده شد.

در چنین وضعی هر آدم عاقلی ترجیح می‌دهد آهسته بیاید و آهسته برود. همه‌ی ما مفهوم تعهد را در دروازه‌بانی خبر به شکل سلبی‌اش درک می‌کنیم و می‌دانیم باید مراقب باشیم مطلب نامناسبی در رسانه‌های ما درز نکند و دین و اخلاق و عفت مردم به باد نرود و ارزش‌ها مخدوش و لکه‌دار نشود. ولی هیچ‌کس نمی‌گوید که این پنجاه درصد قضیه است و نصف دیگرش آن چیزهایی‌ست که باید بگویی و نمی‌گویی.

از موضع انفعال همه‌ی تیم را آورده‌ایم جلوی دروازه که گل نخوریم و اتفاقا پشت سرهم گل می‌خوریم، در حالی‌که اصل اتفاقات در آن نیمه‌ای می‌افتد که تو گارد فعال و هجومی بگیری و به سمت دروازه‌ی حریف بروی و کار ایجابی بکنی. به همین دلیل است که امیرالمومنین علی (ع) در آن فرمان و عهدی که در موزه‌ها حفظش کرده‌ایم به مالک اشتر توصیه می‌کنند که از مشاوره‌ی افرادِ ترسو برحذر باش، چون ترسو تو را از اقدام باز می‌دارد.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/۱٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

کلماتت،

      سفیر صبح بهار  

                   زندگی‌بخش‌ و زنده، چون باران

 و سکوتت،  

         هوای ابریِ تار

                 سرد و سنگین و خسته هم‌چو خزان

 

دست من را بگیر و از سرما

                      به تماشای روزهای بهار

                              به تماشای زندگی برسان...  

 

عکس از xaliaz

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak