بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

فردا که بیاید، پاییز شده است! 

پاییزِ من یعنی شروعِ رسمیِ روزهایی که گرمای کلافه‌کننده ندارند؛ یعنی فصلِ پیاده‌روی‌های مدام و طولانی به برکتِ مهربانیِ‌های هوا ... یعنی فصل بهانه‌های کم‌رنگ اما زیبا... فصلی که تا مدت‌ها وقتی به خانه برمی‌گردم غروب آفتاب را روی پل همت باشم، اذانِ موذن‌زاده را کنار مسجد... پاییز یعنی فصلی که هم فربه‌گیِ روزهای کوتاهش دل‌گیر است، هم قد دیلاقِ شب‌هایش ... پاییز یعنی فصل ژاکت‌های بافتنی و شال‌گردن‌هایی که از ذوق‌شان منتظرند هوا کمی - فقط کمی - سوز بگیرد ... یعنی پسربچه‌های قد و نیم‌قدی که صبح‌ها وسطِ کوچه از سر و کولِ هم بالا می‌روند و دختربچه‌های مانتوصورتی‌ای که مقنعه‌هاشان را تا دم مدرسه دستشان می‌گیرند... پاییز یعنی فصلی که بشود فقط - و فقط - به خاطر هوای دم‌دمی مزاجش بغض کرد... گریه‌ کرد... شاد شد... بلند خندید... آواز خواند... عاشق شد! 

 

* مصرعی از حسین سجادی

      عکس از Julia Trotti

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٦/۳۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

 ژه

نویسنده: کریستین بوبن

ترجمه:  فرزین گازرانی

نشر ثالث

هشتادوهفت‌صفحه

دوهزارتومان

 --------------------------------

جلد کتاب خوش‌رنگ است. نام کتاب، طرح جلد کتاب است. گرچه کمی شلوغ، تقریباً خلاقانه است. اما طرح سایه‌ی آدم‌ها در پناه نام کتاب، ذهنِ خواننده را از موضوع کتاب دور می‌کند. جنس کتاب از آن جنس‌هاست که ورق‌خورده و نخورده‌اش فرق دارد.

کتاب، داستانِ کودکیِ عجیب و بزرگ‌سالیِ عجیب‌تر آلبن است. زندگی‌ای که با اتصال به ماوراءالطبیعه رنگِ تنهایی و دوری از نگاهِ عوامانه به پدیده‌های موجود در دنیا و اختصاصا «زندگی» می‌گیرد، و در انتها باز به مردم پیوند می‌خورد. داستان از لحاظ موضوع و توصیفِ شخصیت اصلی، به «ابله»ِ داستایوسکی، بی‌شباهت نیست.

سبک نویسنده داستان‌نویسی شاعرانه است. آن‌گونه که خواننده احساس می‌کند بوبن، تنها برای این‌که نگاهِ آرام و لطیف خود را به مقوله‌ی زندگی نشان دهد، به خلق شخصیت و ماجرا می‌پردازد؛ نه برای روایتِ آن‌ داستانی که در ذهنِ خود دارد. نه توصیفِ شخصیت، نه ماجرای داستان، بل‌که مخلوطِ فلسفه و شعر، بنِ اصلی کتاب است. نگاهِ نویسنده به خوش‌بختی، زندگیِ باری‌به‌هرجهتِ بی‌دغدغه، آرامش، عشق، دوستی، مرگ و ... که در کتابِ دیوانه‌وار هم مشهود بود، من را به یاد نوشته‌های کوییلو می‌اندازد.

از خواندن این کتاب احساس خوبی داشتم.(حتا بسیاری از مواقع با آلبن حس هم‌ذات‌پنداری داشتم.) توصیفِ آلبن، وصفِ جنونِ دل‌پذیری‌ست که شاید بسیاری از ما اگر می‌توانستیم، کم و بیش در زندگی‌مان اعمال می‌کردیم: محبتِ بی‌اسثنا، وقتِ بی‌انتها و زندگی بر پایه‌ی الهام.

مخاطب کتاب:

کسانی که داستان‌های شاعرانه و آسان و باورناپذیر را می‌خوانند، کسانی که به دنبالِ جمله‌ها و عباراتِ ریباتر از کلیتِ داستان هستند، افرادی که سخت‌گیری خاصی برای انتخاب کتاب ندارند، ( و احتمالا بیش‌تر خانم‌ها! )

بخشی از کتاب:

در یک روز خوب، در یک روز خیلی خوب، بی‌رودربایستی کار کمی هست. آلبن امروز چرخ‌های لوکوموتیوی را وصل کرد  و مرباخوری را برق انداخت. بعد هم تابلو را از در آویزان کرد: «غایب به علت...» علتش با مداد نوشته شده. عهد می‌کند هیچ‌وقت دلیل تکراری برای غیبت‌هایش نیاورد. با متداول‌ترین چیزها شروع کرد: به علت عزا یا عروسی؛ حال آن‌که نه عزا رفته بود، نه عروسی. فقط می‌خواست بعد از یک شب ماه کامل بخوابد. بعدها چیزهایی اختراع کرد. غایب به علت مطالعه‌ی روزنامه، حمام طولانی، خیال‌بافی، بی‌حوصله‌گی، میگرن، خوش‌بختی. تمام محل به غیبت‌هایش عادت دارند. عابرین فقط برای خواندن تابلو به در نزدیک می‌شوند. آلبن صدای خنده‌ی آن‌ها را از پشت در می‌شنود...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٧ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

به نامِ خدا.

«زندگی» از جنسِ کلمه نیست. شعر و داستان نیست. زندگی‌ها شکل‌های محسوس و قابلِ لمس مختلف دارند؛ زندگیِ بعضی‌ها کتاب است، زندگی بعضی‌ها صفحه‌ی موسیقی است، زندگیِ بعضی‌ها آب‌رنگ است، بومِ نقاشی‌ست. زندگیِ منِ آدم است. زنِ متوسطِ ساده‌ای‌ست. کم و بیش ظریف و رنگ‌پریده. کتانیِ و جینِ ساده می‌پوشد. کوله‌ی آبیِ ساده می‌اندازد. و کمی هم خجالتی‌ست.

این‌روزها که حوصله‌اش را ندارم، می‌آید و ساکت می‌نشیند روبه‌رویِ من و با انگشتانش روی میز رِنگ می‌گیرد، یا با من دست‌بندِ نخی می‌بافد. مثل همین حالا. این‌روزها بیش‌تر فرصتِ دقیق نگاه‌کردنش را دارم. زندگیِ من موهای بلندش را نمی‌بندد. تارهای سفید مویش پیدا‌ست. تعدادی یادگارِ سالِ پیش؛ و چندتایی از همین چند روز... تارهای سفیدش را دوست دارم؛ جذاب‌ترش کرده...

 از وقتی دخترِ هشت-نه ساله‌ای بودم می‌شناختم‌ش؛ آن‌وقت‌ها هم در همین سن و سالش بود. با همین شکل و شمایل. آن‌وقت‌ها اما چشم‌هایش شیطنت داشت، کنج‌کاو و پرتحرک بود... هم‌چنان که بزرگ‌تر می‌شدم، دوستِ سخت‌گیرترش می‌شدم. وقتی بلند می‌خندید،سرد نگاهش می‌کردم. وقتی سراغِ کتاب‌های عجیب می‌رفت، یا با موسیقی‌های شاد می‌رقصید، یا قصد می‌کرد نقاشیِ بی‌رنگی را یواشکی رنگ کند، لب ورمی‌چیدم و اخم می‌کردم. به نقش‌ها و موسیقی‌ها و کتاب‌ها، حتا آدم‌های دیگر، بیش‌تر حواسم بود. مبادا خط بخورند یا ناخواسته تغییر کنند...  زندگی‌ام با من بزرگ‌تر نشد، اما تغییر کرد.کم‌کم آرام شد. صدایش آرام، قدم‌هایش آرام شد...

از چهره‌اش پیداست که این سال‌ها، خسته‌تر شده، هم‌راهی‌ام خسته‌ترش کرده. بفهمی‌نفهمی کمی خمیده شده (این را وقتی مثل حالا می‌نشیند روبه‌رویم می‌فهمم)؛ اما عادت لب‌خند هنوز از لبانش نرفته. به دنیا، به زندگی آدم‌ها – از هرنوعی- لب‌خند می‌زند.  هرچند محوتر...گاهی (مثلِ حالا) برایش متاثر شوم. فکر می‌کنم باید کاری کنم که صاف‌تر بنشیند. بلندتر بخندد. شفاف‌تر لب‌خند بزند. راحت‌تر کتاب بخواند، یا تصمیم بگیرد که هم‌قدم شود...انگار که فکرم را خوانده باشد، سرش را بلند می‌کند، نگاهم می‌کند و آرام می‌خندد. بلند می‌شود (که برود؟)، خمیدگی‌اش بیش‌تر از همیشه به چشمم می‌آید...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

پیش‌نوشت! شماره‌ها به هم مرتبط نیستند.

اول

از هفته‌ی گذشته و چندروز بعد از زلزله، قصد داشتم درباره‌ی واکنش‌های افرادِ دل‌سوزِ نظام نسبت به تهمت‌ها و بازارگرمی‌های مخالفان بنویسم. بهانه‌ی این قصد، صحبتِ یکی از دوستانِ فعالِ مجازیِ یکی از شبکه‌های اجتماعی درباره‌ی ریشه‌ی طرزِ فکر مردم استان‌های ترک‌زبان نسبت به فارس‌ها بود. این اختلاف پنهان - که چیزی از آن نشنیده بودم - ، می‌توانست دلیل موجهی برای پرکاریِ افراطیِ بعضی گروه‌ها در پررنگ‌کردن سوءمدیریت‌ در بحران زلزله باشد. مطالعه‌ی مقاله‌ای که از استادی درخواست کردم، ریشه‌ی این اختلاف و عمق آن را برای من که تا به حال از وجودِ آن بی‌خبر بودم، تا حدودی روشن کرد. با وجود چنین تنشِ بالقوه‌ی پنهانی، در واقع مساله‌ی اصلیِ مورد پی‌گیریِ مخالفان، روشن کردن این آتش زیر خاکستر اختلافات و کینه‌های تاریخی بود که مساله‌ی زلزله و  ضعفِ مدیریت‌ها و مظلوم‌نمایی‌ها بستر خوبی برای طرح آن فراهم کرد و با ساپورتِ خوب شبکه‌های تلویزیونی کشورهای ترک‌زبان هم‌سایه هم‌راه شد. در این میان بسیاری از دوستانِ فعال، نسبت به تفکیک این هدفِ اصلیِ و بهانه‌ها بی‌دقتی کردند؛ که باعث شد به‌خاطر توجیه و توضیحِ عمل‌کردِ مدیریتیِ نظام در بحران، به مساله‌ی اصلی (طرح اختلافاتِ ترک و فارس) دامن بزنند. از نمونه‌های آن  می‌توان به پررنگ کردنِ کاریکاتورِ جنجالی و قدیمی روزنامه‌ی ایران یا نقل عمل‌کرد بعضاً نامناسب دولت‌های پیشین نسبت به آذربایجان اشاره کرد.

با سفر اخیر ره‌بر به مناطقِ زلزله‌زده، فعالیت‌ آتش‌بیارانِ خودی و ناخودیِ این غائله تا حد زیادی کم شد و اتفاقی که می‌رفت به تهدیدی بالقوه تبدیل شود، به فرصتِ کاهش اختلافاتِ نژادی تبدیل شد.

با این وجود، به نظر من معضلِ بزرگِ فعالانِ داخلیِ چارچوبِ نظام هم‌چنان باقی‌ست: عدم هوش‌مندی در نگرشِ جوانبِ همه‌گانه‌ی مساله، قبل از به رگ‌بار بستنِ طرفِ مقابل یا واکنشِ نعل‌به‌نعل علیهِ کنشِ آن‌ها. ضعفی که بارها برای کشور یا افرادِ متعهد به آن هزینه‌ ایجاد کرده و تازه مدتی پس از اقدامِ ره‌بری یا دیگران و حل مشکل، مشکل‌سازان به فکر نقدِ آرامِ خودشان افتاده‌اند، و باز هم هر بار روز از نو ...

بیانیه دانشجویان دانشگاه تبریز پیرامون سوء استفاده تجزیه طلبان از زمین لرزه شمال غرب ایران +

دوم

از نظر من جنگِ ایران و اسراییل ( جنگِ خاورمیانه) از آن آش‌هایی‌ست که خورده - نخورده پای ما نوشته‌شده؛ دیر و زود دارد، اما سوخت‌وسوز ندارد. اما بیش‌تر از خودِ تنور جنگ، بازارِ شایعات آن به تناسبِ منافع طرفین داغ می‌شود و این روزها یکی از همان اوج‌هاست...

چند روز پیش یکی از دوستانم – که فردی مذهبی و معتقد به انقلاب است- برای خداحافظی تماس گرفت و گفت ویزای مهاجرتِ خانواده‌اش  برای اقامت در یک کشور اروپایی آماده شده. آخر حرف‌های طولانی‌مان به شوخی گفتم‌ش:«چون جنگ نزدیک است، از همه درست‌وحسابی خداحافظی کن. اگر ما پیروز جنگ بشویم و با بمبِ اتم هم شهید نشویم، که هیچ؛ اما اگر عرصه بر ما تنگ بشود، باید بگردی جایی از دنیا را پیدا کنی که ندای هل‌من ناصر ما را نشنوی که جزء اشقیا نباشی! و خب پیدا نمی‌کنی! :) » شوخیِ من منجر به سکوتِ طولانی‌اش شد... بعد از خداحافظی فکر کردم سکوتش از شوکِ تصور از دست دادنِ ما باشد!؛ اما دیشب برایم نوشته‌بود که خیلی جدی در فکر آن‌جایی‌ام که باید قبل از جنگ پیدایش کنم!!!

یادم باشد اگر در حینِ جنگ خبری از دزدیده‌شدنِ یک موشکِ فضاپیما و رفتنِ آن به فضا شنیدم، خیالم راحت بشود که از شقاوت فرار کرده است!

شقاوت و هل‌من‌ناصر را که کاملاً به شوخی گفتم، اما تهِ تهِ شوخی‌ام جدی‌ بود؛ به آدم‌هایی که به اصول این‌جا معتقدند و به‌اراده‌ی خودشان برای همیشه از این‌جا می‌روند، نقدِ جدی دارم.


سوم

بی‌که تعمدی داشته‌باشم، آدمِ زودآشنابشویی نیستم. معمولاً دوستانِ نزدیکم پس از گذراندنِ یک‌دوره شک و ابهام و بدخلقی، دوستِ نزدیکم شده‌اند... از معدود افرادی‌ست که این قاعده شاملش نشده؛ شاید چون قبل از آشنایی تصادفی‌مان که با حرف از یک دغدغه‌ی مهم مشترک‌ شروع شد، اشتراک و حرفِ زیادی با افرادِ گروه نداشتم و بودنش بعد از چندسال تنهایی، برایم یک‌جور فضای تنفس بود. و حالا بعد از گذشتِ ماه‌ها، از استثنایی که اعمال کردم راضی‌ام...

از آن آدم‌هاست که برای این‌که بخواهی بفهمی شاد یا غم‌گین است، خیلی نیاز به کندوکاوش نداری. استتوسش توی چشم‌های روشنش نوشته شده! به‌همین‌خاطر نمی‌شود بی‌خیال از غمِ این‌روزهای چشم‌هایش گذشت. در جریانِ دل‌بستگی قدیمی و ملایم‌ش به آدمی که مدتی نبوده و حالا دغدغه‌های نسبتاً بزرگ شغلی-فرهنگی دارد،بودم. کمابیش در جریانِ سابقه‌ی حرف‌های بی‌قطعیتِ تلفنی و مجازی و امیدهای معلقِ آزاردهنده‌ای هم که پشتِ محبت یا کنایه‌ی گاه‌گاهِ حرف‌ها برایش ایجاد شده‌بود، بودم... در جریانِ قراری که آخرهفته گذاشته‌بودند برای صحبتِ صریح‌تر هم...

چهره‌اش از سلامِ صبحِ دیروز گرفته بود؛ حدس زدم دیدارشان اتفاقِ خوبی نبوده. تقریباً با صراحت صحبت کرده‌بودند و شنیده‌بود که قرار نیست چیزی به موضوعِ جدی‌تری در حیطه‌ی شخصی‌تری بدل بشود... این‌وقت‌ها آدمِ حرف‌‌های خوبِ آرام‌کننده نیستم. به طرزِ بدی ساکت می‌شوم. اما تهِ دلم برایش آرام بود. نشد بگویم که به تلخی امروز نمی‌مانی، و خیلی زود، آرام‌تر از وقتی می‌شوی که هر روز با شک به درستی یا نادرستی جای‌گاهت فکر می‌کردی. بگویم ‌که ما آدم‌ها شاید کم‌کم اثراتِ بزرگی از آدم‌های مرتبطمان بپذیریم، اما ذهنمان هم در شکل‌گرفتنشان کم‌تر از طرف مقابل تاثیرگذار نیست. این‌که خوش‌حالم که تجربه‌اش – مثل اغلبِ تجربه‌های این‌چنینی-  با دروغ و ریا آلوده نشده؛ خوش‌حالم از این‌که هردوشان این‌قدر صراحت و صداقت داشته‌اند در گفتن و شنیدن...خوش‌حالم که از این تجربه یک ارتباط مناسب و محترمانه‌ی حرفه‌ای – هرچند دورادور -  برایشان باقی مانده. بگویم که شاید زمان کمی نمانده باشد که برسد به روزی که این‌ صحبت‌ها جزء خاطراتِ خوبِ زندگی‌اش شود... آدمِ حرف زدن در موقعیت‌های احساسی اطرافیانم نیستم. بلد نیستم ... تهِ حرف‌هایش، بعد از کمی سکوت، فقط گفتم: «مهسا! این بندِ ساعتت رو  هم یه‌کم محکم‌تر ببند! این‌جوری که توی دستت آویزونه، اصن خوشگلیِ مدلش دیده نمی‌شه!» ... انگار نه انگار که حرفی زده یا چیزی شنیده‌ام...


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak