بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

 1

ظلم به معنای وضع شیء در غیر موضع خود، ستم کردن و بی‌داد است.

کسی که ظلم می‌کند(شی‌ای را در غیرموضع خود وضع کند) ظالم است،

کسی که مورد ظلم قرار می‌گیرد (شیِ قرارگرفته در غیر موضع خود) مظلوم است.

ظالم یا مظلوم همیشه شخص یا اشخاص حقیقی یا حقوقی نیستند؛ با معنای عامِ آن، ظلم(و در نتیجه ظالم یا مظلوم) می‌تواند یک سیستم، جریان فکری، تاریخی و قس‌علی‌هذا باشد.

2

خدا عادل است و عدل عینِ حق است.

ظلم متضاد عدل است در نتیجه ظلم عینِ باطل است.

اما مظلوم متضاد ظلم نیست؛ (بل‌که حتا هم‌خانواده‌ی آن است). پس لزومِ عقلی ندارد که مظلوم حق باشد.

3

مورد ظلم واقع شدن اغلب اوقات بحث رقت‌انگیزی‌ست. یعنی دیدنش دل انسان را – به واسطه‌ی فطرتِ عدالت‌جویش – به درد می‌آورد و درصدد مبارزه با ظلم و  دفاع از مظلوم بر‌می‌آید. مبارزه با ظلم فطری و عاقلانه است؛ اما نکته این‌جاست: «مظلوم لزوماً حق نیست» .

دیدن این جنبه از ارتباط ظالم و مظلوم شاید به عقلانی‌تر دیدن اتفاقات وانسان‌های اطرافمان کمک کند.

4

سوالی که پیش می‌آید این‌که آیا مظلومِ ناحق، حقی بر گردنِ ما دارد؟

و آیا «ما از مظلوم دفاع می‌کنیم و بر ظالم می‌تازیم» عمومیت دارد؟ حتا وقتی که مترادف چنین گزاره‌ای شود: «ما از ناحق دفاع می‌کنیم و بر ناحق‌ می‌تازیم؟».

تبلیغ و دفاع از مظلوم وقتی مبارزه با ظالم تلقی نمی‌شود، چه ضرورت یا توجیهِ عقلی‌ای دارد؟!

---------------------

بی‌ربط: 

وجودِ هم‌صحبتِ خوب، اقبالِ گاه‌گاهِ زندگیِ آدمی‌زاد است 

وجودِ هم‌صحبتِ خوبی که هم‌سکوتِ خوبی باشد، از اقبالاتِ کم‌نظیرِ زندگی...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

 

نای نی‌زدنَ‌ت نمانده
شبانِ خسته !
 وقتی رمه‌ات
نه با ساز تو، 
که با زوزه‌ی گرگ‌ها می‌رقصد ...‬
 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

 دفترِ کوچکِ زیرپله‌ی دانش‌کده‌ی برق بیش‌تر از این‌که پای‌گاهِ کارِ رسمی و جلسات باشد، محلِ قرارهای دوستانه و حرف‌هایمان بود. یادم می‌آید یک‌روز صالی داشت گله می‌کرد از نسلِ مادران‌‌مان که سربازانِِ به دنیانیامده‌ی سال‌های تبعیدِ امام بودند و اصحابِ انقلابش؛ که اوایل انقلاب از این روستا به آن روستا برای تبلیغ می‌رفتند و فرشِ ماشینی در خانه‌هاشان نمادِ اشرافی‌گری بود و حالا برای تعویضِ مبلمانِ خانه، وام می‌گیرند و سفره‌ی مهمانی‌هاشان پر از اسراف شده ... آن‌روز چه‌قدر دلمان ‌برایشان سوخت و افسوس خوردیم ...

***

از خانه‌ی آمره که بیرون می‌آیم هوای غروب و پیاده‌روهای ولی‌عصر، برای پیاده‌روی وسوسه‌ام می‌کنند؛ مدت‌‌ها بود که در گعده‌های دوستانه‌ی بعد از فارغ‌التحصیلی غیبت داشتم. بعضی از بچه‌ها را ماه‌ها ندیده‌بودم. مهمانیِ امروز دو عددحلقه‌ی ازدواج، دوتا نوزاد، یک بارداری، و چندین تصویرِ جدید از زندگیِ هرکدام‌مان داشت. با وجودِ این‌همه دوری غریبه نشده‌بودیم؛ اما بی‌استثنا – هرکدام به نوعی- تغییر کرده بودیم. تغییراتی که در نگاه‌ها، حرف‌ها و موضوعاتِ مورد علاقه‌مان پیش آمده بود. حرف‌ها از اردو و نشریه‌ و روزنامه و کتاب‌ و مناظره و شعر، به انتخاب شغل و هم‌سر و خانه و نوعِ زندگی رسیده بود. از روزهای «ایدئولوژیِ زندگی» در اتاقِ زیرپله رسیده بودیم به روزهای انتخاب «زندگیِ ایدئولوژیک»؛ و چیزی که در این میان خیلی مشخص بود: تردید!

حرف‌ها را مرور می‌کنم و می‌بینم که انگار – هرکدام به نوعی- بین «جاذبه‌ی اهداف» و «جاذبه‌ی اطراف» مردد مانده‌ایم. بین طرحِ دنیایی که همیشه از آن دفاع کردیم و رنگ‌های دنیایی که هرلحظه نمود بیش‌تری پیدا می‌کند ... در آرزوی زندگیِ جهادی تمامِ نگاه‌مان به آینده‌ای بود که درگیرِ کلاس و درس و اجازه‌ی بزرگ‌ترها نباشیم؛ و حالا بعضی درگیرِ درآمد و موقعیتِ شغلی‌مان هستیم، و بعضی پای‌بندِ زندگی با شهرت/ثروتِ کسی‌ که حتا نام حاج والی را نشنیده‌‌است. کتاب‌های مورد علاقه‌مان پر بود از قصه‌ی سادگیِ زندگیِ پاسدارانی که اثاثشان در جابجایی از دزفول به تهران پشتِ صندوق پیکان جا می‌شد و حالا نمی‌توانیم از برقِ سرویس کریستالِ تزیینیِ بوفه‌ در لیستِ وسایلِ جهیزیه بگذریم... مرامِ دختری(س) که لباسش را در شب عروسی بخشید، زیباترین تصویرمان از عدمِ تعلق بود و سادگیِ مراسمِ عقدهای اوایل انقلاب را همیشه تحسین‌ می‌کردیم و حالا چشم‌مان از غرورِ خرید لباسِ عروس از مزون‌های خیابان فلان برق می‌زند و از انتخابِ هتلی که میزِ پذیرایی‌اش جشنِ اسرافِ غذای چندده نفر است، حرف می‌زنیم ... چه‌قدر مادی‌گراییِ پدر-مادرها را در بحث‌ها آسیب‌شناسی می‌کردیم و حالا تهیه‌ی تمام لوازمِ نوزادمان از چیکو و مادرکِر در شرایط تحریم، دغدغه‌مان شده است یا نمی‌توانیم از خیر شغلمان برای نگه‌داریِ نوزادمان بگذریم... خلاصه این‌که هر کدام –کمابیش و بنا به موقعیت‌مان- در راهی افتاده‌ایم که در گذشته برای عابرانش تاسف می‌خوردیم.

مساله این‌جاست که این اختلاف بین دوست‌داشتنی‌ها و زندگی‌مان، وقتی نمی‌توانیم از یکی از آن‌ها دل بکنیم خیلی درد دارد. ما هم در مرورِ «باید»ها دچار ناراحتی هستیم، هم در جریانِ «هست»‌ها... هرکدام از ما زمانی از زندگی را صرفِ تدوینِ نقشه‌ای از اهداف و آرمان‌ها کردیم و سعی کردیم آن‌ها را به خوبی بیاموزیم، اما همین کار بدونِ این‌که راندمان قابل توجهی داشته‌باشد، عرصه‌ی زندگی را هم برما تنگ‌تر کرده ... به راهِ حل فکر می‌کنم اما راهِ فراری نمی‌شناسم؛ برایم واضح است  که دنیای بالفعل به شدت با دنیای آرمان‌ها در تعارض است و در این جبرِ تعارض و تردید، برای عمل به آن‌چه که می‌دانیم درست‌تر است به چیزی بیش‌تر از طرحِ جامع و مدونِ بایدها –که سال‌ها مساله‌مان بوده- نیاز داریم؛ چیزی که اگر نمی‌تواند راهِ دنیا را – آن‌چنان که روزی می‌خواستیم- عوض کند، حداقل بتواند راهِ ما را از آن جدا کند ... فکر می‌کنم که آیا همین دوره‌های دوستانه می‌تواند کارگاهِ عملیِ کلاس‌های اتاقِ زیرپله‌ی دانش‌کده باشد؟

نمی‌دانم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

کمی دیرتر 

نویسنده: سید مهدی شجاعی

ناشر: نیستان 

دویست و شصت و هفت صفحه 

قیمت: هفت‌هزاروهشت‌صد تومان

-----------------------------------------

جلد کتاب جنسِ جالبی دارد. همین!

داستان با روایتِ نویسنده  از جشن نیمه‌ی شعبان و اتفاق غیرمنتظره‌ای که با حضور شخصی به نام اسد می‌افتد آغاز می‌شود . و در ادامه با عکس‌العمل دیگران و اتفاقاتِ عجیبی که برای هریک از افراد حاضر در مجلس در ارتباط با دعوتِ ولیِ عصر (عج) از آن‌ها برای حضور در امر ظهور پیش می‌آید، جلو می‌رود ...

کتاب از چهار فصل تشکیل شده که از زمستانِ حالِ حاضر آغاز، و به بهاری در گذشته ختم می‌شود .

سبک نویسنده مانند اغلب آثار گذشته‌ی او اجتماعی-مذهبی‌نویسی است که این‌بار زمینه‌ای ماورایی دارد و بر اساس مکاشفاتِ او از نحوه‌ی زندگی و دغدغه‌های افراد، در فضاهای خالی از زمان و مکان پایه‌ریزی شده‌است. نویسنده تلاش داشته که نشان بدهد انتظار ظهور با شعار ممکن نیست و آمادگی درونی در هرلحظه و قطع تعلقات و زندگیِ پیوسته در مسیر امام(عج) را می‌طلبد .داستان از جهت موضوع بسیار نو و از لحاظ ایده هم جالب است و انصافا برای تذکر چنین امری کتاب تاثیرگذاری‌ست. اما همان‌طور که در مقدمه‌ی طنزگونه‌ی کتاب آورده شده است، بسیار عریان است و هیچ تلاشی برای در لفافه نوشتن ایده و موضوع نشده‌است. به شخصه دریافتِ چنین مفاهیمی به سبکِ وعظِ منبری و به صورت این‌چنین شفاف را در رمان اصلا نمی‌پسندم.

هم‌چنین فضای موهوم از لحاظِ زمان و مکان و مکاشفاتِ رویاگونه که دست نویسنده را برای پیش‌برد داستان و امکان انتقال حداکثر مواعظ باز گذاشته است، کمی آن را به سریال‌های ماهِ رمضانِ این سال‌های صدا وسیما شبیه کرده است.

 گذشته از این موارد، افرادی که برای نشان دادن این عدم آمادگی در مجلس جمع شده‌اند از هر قشر و موقعیتِ اجتماعی هستند اما برخی از بهانه‌هایی که از قول برخی افراد آورده می‌شود بسیار سطحی است ، مثلا کسی که برای تماشای فوت‌بال یا دادنِ امتحانِ دانش‌گاه دعوت اسد را رد می‌کند. در توصیفِ افرادِ مسئول هم سبکِ آشنای نویسنده را در کتابهای انتقادیِ قدیم‌ش (مثلِ رزیتاخاتون) می‌بینیم که به نظر می‌رسد واقعا جا داشته به‌روزتر شود.به نظرم اوجِ آزاردهندگیِ این نوع نوشتن، آن‌جاست که نویسنده در میانِ داستان با فونتِ درشت از احتمال مخالفت با نوشته‌هایش و دیالوگ‌های درونی‌اش می‌نویسد.

با وجود تمام این موضوعات، زیبایی همیشگی قلمِ آقای شجاعی این ویژگی‌های نسبتا آزاردهنده‌ی داستان را می‌پوشاند و خواننده آن را با حس رغبتِ نسبی به پایان می‌رساند. به خصوص این‌که فصلِ آخر کتاب - بر خلافِ فصول دیگر-  پر از رجا و امید است.

مخاطب کتاب به طور عام علاقه‌مندان به رمان و موضوعات مذهبی؛ و به طور خاص علاقه‌مندان به شیوه‌ی خاصِ نوشتاریِ سیدمهدی شجاعی هستند!

بخشی از کتاب:

[اسد:] مشکل ما، مشکل همه‎ی این ما که دیدی، اینه که : حضرت رو برای خودمون می‌خواهیم، نه خودمون رو برای حضرت. امام رو خرج خودمون می‌کنیم نه خودمون رو خرج امام ... هرجا کم بیاریم از امام هزینه می‌کنیم... اصلا جای‌گاه فرمانده و سرباز در ذهن و دلمون عوض شده. فکر می‌کنیم امام موظفه از ما اطاعت بکنه و ما رو به خواسته‌هامون برسونه ولی خودمون رو موظف به اطاعت از امام نمی‌بینیم. جالب این‌جاست که این حرف رو به هر کس بگی اول جا می‌خوره و موضع می‌گیره اما پس از یک تامل کوتاه متوجه می‌شه که این حرف چه‌قدر درسته ...

آن‌چه عمق فاجعه رو بیش‌تر می‌کنه اینه که امام به دلیل کرامت ذاتی‌اش این معادله‌ی غریب رو پذیرفته و گلایه‌ای هم نمی‌کنه و این ماییم که احساس طلب‌کاری داریم ...

وتازه همه‌ی این قضایا با همه‌ی تلخی و گزندگی‌شون در مقایسه با اصل مصیبت یا مصیبت اصلی، کوچک و حقیر و ناچیزند.

درد و مصیبت اصلی اینه که ما اساسا طالب امام نیستیم؛ طالب حل مشکلاتمون توسط امام هستیم. برای امام شانی در حد وسیله یا کارپرداز قائلیم... 


 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

دیوانه وار

نویسنده: کریستین بوبَن

ترجمه: مه‌وش قدیمی

انتشارات آشیان

صدوشصت صفحه

قیمت: سه‌هزاروسی‌صد تومان

-----------------------

جلد کتاب، شلوغ، و از زمینه‌ای خاکستری و مشوش با خطوط درهمِ تیره‌ی قرمز ساخته شده است . عنوان کتاب با طرح و رنگی تند و خشن بر روی جلد نوشته شده است . که از لحاظ مفهومی قرابت کمی با متن دارد .جنسِ صفحات هم قدیمی و تاحدودی نامرغوب است

داستان شرح زندگی، ایده‌ها و ماجراجویی های عجیب دختری است که در خانواده‌ای شاغل در سیرک متولد شده است. ماجراجویی‌هایی که از فرارهای کودکی آغاز و با روابط عجیب و سبک زندگیِ خاص در جوانی ادامه پیدا می‌کند. روایت با نقل خاطراتِ کودکی آغاز می‌شود اما بین حال و گذشته‌ی راوی در رفت‌وآمد است .

سبکِ نویسنده‌ را شاید بتوان تلاش برای نوشتن داستانی عجیب و شاعرانه دانست که متناسب با نگاهِ دخترِ جوانِ قهرمانِ داستان، به زندگی‌ست . نگاهی خاص به خوش‌بختی، سبک‌بالی، کودکی و عشق که در شادی و حسِ رضایت فردی‌اش از تمام اتفاقاتِ خوش و ناخوشِ زندگی‌اش نمایان است. توصیفاتِ شاعرانه‌ی کتاب جذاب است. اوایل داستان به طرز دل‌نشینی رازآلود، و پر از ماجراجویی‌هایی‌ست که شاید هر کودکی آرزو می‌کرده است: «با گذر از هر صفحه به صفحه‌‌ی بعد از مرزها عبور می‌کنم، به خانه‌های خواب‌آلوده وارد می‌شوم، دخترکِ فراری درونم کتاب‌ها را می‌خواند و هیچ ژاندارمی نمی‌تواند پیش از این‌که او به جمله‌ی آخر برسد، پیدایش کند...».  کم‌کم در بزرگ‌سالیِ قصه، این‌ شادابی و سبک‌بالی رنگِ دیگری می‌گیرد که چندان دل‌چسب نیست. اما حال و هوای شاعرانه‌ی کتاب هم‌چنان باقی می‌ماند و به همان زیبایی و در همان نقطه که آغاز می‌شود، به پایان می‌رسد.

مخاطب کتاب: افرادی هستند که در خواندنِ رمان‌های کوتاه سخت‌گیر نیستند و تعابیر و توصیفاتِ کوتاه از مناظرِ ساده خوش‌آیندشان است و به دنبال فراز و نشیبِ خاصی در آن نمی‌گردند . به شخصه از خواندنش بسیار لذت بردم ؛ اما آن را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم!

بخشی از کتاب:

برای انتخابِ یک بخش از منتخبات‌م از کتاب به نتیجه نرسیدم؛ بخش‌هایی از آن را می‌آورم

همه‌ی کودکان موزات نیستند، اما موزات تمامِ دورانِ کودکی‌ست: با شیوه‌ی رقصیدنی روی آب یا شیوه‌ی خوابیدنی روی ورطه‌ها. تمام کودکان رمبو نیستند، اما رمبو تمام دوران کودکی‌ست: لذت معصومانه‌ای از حیله‌گری، شادمانی از تصنیفی تکراری و دیدنِ سنگ‌های براق.

***

یک معشوق پیدا کرده‌ام – اما نه مثل آن‌ها، نه یک شوهرثانوی، یک شوهر نیمه‌وقت – معشوق من تمام وقت زیر پنجره‌ام است. رومان حسادتی نمی‌ورزد. اشتباه می‌کند. روز و شب افکارم به سوی معشوقم به پرواز در می‌آید . چشم‌هایم از دیدنش برق می‌زند و قلبم سرود ستایش می‌خواند: معشوق من یک درخت افراست. یک درخت افرا، وسطِ محله‌ی باستی ... من این استودیو را به خاطر او انتخاب کرده‌ام. باید گفت که وقتی برای اولین بار دیدمش در کمال زیبایی بود. اینک لباس‌های پاییزی‌اش را کم کم می‌پوشد، با آتش سرخی مایل به ارغوانی، می‌سوزد. چه‌گونه می‌توان در برابر این‌همه دل‌بری و دل‌ربایی مقاومت کرد؟

***

من به سرنوشت اعتقادی ندارم؛ فکر می‌کنم تمام حوادثی که برای ما اتفاق می‌افتد سرنوشتی که به آن اعتقادی ندارم روی دستمان می‌گذارد . من به همه چیز و هیچ چیز اعتقاد دارم. شاید اندیشیدن همین است. ما در زندگی همه تنگاتنگ هم افتاده‌ایم، فکر می‌کنم هنر اصلی هنر فاصله ها باشد؛ زیاد نزدیک به هم می‌سوزیم ، زیاد دور یخ می‌زنیم ...

***

دومین شغل  پدرم سبب شد که زیاد به قبرستان‌ه رفت‌وآمد کنم. علاقه به ادبیات هم از همان‌جا شروع شد: سنگِ قبرها به جلد کتاب‌ها شباهت دارند. مربع مستطیل‌ند و اطلاعاتِ مختصری در اختیار می‌گذارند... نام خانوادگیِ مرده‌ها مثل عنوان کتاب است، همه چیز در آن خلاصه می‌شود. دلم می‌خواسن زندگی‌ام طوری باشد که نتوانند خلاصه‌اش کنند؛ دلم می‌خواست زندگی‌ام مثل یک نغمه باشد، نه یک کاغذ یا سنگِ مرمر ... 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٥ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

این چند بند تکّه‌گزیده‌هایی از بخشِ مدینه‌ی دفترچه‌ی آبی یادداشت‌های عمره است.

---------------------------------------------------------------------------------------------

 هواپیما

دارم حقِ حج می‌شنوم ...حدیثِ گفت‌وگوی امام سجاد با شبلی... افقِ قرمزِ آتشینِ غروب که کمی بعد از پرواز هم‌راهمان شده، هم‌چنان در مسیر امتداد دارد ... از هرگونه حسّی خالی‌ام، اشتیاق یا دل‌هره‌های دیدار ... کونوا حجاره او حدیدا!  هنوز سنگ و آهن نشده‌ام (خدابیامرزد کاف را! زیاد می‌گفت)... نشده‌ام؟!

دفترچه‌ی آبیِ نوی سفر را درمی‌آورم؛ دلم می‌خواهد بنویسم از حسادتم به اشکِ حسرتِ آنان‌که در فرودگاه مانده‌اند. ذهنم مطلقاً خالی‌ست . در ذهنم فقط همین عبارت پیچ می‌خورد:

اللهم انی صمدتُ الیک من ارضی ...

بارها و بارها تکرار می‌شود ... اولین جمله با نقطه. باقیِ خطوط با علامتِ تعجب و سوال...

------------------------------------

مسجدالنبی

نشسته‌ام زیر سقفِ مسجدِ ساکت و آرامتان بعد سال‌ها ...این روزها تهران فاطمیه بود؛ پرچم‌های مشکی و اطلاعیه‌های مجالسِ روضه‌ی دخترتان کمی دل را باز می‌کرد...  فاطمیه‌ی این‌جا اما حسِ خفگی می‌دهد... از همان نیمه شب که مناره های مسجدتان را دیدم، یک نفر نشسته در دلم، نه گریه می‌کند نه نوحه می‌کند، تنها آه می‌کشد... ... نه می‌شود زیاد به اطراف نگاه انداخت، نه حتا می‌شود هوای مسجد را بو کشید ... روضه لازمم! برای ما که هزار سال دیرتر به غدیر رسیده‌ایم، این روزها روزهای خوبی برای رسیدن به مدینه نیست...

----------------------------------

مسجد النبی

یک ساعتی تا اذانِ مغرب مانده است. کنجِ مسجد نشسته‌ام؛ بی ذکر و دعا و نماز ... خانم سیاه‌پوستی از اهالیِ نیجریه (از کارتِ شناسایی‌اش دیدم) کنارم قرآن می‌خواند. از لحنِش چیزی نمی‌فهمم. اما کتابش جلدِ جالبی دارد. قرآنش را با پارچه‌ی ساتنِ زرشکی جلد کرده است و روی پارچه با انواع رنگ‌ها گلدوزی دارد. کنار صفحات هم – جابه‌جا- گلی پارچه‌ای کولاژ کرده‌است...می‌توان گفت حتا سلیقه‌اش زیباست. می‌گویم‌ش، نمی‌فهمد اما!

(کمی بعد) دختری کنارم می‌نشیند و از روی کتابِ کوچکی دعا می‌خواند. کتابِ دعا دستِ اهل سنت ندیده بودم. سوال می‌کنم و جواب می‌گیرم که دعاهای قرآنی‌ست و ادعیه‌ی اصحاب... دختر از اهالیِ لیبی‌ست و دانش‌جوی طب! قرار می‌گذارم که فردا صحیفه‌ام را نشانش بدهم.

-----------------------------------

 بقیع

دوساعتی مانده به مغرب از هتل بیرون زدم به قصد بقیع. هتل به مسجد نزدیک‌تر است و به بقیع دورتر ... حالِ دعا و زیارت نداشتم ... روبه دیوار بقیع و کنارِ پیرزنِ حنافروشی نشستم به تماشای آدم‌های برگشته از نمازِ عصر. پیرزن بسته‌های کوچک حنا را چیده‌بود روبرویش و در میانِ هیاهوی دست‌فروشان که روسری و لباس می‌فروختند، ساکت بود. حتا یک مشتری هم نداشت ...مدت زیادی نگاهش کردم ... چه‌قدر آن لحظه شبیهِ هم بودیم... من هم حنای بی‌رنگم را آورده بودم به دنبالِ مشتری... من هم نایِ فریادِ جنسِ کهنه‌ام را نداشتم ... دلم گرفت ... آی مشتریِ جنس‌های بنجلِ بی‌خریدارِ ازنگاه‌افتاده! کجایی پس؟

------------------------------------

بقیع

پشت در حدود ده نفر نشسته بودند. به نیتِ جامعه‌ی کبیره آمده بودم اما پیرزنی ترک (گمانم تبریزی بود) خواهش کرد برایش زیارت بقیع بخوانم... هنوز چند فرازی نخوانده‌بودم که زنی پاکستانی به شانه‌ام زد و کنارم نشست. از زنان سیه‌چرده‌ی محلی‌پوشِ پاکستانی خاطره و حس خوبی نداشتم. سعی کردم توجه نکنم و زیارت را ادامه بدهم. نشد. داشت به اردو حرف می‌زد و مخاطبش رسما من بودم. با ایما و اشاره فهماندمش که چیزی از حرف‌هایش نمی‌فهمم. توجهی نکرد و ادامه داد... چشمانش خیس بود ... خوب که گوش دادم از بینِ حرف‌هایش «حسن» و «فاطمه» را مکرر تشخیص دادم... روضه می‌خواند برایم؟ ... گریه‌ام گرفته‌بود... تا به خودم بیایم سرمان روی شانه‌ی هم بود و یک دلِ سیر به زبانِ غیرمشترک روضه‌اش گریه کرده بودیم... زن به همان آرامی که آمد، بلند شد و رفت... نگاه کردم؛ از تبریزی هم خبری نبود.

--------------------------

هتل

بعد از نمازِ صبح کمی در حرم ماندم . راهیِ هتل که شدم کاملا روز شده بود. در راه به دنبالِ صرافی ‌گشتم. اما غیر از اغذیه‌فروشی‌ها، مغازه‌ای باز نبود. در نتیجه میلِ خوردنِ کباب‌ترکیِ صبحانه به سبکِ عرب‌ها ناکام ماند... بعد از صبحانه‌ی هتل با فاطمه بیرون زدیم به قصدِ گشت‌و‌گذار در شهر! توریست‌استایل! قرار گذاشتیم خیابان‌های اطرافِ حرم را تا جایی که بشود به سمت شهر پیاده برویم. در شهر(کمی دورتر از حدودِ مسجدالنبی) پیاده‌رویِ بانوان در خیابان‌ها به هیچ‌وجه تعریف شده نیست. این را از غیبتِ محسوسِ نسوان در شهر و نگاهِ متعجبِ اهالی فهمیدیم و تصمیم به برگشت گرفتیم. از راهِ برگشت نصیبِ بزرگی به شکم‌هامان رسید! یک قنادیِ هندی-پاکستانی را تقریبا جارو کردیم! از هر نوع شیرینی یکی! قنادی‌های سنتی مدینه قهوه‌خانه هم هستند. این را وقتی وارد شدیم فهمیدیم. درک‌مان از جوِ کلی از شهر باعث شد لذتِ خوردن آن‌همه شیرینیِ رنگارنگ را تا هتل به تعویق بیندازیم. حضور ما در خیابان به اندازه‌ی کافی عجیب بود.

برگشت‌مان با خطبه‌های نمازجمعه‌ی مسجد مصادف شد. خطیب داشت شورشیانِ بحرین و حکومتِ سوری را لعن می‌کرد و پایداریِ حکومتِ آل‌سعود را از خدا می‌خواست... حوصله‌مان نگرفت بنشینیم! از حس وحالِ توریستیِ ناکام‌مان هنوز پکر بودیم! پیاده راه افتادیم که هتل-رستورانی ترک توجه‌مان را جلب کرد. برای سفارش ناهار در صف ایستادیم که با تذکرِ مامورِ هتل به طبقه‌ی بالا هدایت شدیم تا وجدان کنیم که این‌جا حضور هیچ خانمی در هیچ معرضِ عمومی‌ای تعریف نشده‌است. در عوض خیلی سریع سفارشمان را آماده کردند.

این‌جا سفارش غذا به صرفه‌تر از تهران است.

------------------------

مسجدالنبی

با برادرجان در صحن مشغول عکس گرفتنیم که مردی خواهش می‌کند از او عکس بگیریم. عکس بهانه‌ی گپ و گفتی یک‌ساعته می‌شود... مرد نامش محمد است و از مصر آمده. نام مصر را که می‌شنوم سرذوق می‌آیم. ابراز علاقه می‌کنم به جنبش‌شان و تبریک می‌گویم سقوط مبارک را و توضیح می‌دهم که ما در نمازجمعه‌ها برای پیروزی مردم مصر دعا می‌کردیم... بی‌وقفه و خوشحال مشغول تعریفم وو کم مانده سرودهای انقلابی بخوانم برایش که لب‌خندِ کج‌وکوله‌اش کم‌کم ترمزم می‌شود. مجال حرف زدن که پیدا می‌کند می‌فهمم که بله! از طرفدارانِ مداخله‌ی امریکاست و قیام مردم را به دیوانگی تعبیر می‌کند... شورِ اولیه‌ام یخ می‌زند. بدجور توی ذوقم می‌خورد. به برادرجان نگاه می‌کنم بلکه زودتر خداحافظی کند؛ اما مردک بحث را رها نمی‌کند! ... هردو رسما کلافه و معذب شده‌ایم. به بهانه‌ی قرار با خانواده خداحافظی سردی می‌کنیم... تا هتل دمغ‌یم و حرفی نمی‌زنیم!

--------------------

بقیع

زیارت وداع خوانده‌ام و دارم از بقیع برمی‌گردم. عده‌ای از ترک‌های ترکیه ایستاده‌اند و لیدر(؟)شان دارد توضیحاتی می‌دهد. از کنارشان که رد می‌شوم نام «سیدالشهدا» را می‌شنوم که پرسوز ادا می‌کند. بقیه گروه آرام اشک می‌ریزند.می‌ایستم. از ترکی مطلقا چیزی نمی‌فهمم. لیدر به تناوب نام «سیدالشهدا» و «عباس» را می‌برد و عدّه آرام گریه می‌کنند. از این روضه‌ی بی‌هنگام تعجب کرده‌ام اما تا دستم بیاید که دارند حکایتِ جنگِ احد و عموهای پیام‌بر را نقل می‌کنند، از بقیع تا کربلا رفته‌ام و برگشته‌ام...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

وقت طرب خوش یافتیم آن دل‌بر طنّاز را 

 در بزم خود دعوت کنیم دافِ شلنگ‌انداز(1) را 

امشب که کوی عامری(2) از شمع رویت روشن است

ساقی! برو خاموش کن، نیروگاهِ اهواز را 

دوش ای پسر می خورده‌ای، چشمت گواهی می‌دهد 

جنسِ اصیل و اورژینال، راحت کند پرواز را 

روی خوش و آواز خوش، دارند هریک لذتی 

بنگر که چون لذت بود، کنسرت «میس فانتاز» (3) را 

شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن 

فاش و عیان خواهم نوشت در «فیس‌بوک» این راز را 

شیراز پرغوغا شده از فتنه‌ی چشم خوش‌ت

حکمِ «سرانِ فتنه» است افراد غوغاساز را 

من مرغکی پربسته‌ام، زان در قفس بنشسته‌ام 

حبسِ اوین در یک نظر کفتر نماید باز را 

صعدی! تو «مرغ» زیرکی، خوبت به دام آورده‌ام 

«هم‌سایه‌»ات بودم، هوس کردم کباب «غاز» را ! 

 

 

- هرگونه تشابهِ مصرع یا بیت به هرشاعری تکذیب می‌شود! 

1) شلنگ تخته انداختن:  طرزی از راه رفتن که حرکات پا در آن زیاد و خارج از ریتم باشد. در بعضی مواقع برای بیان کردن حالتی از خوشحالی هم هست! این‌جا منظور حرکات موزون است! 

2) محله‌ای در اهواز ؛ مجاز از کلِ شهر! 

3) فانتازیا بارینو؛ خواننده‌ی امریکایی که در «صدا» و «سیما» کم‌نظیر است!!! 


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

خلسه‌ی عصرِ آرامِ بی‌دغدغه‌ای باشد که در تنهایی و سکو‌تش نشسته باشی به تماشای عکس‌های قدیمیِ خودت...راهِ عکس‌ها را بگیری و از تولدت آرام آرام راه بیفتی و مسیرِ محوِ کیک‌ها و شمع‌های سال‌های کودکی را رد کنی؛ مسیری که شبیهِ قصه‌ای‌‌ست که از زبانِ دیگران شنیده‌ای... جلوتر که بیایی اما عکس‌ها جان‌دارتر می‌شوند ... مرجعِ لب‌خندها و نگاه‌ها را ، ماجرایِ پشتِ عکسِ سفرها یا جمع‌های دوستانه را به خاطر می‌آوری. یادت می‌آید این عکس را مثلاً کدام عزیز گرفته است؛ از چه می‌خندیدی یا از چه گرفته بودی ... یادت می‌آید به کدام مخاطبِ غایب لب‌خند زده بودی که بعدها خوشی‌ات را نشانش بدهی ... کم‌کم قصه‌ها و حس‌ها به آرشیوِ مصورت ضمیمه می‌شوند ... کم‌کم ابرِ آرزوی آدم‌های برای همیشه از دنیا‌رفته، بارانِ حرف‌های ناشنیده‌ و ناگفته‌ی تاابد مسکوت هوای مسیرت را تیره می‌کنند ...از راهِ عکس‌ها به بی‌راهه‌ می‌روی کم‌کم ...

شبِ آرامِ بی‌دغدغه‌ای باشد که از مسیر عکس‌ها رسیده باشی به مرورِ داستان خودت، برای خودت ... 

هم‌این: +

 

 

عکس  :  Linda Brownly  +

آهنگ  : Simon Garfunkel

تیتر : حافظ


نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

بگذار 

جریانِ فراموشیِ رود

خاطراتِ جزر و مدّش را به دریا بریزد...

چاهم...

عمیق و ساکن و دل‌تنگ...

باران این سال‌های ممتدِ ابری هم

 تصویرت را

از ذهنم نشُسته است

 «ماه»م!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

صوفیان اندلس

نویسنده: محیی‌الدین ابن عربی 

ترجمه/ تعلیق: سیدرضا فیض

نشر هرمس

صدوشصت‌وپنج صفحه

قیمت: پنج‌هزار تومان

-------------------------------------------

جلد کتاب خوش‌رنگ، خوش‌جنس، ساده و تنها شامل نام کتاب، مولف، مترجم و نشر است. 

 

کتاب بخشی از رساله‌ی روح‌القدس(مناصحه‌النفس) ابن عربی است که به روش مطابقت نسخه‌ی فرانسوی و عربی ترجمه شده‌است. این رساله در مکه‌ی معظمه و خطاب به ابومحمدالمهدوی که در تونس زندگی می‌کرده و ابن عربی ارادت خاصی به وی داشته، نوشته شده‌است.*

سبب نوشتنِ این رساله، شرح جالبی دارد. آن‌گونه که در مقدمه‌ی کتاب، و از قول ابن عربی آورده شده، او در جوانی با تجربه‌ی سنگینی از سلوک مواجه بوده و دچار حیرت و هراسی می‌شود که با مشاهده‌ی رویایی از جای‌گاه خود در بهشت، آرام می‌گیرد. ابن عربی این آرامش را به حساب ضعف نفس خود می‌گذارد و به گفت‌وگویی صادقانه با نفس خود می‌پردازد. «چون نفسم می‌خواست که حجت‌های قاطع ارائه نماید ... به او گوش فراندادم و او را به قصور و ادعای گزافش بر چیزی که ندارد آگاه نمودم ...». در این گفت‌وگوی پرشور، نفسش وی را از مقایسه با رسول(ص) برحذر می‌دارد اما عرضه‌ی حال خود را بر مومنان قبول می‌کند. در این‌جا ابن عربی حالات و مقاماتِ اصحابِ پیام‌بر(ص) و اولیاء و اوتادی که می‌شناسد را به تفصیل برای نفس خود شرح می‌دهد و پس از هر شرح، از نفسش تایید می‌گیرد که هرگز به چنین مقامی نرسیده است. «پس دانستم و فهمیدم که چیزی نیستم و به کاری نمی‌آیم ...».

رساله‌ی روح‌القدس نقلِ این محاجّه‌ی مفصل، برای شیخ‌المهدوی است؛ و کتاب صوفیان اندلس، بخشی از این رساله است که ابن عربی به شرح حال پنجاه و پنج نفر از مشایخ اندلس و مغرب که خود با آن‌ها دیدار داشته‌است می‌پردازد : «و ما از مشایخ و برادران و خواهران چیزها دیدیم که اگر احوال ایشان را مانند آن‌چه گذشت بنویسم، می‌بینی که حال همان حال و رفتار همان رفتار است... پس یار من! بیا تا بر فراق ایشان به عزا بنشینیم و بر برادرانی که کوچ کردند، ندبه کنیم! و من پاره‌ای از حالات کسانی را که دیده‌ام نقل می‌کنم»

ذکر این نکته نیز مهم است که این افراد طیف حالات و مشخصات وسیعی داشته‌اند و از فقها تا صوفیان را دربرمی‌گیرند.

سبکِ نویسنده براساس توصیف و نقل خاطره‌ی هریک از اشخاص است. لذتِ خواندنِ  احوالِ زمان و مکان و انسان‌های بعید، در کنار شیرینیِ قالب ترجمه‌‌ایِ بدونِ پیچیدگیِ زبانی و نزدیک به زبانِ معیار، باعث می‌شود که کتاب با اشتیاق ورق بخورد و با اکراه کنار گذاشته شود. بسیاری از حالات نقل شده از این مشایخ قابل الگوبرداری؛ و در واقع توصیف یک انسانِ رشدیافته‌است؛ اما در بسیاری موارد هم وصفِ روشِ خاصی در صوفیه (مانند کناره‌گیری از مردم یا ارتزاق با فتوحات) یا ریاضات و کراماتِ مخصوصی‌ست که نمی‌توان به سادگی درباره‌ی درستی آن قضاوت کرد و باید گذشت.

مخاطبِ کتاب افرادِ علاقه‌مند به موضوعات و متون عرفانی هستند. اما از آن‌جا که متن کتاب ساده‌ و از اصطلاحاتِ عرفانیِ پیچیده خالی‌ست، برای کسانی - مثل من - که آشنایی زیاد، یا سابقه‌ی خوانشِ چنین موضوعاتی را هم ندارند، قابل استفاده است.

بخشی از کتاب

(شرحِ ابوعلی‌الشکّاز)

او با ما در اشلبیه به سر می‌برد و در همان‌جا وفات نمود. شیخ ما صالح‌العدوی را تا زمان وفاتش خدمت نموده بود. بسیار می‌گریست و هم‌واره باران اشک از چشمانش جاری بود... شبی در خانه‌ی عمویم حصیری تازه برای ابوعلی انداختند تا بر روی آن نماز بخواند. روز بعد چون خواستم آن رابردارم، آن‌قدر گریسته بود که جای اشک‌ها پاره شده‌بود...

گاه دستش را به تلخ‌ترین گیاهان زمین دراز می‌کرد و از آن به ما می‌خوراند، مانند این بود که به ما حلوا خورانده است. برکات بسیاری از او دیدم و از هم‌صحبتی با او بهره‌ی فراوان بردم. شجاع بود و از بازوی خود نان می‌خورد ... همیشه روزه‌دار بود و پیوسته در وصل و غالبا به نماز ایستاده بود. با مردم گرفته بود و با ایشان هم‌نشین نمی‌شد. ولی در هم‌نشینی با مانند خود رغبت نشان می‌داد. دروغ و دروغ‌زن را نمی‌پسندید و ایشان را تحمل نمی‌کرد... شانی والا و سینه‌ای سالم داشت و هرگز کینه‌ی احدی را به دل نمی‌گرفت. نمی‌دانست مردم در چه حال‌ند و به خیالش هم نمی‌رسید که در وجود کسی هست که خد را نافرمانی کند.


*ابن‌عربی در قسمتی از آن ارادت خود را چنین نشان می‌دهد: «چه‌قدر دوست داشتم که با تو بودم و تو مرا اندرز می‌دادی و من تو را اندرز می‌دادم و تا مرگ با هم دو رفیق، دو یار می‌ماندیم...» 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

برای سعادتِ یک نظام فردی باید عقل بر زندگیِ انسان غالب باشد؛ اگر غلبه نکند، سعادت امکان‌‌پذیر نمی‌شود

در دل بدترین نظاماتِ اجتماعی می‌توان نظام فردی سعادت‌مند داشت (آسیه هم‌سر فرعون)

و در دل به‌ترین نطامات اجتماعی می‌توان نظام فردیِ غیرعقلانی و طاغوت داشت (برخی هم‌سران پیام‌بر(ص))

*

برای سعادتِ یک نظام اجتماعی هم، باید عقل بر زندگیِ اجتماعی غالب باشد؛ و اگر غلبه نکند، بی‌شک(؟!)حکومت طاغوت است

اما

با نظامات فردیِ غیرمعقول، نمی‌توان نظام اجتماعی عقل‌گرا داشت (می‌توان؟)

و به‌ترین نظامات فردی هم لزوما منجر به اجتماع سعادت‌مند نمی‌شود(می‌شود؟)

باز اما

 نظامات فردیِ غیرمعقول، لزوما نظام اجتماعی غیرمعقول را نتیجه نمی‌دهد ( می‌دهد؟)

 

(تناقض؟!!)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

اول 

صقر بن دلف: « از حضرت ابی‏جعفر امام محمدتقی ‌بن‌علی‌الرضا(ع) پرسیدم: " یابن رسول الله! پس امام بعد از حسن‌بن علی(ع) کی‌ست؟!"

ایشان گریست  گریستن شدیدی؛ پس فرمود: "به درستی که از بعد حسن پسر او آن قائم به حق آن منتظر معهود است"

 پس عرض کردم: " برای چه آن حضرت را منتظر نامیده‏اند؟!"

فرمود:"به علت این‌که برای او غیبتی است که علامات آن بسیار است و مدت آن طول می‏کشد پس مخلصون خروج او را انتظار می‏کشند؛ و اهل ریب و شک‏کنندگان او انکار می‏نمایند؛ و انکار کنندگان به نام بردن آن جناب استهزاء می‏نمایند؛ و اشخاصی که تعیین وقت خروج آن جناب را می‏نمایند به آن حضرت کذب و دروغ می‏بندند؛ و اشخاصی که عجله می‏نمایند در باب خروج آن هلاک می‏شوند؛ و اشخاصی که تسلیم باشند نجات می‏یابند."»

 بحار الانوار، ج 51: ص 133

 ***

اول‌پریم!

{عهدِ تبلیغِ نوح (علی‌نبینا و آله و علیه السلام)؛ هنگام درخواستِ عذاب کافرین و فرجِ مومنین}

... پیام رسید که دعاى تو را خداوند قبول کرد اکنون پیروان خود بگو خرما بخورند و هسته‌ی آن را بکارند و مواظبت کنند تا درخت بشود و میوه بدهد آن‌وقت فرج شما حاصل مى‏شود.

بعضی از پی‌روان شک کردند و مردتد شدند ... بعضی دانه را کاشتند تا بزرگ شد و خرما داد.

 وحى رسید دوباره آن خرما را بخورند و هسته را بکارند بعد از بار دادن فرج حاصل مى‏شود.

در این وقت برخی دیگر از دین نوح دست کشیده و مرتد شدند... برخی  عمل کردند و هسته را کاشتند و خرما آورد.

سپس وحى رسید هسته را بکارید خرما بشود.

 باز بخشی از مردم مرتد شدند... بعضی  عمل کردند آن را کاشتند تا خرما آورد.

در آن  زمان دستور ساخت کشتى و سوار شدن بر آن داده شد

 باز عده‌ای شک کردند و برگشتند ...

گویند زمانِ ورود به کشتی، حدود هفتاد نفر یاور داشت

اقتباس از تاریخ انبیاء؛ سیدهاشم رسولیِ محلاتی؛ ص 62 - 60 .

 

 ***  

دوم 

عبدالعظیم حسنی(علیه السلام): «داخل شدم بر آقای خودم امام محمد تقی ... و  ‏خواستم که سؤال نمایم از آن جناب از آن قائم معهود که کی‌ست؟ (آیا همان مهدی موعود است یا غیر آن؟) پس پیش از سؤالم، حضرت در جواب سبقت گرفت.

 پس فرمود :" اباالقاسم! به درستی که قائم از ما همان مهدی موعود است آن کسی که واجب است که انتظار او را بکشند در زمان غیبت او و اطاعت امر آن را بنمایند در زمان ظهور او و او سومی از اولاد من است ... و به درستی که خداوند تبارک و تعالی  برای او امر او را در یک شب اصلاح می‏فرماید، همچنان که امر کلیم خود موسی را اصلاح فرمود  زمانی برای اقتباس آتش رفت پس برگشت در حالی که رسول خدا و پیغمبر بود ..."»

 بحار الانوار، ج 51: ص 156

 ***

دوم‌پریم!

{زمان: بعد از نجات بنی‌اسرائیل توسط موسی (علی‌نبینا و آله و علیه السلام)}

و [یاد کن] زمانى را که موسى به قوم خود گفت:«اى قوم من! نعمت‏خدا را بر خود یاد کنید آن‌گاه که در میان شما پیامبرانى قرار داد و شما را پادشاهانى ساخت و آن‌چه را که به هیچ‌کس از جهانیان نداده بود به شما داداى قوم من به سرزمین مقدسى که خداوند براى شما مقرر داشته است درآیید و به عقب بازنگردید که زیان‌کار خواهید شد»* گفتند:«اى موسى! در آن‌جا مردمى زورمندند و تا آنان از آن‌جا بیرون نروند ما هرگز وارد آن نمى‏شویم پس اگر از آن‌جا بیرون بروند ما وارد خواهیم شد»* دو مرد از [زمره] کسانى که [از خدا] مى‏ترسیدند و خدا به آنان نعمت داده بود گفتند:«از آن دروازه بر ایشان [بتازید و] وارد شوید که اگر از آن درآمدید قطعا پیروز خواهید شد و اگر مؤمنید به خدا توکل کنید»* گفتند:«اى موسى تا وقتى آنان در آن [شهر]ند ما هرگز پاى در آن ننهیم تو و پروردگارت برو[ید] و جنگ کنید که ما همین جا مى‏نشینیم»

  سوره‌ی مائده - آیه‌ی 21-24

***

پنجم

{شخصی‌نوشتِ بی‌ربط}

 آه‌های صعداء باید «کمیل»ی داشته باشند همیشه ... یا چاهی ...

آه! اگر صاحب آه، خودِ چاه باشد ...

*

جهتِ ثبت در تاریخ! 

استاد ! تا به شبِ جمعه‌ی نیمه‌ی رمضانم برگردید، به آدم‌های سرزمینی که صدای گرفته‌ و سوزِ دعایتان را می‌شنوند، حســـودم ... «الهی، نجنا و خلصنا بحق بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ...»

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

پیش نیامده بود که بهشتِ زهرا بروم و دوربین هم‌راهم باشد ... امروز که خوش‌خوشان، به برکتِ پیش‌نهادِ عزیزی راهیِ قطعه‌ی بیست و چهار شدم، یادِ دوربینم افتادم که اتفاقی در کیفم بود ... به خاطرم رسید که «چون به درخت گل رسم ، دامنی پر کنم هدیه ی اصحاب را !! » :) 

  (در ادامه ... )


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

هاروارد مک دونالد – 43 نمای نزدیک از سفر آمریکا

نویسنده: سید مجید حسینی

نشر افق

258 صفحه

قیمت : نه هزار تومان

------------------------------------------------------------------

جلد کتاب از یک عنوان بزرگ و نام نویسنده و یک عکس تشکیل شده است و تقریبا جای خالی در زمینه دیده نمی‌شود. اگر برای خرید کتاب توصیه نشده بودم، امکان نداشت چنین جلدِ جاه‌طلبانه‌ای مرا به خریدش  ترغیب کند! به علاوه‌، مشکلِ عمومیِ جنسِ جلدِ کتاب‌های افق این‌جا هم وجود دارد. 

کتاب، سفرنامه‌ای دوستانه و بی‌تکلف از ایالات مختلف امریکا و کاناداست که با تصاویر هم‌راه شده است. البته شاید درست‌تر این باشد که بگویم فریم‌های ثبت شده‌ی سفر، با هم‌راهی توضیحاتِ نویسنده به صورت کتاب درآمده‌اند.

سبک نویسنده شاید از زبان مقدمه‌ی کتاب شنیدنی‌تر باشد: « این کتاب نه روزنوشت است، نه افاضات روشن‌فکری در مورد سنت و مدرنیته در جهان امریکایی شده، نه حرف سیاسی و نه حتا دغدغه‌های پدرانه تربیتی، بل‌که چند تصویر است و من فقط راوی‌ام ... » یا « از سفرنامه‌ی جلال آل احمد تا جلال رفیع و از "بی‌وتن"ِ امیرخانی تا "خنده‌دار به فارسی"ِجزایری همه حرف خودشان را زده‌اند، نه حرف این سرزمین را. می‌خواهم چند روز خودم و این تصاویر ذهنی‌ام را کنار بگذارم و بگذارم این سرزمین خودش حرف بزند» ... هرچه در خواندن کتاب پیش‌تر رفتم، به درست و درعینِ حال غلط بودنِ این دو ادعا بیش‌تر پی بردم. نوشته، هم‌زمان هم مملو از همان نگاه‌هایی‌ست که نویسنده خود را از آن‌ها دور دیده و هم عاری از آزاردهندگی و رنگِ چشم‌گیرِ ذاتِ آن‌هاست. در واقع نویسنده با همان ذهن ایرانی‌ای سعی کرده روزنوشت یا متن روشنفکری و حرفهای پدرانه ننویسد که نگاهِ روزنوشتی و روشنفکری و قیم‌مآبانه در آن ریشه‌ی تاریخی دارد. خود نویسنده هم در موخره‌ی کتاب به این نکته اشاره می‌کند: «کم‌کم فهمیدم که من هم تصادفا بی‌طرف نیستم چون ایرانی‌ام و از زاویه‌ی دید ایرانی به مسائل نگاه می‌کنم ...بل‌که باید بروم دنبال این‌که با همین دید ایرانی چیزها را بفهمم و منصف باشم». که به‌نظر موفق هم بوده است. به عنوان مثال در ماجرای نیما یا تبعیدی‌های خوش‌بخت، حس پدرانه‌ی نویسنده کاملا مشهود است، اما او را در جهت تعصب و تحمیل افکار به خواننده سوق نمی‌دهد همین حس ایرانی، کنار قضاوت‌های اخلاقی و سیاسیِ در خیلی از نقاط کتاب به چشم می‌خورد اما چون با تحمیل و اصرار هم‌راه نیست، ناخوش‌آیند به نظر نمی‌رسد.

هرچند جهت اغلبِ یادداشت‌ها مردم‌شناسی است، اما نویسنده در توصیف مکان‌ها و حالت ها هم کم نیاورده‌است. موزه‌ها، فضاهای سبز، جاده‌ها و دانش‌گاه‌ها همان‌قدر خوب وصف شده‌اند که سیاهانِ هارلم و مردمِ کانادا و مورچه‌های نیویورک و ایرانی‌های مقیم.

 سوژه‌ی بیش‌تر تصویر‌ها غیرتکراری و جذاب هستند. عکس‌ها از زاویه‌ی قضاوت یک بیننده‌ی آماتور عکس‌های خوبی هستند هرچند در همین قضاوت هم بعضی‌شان چنگی به دل نمی‌زنند.

یکی از حسن‌های طراحیِ کتاب، وجودِ حاشیه‌های سفید عریض و پانوشت‌هایی‌ست که به جای پایین صفحه‌، در همین حاشیه‌ها نوشته‍‌ شده‌اند. برعکسِ توضیحاتِ پانوشت که گاهی به نحوِ خسته‌کننده‌ای به دائره‌المعارف نویسی نزدیک می‌شود و به ارائه‌ی توضیحات غیر ضروری می‌پردازد، توضیحات کنار عکس‌ها لازم و کافی و مفید هستند.

به‌طور کلی «هاروارد مک‌دونالد» برای‌ من بسیار دل‌نشین بود. متن طوری نوشته شده که خواننده می‌تواند احساس کند در کنار دوستِ شوخ‌طبع و ظریفی که از سفر برگشته، نشسته است و توضیحات عکس‌هایش را می‌شنود. توصیفات کتاب، یک خوراکِ ترکیبی با طعم‌های تازه است برای امثالِ من، که تشنه‌ی دیدنِ نادیده‌ها و شنیدن ناشنیده‌های دنیا هستیم تا «دنیای دیگری از "بودن" را که ما "نبوده‌ایم" و "نیستیم" درک کنیم»

مخاطب کتاب، شاید افرادی باشند که به دنبال نگاهِ جدید و کنج‌کاوانه به فضاها و مردمِ دورتر از دست‌رس‌شان هستند؛ افرادی که از تماشای آدم‌ها، تفاوت‌ها و شباهت‌ها لذت می‌برند و به هیجان می‌آیند.

بخشی از کتاب:

رست‌اریا یعنی جایی که همه جوره به خدمتت می‌رسد! خودت، خانواده‌ات، سگت و ماشینت در رست‌اریا می‌توانید هرچه لازم دارید پیدا کنید و در هر اتوبان هرجای امریکا که بگردی، جابه جا پر از رست اریاست و  هر رست‌اریا شامل یک جای‌گاه مفصل غذا ، تعمیرگاه سرپایی ماشین ، پمپ بنزین ، یک سوپرمارکت متوسط و یک تابلوی بزرگ جلوتر از جاده‌ی انحرافی که اسامی برندهای رست‌اریا به صورت تابلوهای جداگانه روی آن چیده شده و برای یک مسافر خسته از راه، مثل رسیدن به آب است وسط یک بیابان خشک؛ در این میان «مک‌دونالد» سلطان جاده‌های امریکاست و این نماد زندگی امریکایی تقریبا در همه‌ی رست اریاها پیدا می‌شود؛ چه آن‌که بعضا می‌توانی حتا بدون پیاده شدن از ماشین، بدون زحمت و تامل از پنجره‌ی روبه جاده، غذایت را دریافت کنی و در ماشین کارش را بسازی و این رمز واقعی جهانی شدن مک‌‌دونالد است... «بی‌زحمتی»، «بی‌تاملی»، «دم‌غنیمت‌شماری» و «آسان‌گیری» جوهره‌ی زندگیِ یک امریکایی عامه است و نمادش هم «مک‌دونالد» و طبعا آن‌چه جوان شرقی از زندگی امریکایی می‌شناسد، همین وجه «عام» امریکایی بودن است...

«مک‌دونالد» ظاهر کشوری‌ست که «وجه عامش» را صادر می‌کند و «وجه خاصش» را وارد می کند. دانش‌گاههای امریکایی، تنها در امریکا هستند و بس و همبرگر و کوکاکولای امریکایی دنیا را برداشته...«همبرگر و کوکاکولا» را صادر می‌کنند و جوان باهوش و مستعد شرقی را «وارد» و این یعنی به‌ترین تجارت؛ و این است که مردمان این سرزمین مردمان سهل و ممتنعی هستند؛ هم عامه و ساده‌اندیش ، هم باهوش، پیچیده و فرصت‌ساز  


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٧ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

گیسویت 

بلندترین آرزوهاست 

و دستِ امیدم کوتاه ... 

«آه از توشه‌ی اندک و دوریِ منزل»* ...


* حکمت77 نهج‌البلاغه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

آه‌َم 

کشیده‌ترین حرف دنیاست 

در یلداترین شب‌ها هم 

به آغاز نامِ تو نمی‌رسم...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak