بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

اگرچه تصویرِ آن‌روزها را 
از متنِ خاطراتِ شهر
به دقت پاک کرده‌اند؛
اما از میان غوغای ساکنان و مسافران
اگر خوب گوش بسپاری 
ذهنِ مدینه‌ هنوز
پراز صدای سلام‌های مستحبی‌ست 
که جواِب‌های واجب‌شان،
احتیاط و کراهت داشت ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

بدیع ترین اتفاق جاده ها در سفرهای شبانه، زل زدن به هزاران نقطه ی روشن در یک زمینه ی سیاه سیاه است...آن‌قدر شفاف و نزدیک که بتوانی شازده کوچولوی هرکدام‌شان را ببینی که کنار گل‌شان نشسته اند و زیرچشمی نگاهی هم به زمین دارند...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

.«مرگ را اکنون به نشانه ی مرگ انتخاب کن، نیت مرگ کن، آهنگ مرگ کن...»

دیروز در راه لیستِ وسایلِ سفر را نوشتم، شب آماده کردم و از روی لیست چک کردم . مثل همیشه چمدانم شد اولین چمدانِ بسته شده‌ی خانه؛ آن‌هم در گیرودارِ بازدیدهای نوروز! با چمدانِ بسته‌شده‌ی گوشه‌ی اتاق کم‌کم دارد باورم می‌آید که موعد «سفر» نزدیک می‌شود . سفری که بیش از هر سفری، مشتاق و گریزانم می‌کند ... سفری که گویا شبیه‌ترین سفرهاست به... مرگ همیشه از سرِ تصور و تخیلِ من بزرگ‌تر بوده‌است ... ذهنِ سیالم هرجا که با آن تلاقی داشته ، سرش را پایین انداخته و به سرعت رد شده است .. این سفر که « رجعت به سوی او، که ابدیت مطلق است، او که لا یتناهی است،بی همتاست.»  چمدانی غیر از چمدانِ آماده‌ی گوشه‌ی اتاق نیاز دارد، که من ندارم‌ش ... با لیستِ وسایلی که نه آماده کردنشان یک شبه است، نه فراهم کردن و چیدنشان...

...«و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و ازهمه علقه‌هایت آغاز می‌شود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ.»

دارم کیف دستی‌ام را مرتب می‌کنم و به هتل فکر می‌کنم... یادم باشد در جلسه‌ی فردا بپرسم که هتل‌ها معمولاً وایرلس دارند یا نه ... اگر نباشد باید از  ایرانسل بپرسم شرایطِ جی.پی.آر.اسِ برون‌مرزی‌شان را ... اگر نشود ... از کتاب‌هایم چندتایی را حتماً باید بردارم... دوتا از دفترچه‌‌ها را هم ... نوشته‌ام که یادم نرود فایل‌های صوتیِ ام.پی.تری.پلیر را مرتب کنم، آن‌ها که باید برای گریز از بهتِ ساکتِ صحنِ مسجدالحرام اضافه شود... کیف که آماده می‌شود، وسوسه می‌شوم جایی بگذارم‌ش که نبینم و حواسم را پرت کنم تا جابماند... نمی‌شود، نمی‌توانم!

به حرف‌های شریعتی و جلال با احترام لبخند می‌زنم اما جملاتِ هیچ‌کدامشان را شریکِ سفرم نمی‌کنم؛ خوب می‌دانم که به سفر نمی‌روم که «ازعلقه‌هایم آزاد شوم، بر عشق تکیه کنم، شست‌وشو کنم»؛ به سفر نمی‌روم که خس بودن در میقاتی را تجربه کنم؛ به سفر نمی‌روم که بمیرم پیش از آن‌که مرده باشم ...تجربه‌ی سفر قبل به تلخی نشانم داد که این‌ اوصاف اندازه‌ی من نیست؛ شایسته‌ی سفر آن‌هاست که چمدانِ دیگری آماده کرده‌اند...

من «برادرانِ دیگرِ یوسف‌م»، بنیامین نیستم.  نیامده‌ام به سکونت در جوارِ عزیز...من به امید پیمانه‌ای که میزبان، هنگام برگشت از روی کرم، در جوابِ «اوف لنا الکیل و تصدق علینا» ، هم‌راه‌م کند به سفر می‌روم ... می‌روم به امید شنیدنِ « قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» در جوابِ «یا ابانا استغفرلنا...»ی آخر قصه ... اصلاُ می‌روم فقط برای دیدن آخر قصه‌ای که بارها شنیده‌ام...

 

اغلبِ مفادِ گیومه‌ها نقل از دکتر شریعتی‌ست

تیتر: مصرعی از بیدل

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak