بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

می‌خواهم نیت کنم و نمی‌توانم؛ بس‌که زیر نگاه دختران و پسران بار گیر کرده‌ام.
- توی دیسکو ریسکو یارو لباسش را در می‌آورد و می‌رقصد و عین خیالش نیست، آن‌وقت تو ازنماز خواندن خجالت می‌کشی؟ ای والله ارمیا!
...
نمازم رامی‌خوانم و روبه‌روی سهراب می‌نشینم. حالا موسیقی آرامی پخش می‌شود و بعضی چیزی شبیه مزه گرفته‌اند و می‌خورند و می‌نوشند تا برای راند بعد آماده شوند... سهراب به میان‌دار نگاه می‌کند و می‌خندد. می‌گویم این هم عوض «تقبل الله» گفتنت بود. خنده‌اش می‌گیرد
- خب! قبول نمی‌شد، من چرا خودم را خراب کنم؟
- می‌دانم به خاطر این‌جاست...
...
- چرا تو فکر می‌کن از سوزی به‌تری؟ شما مقدس‌ها خیال می‌کنید چون روزی هفده بار می‌گوییدسمع الله لمن حمده، خدا فقط صدای شما را می‌شنود . خدا لوطی‌تر از آن است که فقط صدای امثال تو را بشنود. سمع الله لمن کفره هم درست است... سوزی را نگاه کن! 
سوزی رانگاه می‌کنم... سوزی نگاهی به جمع می‌کند و شال روی شانه‌اش را پرت می‌کند روی صحنه و با حرارت تمام شروع می‌کند به رقصیدن...
- سوزی صورت مثالی نماز توست. نماز تو با رقصِ سوزی چه تفاوتی داشت؟! هر دو به چشم جماعت آمدند ... خوب نگاهش کن! عین نماز توست. هردو توی چشم مردم، تا سقف هم بالا نمی‌روند.... 
سهراب راست می‌گفت. آمده و سر جنازه‌ی رفیقش نشسته و دارد روضه می‌خواند. کدام روضه‌خوان می‌توانست روضه‌ی صورت مثالی نماز آدم را بخواند و نماز آدم را وصل کند به تاپ لس دنس سوزی و این‌چنین از آدم اشک بگیرد... دیسکو ریسکو شده است عینهو حسینیه‌ی لشگر... این‌بار سهراب بود که نشسته بود سر جنازه‌ی من، خلافِ همیشه! 

بخشی ازفصلِ پیشه - بیوتن؛ رضا امیرخانی


پی نوشت ها :

- اگر یکی موفق شد بالاخره چنان بنماید که در دلش بود؛ کاش خدا کمکمون کنه تا ما هم در دلمون چنان بشیم که می‌نماییم!!

- این فحش‌هایی که بچه‌های مذهبی، ضمن بازنشر این عکس‌ها می‌دهند، مصداقِ کدام وظیفه‌ی دینی‌ می‌شود؟ یامثلاً تقبیح چنین عکس‌هایی، واقعاً بصیرت خاصی لازم دارد؟!!! کاش وقتی جوال‌دوز زدنِ بیهوده‌مان به چنین مساله‌ی مبتذلی ته کشید، هنوز فرصت داشته باشیم تا به خودمان هم یک سوزن بزنیم. اگر به نقل قول سهرابِ بیوتن، «الیه یصعدکلمه الطیب»، بد نیست نگاهِ دقیقی بندازیم، شاید از ما هم «کلمه‌ی طیب»ی بالا نرود... نگاه کنیم که تن‌نمایی/فروشیِ وقیحانه‌ی این‌روزهای بعضی، صورتِ مثالیِ دین نمایی/فروشیِ علنیِ این روزهای کدام...

-شبِ این دعاست : 
یا اِلهى وَ سَیِّدى وَ مَوْلاىَ وَ مالِکَ رِقّى!
یا مَنْ بِیَدِهِ ناصِیَتى!
یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ! 
اَسْئَلُکَ بِحَقِّکَ وَ قُدْسِکَ وَ اَعْظَمِ صِفاتِکَ وَ اَسْماَّئِکَ
اَنْ تَجْعَلَ اَعْمالى عِنْدَکَ مَقْبُولَةً حَتّى تَکُونَ اَعْمالى وَ اَوْرادى کُلُّها وِرْداً واحِداً وَ حالى فى خِدْمَتِکَ سَرْمَداً ... ان شاء الله 


- و العاقبه للمتقین

 

تیتر: مصراعی از سعدی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

سبزِ کم‌رنگِ براقِ برگ‌های تازه‌ی گلدانِ کوچکِ شمع‌دانی زیر نورِ خورشید صبح‌گاهیِ پشت پنجره. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

راستش برای من شنیدنِ صعود تیم ملی فوت‌بال به جام جهانی یا طلا گرفتنِ رضازاده در المپیک یا همین جایزه‌ی فرهادی(هرچند فیلمش رو دوست داشتم) باعث فورانِ هیچ حسِ میهن پرستی و افتخاری نمی‌شه! اما این‌که رضازاده از فرصتِ ناگزیر داده شده به یک ایرانی برای فریادِ اعتقادِ مذهبی‌ش، یا اصغر فرهادی از فرصتِ کوتاهش در اولین فستیوالِ رسمی سینمای دنیا در سال جدید، برای صلح‌دوست معرفی کردنِ مردم کشورش استفاده می‌کنه، باعث می‌شه از این‌که چنین موقعیتی رو به دست آوردند خوش‌حال بشم و تحسینشون کنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

در فصل امتحانات وقتی کسی برای ناهار یا نماز جای خودش رو نیم ساعت ترک کنه، بیاد می‌بینه یکی دیگه جاش نشسته!! بعد توی این شرایط مجبوری از هر ابزاری برای حفظِ موقعیتت کمک بگیری ؛ بعد اگه خیلی مبتکر باشی، حاصلش می‌شه همچین دوبیتی‌ای که بنویسی و روی میزت بذاری:

 

منشین بر سرِ جایم که همین یک جا هم

با هزاران کلک و دوز و دغل پیدا شد !

دو سه دوری بزن و خوب نگاهی انداز

چه بسا جای تو در میز بغل پیدا شد !!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

امروز دوستی از اثبات پایداری امواج صوتی در جو زمین خبر داد؛ که در صورتِ صحت، به تنهایی فقط یک خبر نیست. این واقعیت که صدای انسان‌ها، حیوانات و نباتات، در مرور سال‌ها و قرن‌ها و هزاره‌ها در همین جوِ به نسبت کوچک زمین جمع شده‌اند، خیلی عظمت دارد. تصورِ چنین امری، هم هیجان‌انگیز ، و هم هول‌ناک است: چه قدر حقیقت ، چه قدر رازهای سربه مهر ، چه قدر عبرت و حکمت در همین فضای محدود انباشته شده و ما هنوز قادر به شنیدن‌شان نیستیم... و از طرفی چه‌قدر سخنانِ هجو و دشنام، داده‌های زشت یا بی‌محتوا در طیِ تاریخ - و روزمره - باعثِ ازدحام و زشتی آن شده است. جهانِ پرسروصدایی که لحظه به لحظه شلوغ‌تر می شود. صدایی اضافه می‌شود بدون آن‌که جای صدایی را گرفته باشد یا آن را از بین برده باشد...

تصور کنید نسلی را که امکان شنیدنِ این اصوات را داشته باشند... تمام ِ صداهای بی‌پاسخِ جهان در تمام عمر بشر را. افکار و سخنانی در زمانِ خودشان فکری برای فهم و گوشی برای شنیدن پیدا نکرده‌اند، چه بسا گاهی به «سخن» تبدیل شده‌ باشند تا در آینده گوش‌هایی آنها را به جان بشنوند و درک و فهم کنند... شاید علی(ع) در میانِ چاه‌های نخلستان های کوفه، دردهایش را برای شنیدنِ نسل‌ها و قرن‌ها و هزاره‌ها بعد به امانت گذاشته باشد؛ یا حسین(ع) با وجودِ اطمینان از عدم هدایت لشکرِ مقابلش، در آن لحظاتِ تنهایی و غربت، نوای «هل من ناصر»ش را برای چنین روزهایی به آسمان ودیعه داده باشد؛ یا کسی چه می‌داند از رازِهای مگویی که روزهای بعد از رحلتِ نبی(ص)، بر سر مزارش توسطِ ریحانه‌اش(س) واگویه شده‌است ...

از طرفی ورای ایمان به این‌که کتابِ نفسِ هرکس- بدون آن‌که صغیره و کبیره‌ای جابماند- در همین دنیا ذخیره شده و نگه‌داری می‌شود، لمس کردنِ ذره‌ای از غیب، با همین علمِ ناقصِ محسوساتیِ بشری‌مان یک جور خاصی شیرین و دل‌گرم‌کننده‌است انگار؛ مانند شیرینی تجربه‌ی ابراهیم پس از آوردنِ دلیلِ « بَلی و لکِن لِیطمَئِنّ قَلْبَی» ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

پیاده‌روهای شهر

 

بومِ نقاشیِ بزرگی‌ست

پر از دست‌هایی در تکاپو

- چه فرق دارد که

در انتظار داد و ستد

یا گرفتنِ دستی دیگر در خود -

کفش‌هایی در جنب و جوش

-در امید رسیدن

یا ناامیدیِ بازگشتن -

چشمانی در حرکت

-خواه در جست و جوی نگاهی آشنا

یا وارسیِ تصاویرِ جدید -

***

گوشه ای از این بوم اما

دست‌هایی آرام گرفته در جیبِ کتی کهنه

کفش‌هایی سلانه در تعقیبِ سنگ‌ریزه‌ای

و چشم‌هایی که خطوط ممتد سنگ‌فرش را با اصرار بازخوانی می‌کند ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

 ویژگیِ عادت کردنِ ما آدم‌ها به شرایط جدید، خیلی عجیــب‌ه!

 از همون بدو تولد، خیلی زود عادت می‌کنیم به هر تغییری در محیط

به تنفس از طریقِ دهان

به خوردنِ غذا به جای شیرِ مادر

به راه رفتن

به حرف زدن

به از دست دادن و به دست آوردن

به مکان‌های جدید، افراد جدید، عادت‌های جدید...

جوری‌که گاهی یادآوری آن‌چه که قبل از این بودیم، کار آسانی نیست

و یادآوریِ این که چه‌قــــدر به آن شرایط وایسته بودیم و تصورِ تغییرش غیرقابل تحمل بود، از آن‌هم سخت‌تر...

*************

و خب اتفاقاتی هم هست که هیچ وقت برای‌مان عادت نمی‌شود... هیـــــــچ وقت!

************

دل‌گیریِ غروبِ جمعه، اغلب من را یادِ مرگ می‌اندازد... دل‌گیریِ تنهاییِ توام با اضطراب...اضطرابِ تغییرِ همه‌ی شرایطِ مکانی و زمانی، همه‌ی دل‌بستگی‌ها که سال‌ها بهشون عادت کردیم ...

دوست دارم بدانم عادت کردن، آیا ویژگیِ ما آدم‌هاست یا از اسبابِ این دنیا؟

آیا به مرگ، به مردن، به از دست دادن همه چیز، «عادت» خواهیم کرد؟!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak