بـِن‌نـار

تو ماهی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

از جهنم خارج می‌شوی تا در محشر پاسخ‌گو باشی

به برزخ می‌روی، می‌میری! 

کمی زندگی می‌کنی تا هبوط ... 

و در بهشت به وسوسه‌ی سیب و گندم فکر می‌کنی...

عاقبت به خیر می‌شوی!!  

  

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۱ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

دیروز پای پنجره فکر میکردم که یاد تو همان پرتقال نارس روی بلندترین شاخه است... از دور دستهایم را می فریبد.. اما در دهانم طعم گس دلتنگی دارد... باید چند روز وسوسه ی دستانم را پنهان کنم تا برسی؟
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٩/۱٤ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

تمام این فصل‌ها، فصل سکوت است

زمستان، طولانی ...

بهار، لَـخت و سست ...

تابستان، آرام و کش‌دار ...

می‌گذرند...

انگار شهریور ِ دیدار ِ من و تو را به دورترین تقویم‌های ناشناس‌ترین قرن‌ها پرتاب‌ کرده باشند...

پاییز می‌رسد؟

 

*بیدل

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

حکایتِ بعضی از ما، حکایتِ ماهیِ توی تنگِ بلورِ کنار شومینه‌ی اتاق نشیمن یک خونه‌ست، که صاحب‌خونه هرشب قصه‌ی طوطی و بازرگان رو برای بچه‌ش تعریف می‌کنه... ماهی هرشب قصه رو می‌شنوه و فکری می‌شه... تا یه روز که به فکرش عمل می‌کنه: روی آب می‌مونه و ادای ماهی‌مرده‌ها رو درمیاره... صاحب‌خونه میاد و میندازدش توی باغ‌چه... ماهی به جای آزاد شدن، راستی‌راستی می‌میره ...
...
اما ماهیِ قصه وقتی روز و شب غرقِ آب بود، از کجا باید یادش می‌موند که دنیا غیر از «آب»، «خشکی» هم داره؟



* بخشی از فرازی از مناجات شعبانیه : «طهِّرِ قلبِی مِن اوساخِ الغَفلةِ عنکَ...»

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

بی‌قراری باد است

- بادِ پاییزیِ تند -

می‌وزد بین هجای کلمات

حرف‌های سبزم، به زمین می‌ریزند

...

و سکوت

آسمانی‌ست که تن‌پوش درختم شده است...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

تهران، این شهرِ کوچکِ دودگرفته نباشد.

باران باشد.

خانه، این آپارتمانِ بی‌آسمان نباشد.

باغ‌چه و درخت خرمالو باشد.

صبح زود تو را از میان بوی نان گرم وخاکِ باغ‌چه‌ی باران خورده بدرقه کنم.

کمی بعد،

پنجره‌ها را ببندم.

در را ببندم.

ولی‌عصر را پیاده قدم بزنم تا بازار تره‌بارِ تجریش.

مستِ گشنیزها و جعفری‌ها و ریحان‌ها شوم.

سیب‌های سبز و انارهای کوچکِ ترش را سوا کنم.

از هر کدام چهار تا.

سبزی آش، یک کیلو.

بعدِ دو رکعت نماز زیارت، شریعتی را به سمتِ خانه قدم بزنم.

مغازه‌های لوکس لوازم خانگی را رد کنم.

رستوران‌ها ، کافی‌شاپ‌ها،لباس‌فروشی‌ها، پاساژها،سینماها را رد کنم.

کنار دکه‌های روزنامه فروشی مکث کنم،کتاب‌فروشی‌ها را قدم بزنم.

در را باز کنم.

مشغول سبزی و رشته‌ی آش شوم.

مجله‌ی تازه خریده‌ام را نگاه کنم.

با ظرف‌های نشُسته، لباس‌های کثیف، میزهای گردگرفته، بر سر زمان باقی‌مانده تا آمدنت به تفاهم برسم.

گاهی به آبی و توسی کامواها خیره شوم، گاهی به سفیدی سقف زل بزنم.

کمی شال ببافم، کمی خیال

بعد...

غروب باشد و صدای اذان و صدای در

...

زندگی کنـ(ـیـ)ـم.

 

*صائب: چون صبح، زیر خیمه‌ی دل‌گیر آسمان/در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

به پستی و بلندیِ زمینی نگاه می‌کردم که سنگینیِ پارچه‌ای مشکی - به قاعده‌ی یک سنگِ قبر -  و چند دسته گل و یک سینیِ حلوا و خرما را تحمل می‌کرد. و فکر کردم خانه‌پرش فقط همین‌قدر وقت خواهم داشت. همین حول و حوشِ نود سال.

به لباس‌های مشکی آدم‌هایی نگاه‌ کردم که نشانه‌ی اندوهِ فراقی در دل‌هاشان و صورتشان نبود، و ترسیدم. و فکر ‌کردم چه‌قدر از روزهایی که  هنوز مزه‌ی آب این برکه به دهانم تلخ بود و به کوچکیِ‌اش عادت نکرده بودم ، از روزهایی که سی-چهل ‌سالگی برایم انتهای کارهای کرده و آرزوهای دنیایم بود و خیالم راحت بود که بعد از این سن کاری جز دست و پا کردنِ یک مرگِ خوب نخواهم داشت، دور شده‌ام؟...

 و فکر ‌کردم حتا نود سال، چه‌قدر برای یک «زنده‌گی» کوتاه است...

 

* حسین منزوی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()

طبقه‌ی بالای دکور فلزی گوشه‌ی اتاق، خانه‌ی عروسک‌های سوغاتیِ از خارج‌رسیده و هواپیما و ماشین‌های باطری‌خورِ گران بود . در دنیای کودکی‌مان، هیچ چیز بیشتر از قفلِ این دکور لجمان را درنمی‌آورد. اسباب بازی‌ها جلوی چشممان بودند، مالِ خودِ ما بودند؛ و نبودند. مالِ ما بودند اما بیش‌ترِ وقت‌ها اجازه‌ی دست زدن و بازی کردن با آن‌ها را نداشتیم. روزهای خوبی که بچه‌های خوبی بودیم،  قفل کمد باز می‌شد و ما به گنج‌هامان می‌رسیدیم...

داشتم فکر می‌کردم مدت‌هاست نوشتن برایم شده مثل همان اسباب‌بازی‌های بچگی‌ها؛ که نزدیک بودند و وسوسه‌ی رسیدن‌بهشان رها نمی‌کرد، اما دستمان به قفل کمد نمی‌رسید.

موضوعاتِ مختلف می‌آیند و می‌روند. می‌آیند و هی به نوشتنشان فکر می‌کنم. هی توی ذهنم می‌نویسمشان. ویرایششان می‌کنم. جملات توی ذهنم پس و پیش می‌شوند.باز وقتِ نوشتن که می‌شود، فرار می‌کنند. صفحه‌ی سفید مثل قفل کمدی که دستم برای رسیدن به آن کوتاه بود، غم‌گینم می‌کند.

گاهی دل‍‌تنگ می‌شوم. گاهی شاد می‌شوم. روزهایی ایده‌هایی برای نوشتن ذهنم را خارش می‌دهد. اما قفلِ صفحه‌ی سفید هم‌چنان دور از دست‌رس است... این روزها که هوا کم‌کم‌ک بوی خنکیِ دل‌پذیر و عصرهای جادوییِ پاییز را می‌گیرد، دلم خوش است به واسطه‌ی دست‌های ماهِ مهر، که قفلِ نوشتن‌ را باز کند . به دست‌های پاییز پیش از این‌ بارها ایمان آورده‌ام...

 

* (رطب شیرین و دست از نخل کوتاه/ زلال اندر میان و بنده محروم) سعدی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط بـن‌نــار نظرات ()


Design By : Pichak